|
|
|
|
|
داستان کوتاه دفاع مقدس جنگ حنظله! اکبر صحرایی ـ بــ....ــ....ـایـ....ــد بــ....ــرم! دو کلمه ی "باید برم" مرتضی توی مغزم کش آمد و اقیانوس آب سرد شد و روی تن گرمم ریخت. گفتم: « باید بری؟ به این زودی!؟ لااقل تا عید بمون، بعد...» نتوانستم ادامه بدهم. انگار تیغی توی گلویم فرو رفت! لبم خشک و سرم کرخت شد. لبخند زد و با چهره ی زلال کوهستانی اش مقابلم نشست. نگاهم کرد. ـ می دونی چند تا مث من تو جبهه از خونواده شون دورن و دارن می جنگن؟ ـ ولی ما تازه عروسی کردیم! ـ قصه ی حنظله ی تازه داماد زمان پیامبر رو شنیدی که فردای عروسی اش حرکت می کنه برای جهاد و شهید می شه! زبانم بند آمد و توان مخالفت با او را نداشتم. مثل همه ی دخترهای تازه عروس دوست داشتم شوهرم کنارم باشد. رفتن او برای من سخت بود. برگشتم و گریه کردم. چرخید و مقابلم نشست. ـ مخالف رفتن منی دختر خاله! صدایش بند بند تنم را لرزاند. همین طور که اشک می ریختم سر را بالا آوردم و گفتم: « نه!» با گریه ادامه دادم: « بهت افتخار می کنم! اما می ترسم یه وقت برات...» ـ حالا یه لبخند بزن! لبخند زدم. دست گرمش را گذاشت روی صورتم و گفت: « اون جا برای ما زندگیه، می خوریم. می خوابیم و گاهی هم با عراقیا تفنگ بازی می کنیم!» آخر سر گفت: « دوست داری با حضرت زینب همدردی کنی؟» ـ ها بله! ـ اگه زمان زینب نبودی حالا باید نشون بدی مسلمونی و پیرو برادرش. تو فکر کردی امام حسین نمی دونست شهید می شه و خونواده اش اسیر. در حالی که می تونست با یزید بیعت کنه و زندگی راحتی داشته باشه. اما این کار رو نکرد و تن به ذلت نداد و جنگید و با لب تشنه شهید شد! نفس گرفت. دستش را برداشت و دوباره روی صورت و چانه ام گذاشت. انگار با لب ها و گرمای انگشت ها، حرف هایش را کلمه کلمه به جانم تزریق می کرد. ـ باید از ناموس، وطن و اسلام عزیز دفاع کرد. الان با زمان امام حسین تفاوتی نداره. امروز هم باید برای حفظ آبروی اسلام خون داد. حاضرم خونم به دست متجاوزای از خدا بی خبر بعثی ریخته بشه اما یک وجب از خاک کشورم از دست نره. عمر هم دست خداس! مات و مبهوت به لب هایش خیره شده بودم و به حرف هایش فکر کردم. انگار داشت از همین الان مسیر زندگی ام را روشن می کرد. بالاخره ساک را برداشت و با همه خداحافظی کرد. بدرقه اش کردم تا از دیدم محو شد. دوباره رفت، به همین سادگی! تنها شدم و دلم گرفت. سه کنج اتاق خواستم بزنم زیر گریه، اما حرف های او که وجودم را پُر کرده بود، نگذاشت! فکر کردم به آن چه بین من او گذشت. به شب و روزهای متعددی که باید با تنهایی خودم بسازم و به او فکر کنم: «...آمنه، اینا رو هم حفظ کن، می مونه بیت آخر ترانه، اونم طلبت...» " باز بیا نقره بکوب، طلا بریز، پولک بپاش! زهره ی نور و غزل به گُل نشسته خنده هاش پدر خاک به آسمون سپرده دلشو صدای بال فرشته ها می آید، یواش یواش..." |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان کوتاه دفاع مقدس
ـ سلام! خیره می شوم به دهانه ی سنگر. جلوتر که می آید، مو و ریش کوتاه و سبیلش توی ذوق می زند، به سختی او را می شناسم. مثل پرده ی سینما برخورد تند یه هفته قبل او می آید جلو چشمم... ـ دیگه یه دقيقه تو گردان نمی مونم! ـ چیزی شده؟ ـ یه هفته تو یی خط صاحب مْرده، سیگار نکشیدم! اینم شد جبهه!؟ ـ همین، فکر کردم عراقیا حمله کردن! ـ من یکی حالیم نیس. سیگار می خوام! ـ مگه جبهه خونه ی خاله هس؟ ـ می زنم...لااالله...اصلن نوکرتم، نه نون می خوام، نه آب! فقط سیگار بهم برسون. صَدام رو کت بسته تحویلت می دم! ـ ببین این جا جای خوبیه برای ترک سیگار! ـ انگار حالت خوش نیس، سیگار می خوام! ـ شرمنده، یه قلم جنس رو ندارم! ـ من بی ترمزم، همین جوری که داوطلب اومدم جبهه، می رم رد کارم...اصلا سیگار نمی خوام! چند ساعت مرخصی بده، بقیه اش با خودم. ـ نمی شه جبهه رو برای سیگار خالی کرد! ـ می گم نَره، می گی بدوش! فکر نکنی فرمانده هسی. لاالا... کوتاه نیایم کار دستم می دهد. اما نباید بفهمد عقب نشینی کرده ام. حرفش را می برم. ـ تند نرو! من از تو کله شق ترم...اما از شهامتت خوشم اومد. دفعه ی آخرت باشه برای سیگار قشقرق به پا می کنیا! کاغد بده تا چند ساعتی برات بنویسم! ـ کاغذم کجا بود، بیا پشت همین پاکت خالی سیگار، بنویس! ... امروز که برگشتهُُ زمان خوبی است تا برخورد هفته ی پیش او را تلافی کنم. با طعنه شروع می کنم: « خبر می دادی گوسفند پیش پات بکشیم...ده روز فرار...» صدایش را بلند می کند. « من فرار نکردم!» اشاره می کنم به سر و رویش. ـ یی چه سر و وضعی برای خودت درست کردی، اگه فرار نکردی، کجا بودی؟ سر بالا می کند و می گوید: «شرمنده!» ـ همین!؟ حالا کجا بودی؟ ـ قصه اش درازه! ـ قصه!؟ بعد یه هفته فرار از جنگ، آمدی قصه بگی! با انگشت هایش بازی می کند. ـ ا اجازه بـ بدین، می گم براتون! ـ فعلن که اجازه ی همه دست توه...بگو ببینم! ـ مرخصی ساعتی که گرفتم، رفتم اهواز سیگار بخرم. دلم گرفت. سه ماه مرخصی نرفته بودم. هوایی شدم اونم هوای حرفش را می خورد. می پرسم: « زن داری؟» ـ دختر خاله ام از کوچکی اسمش رو منه! چند ماه پیش عقد کردم! نفس عمیق می کشد. ـ یهو دلم برای ننه ی پیرم، ده و هر کی رو می شناختم تنگ شد! وقتی خودم رو روی پل فلزی دیدم، هی به کارون نیگاه کردم و هی سیگار دود کردم، بلکه دلم باز بشه و برگردم خط. آه کشید! ـ باز که نشد هیچی، بدتر هم شد! بلیط اتوبوس گرفتم و نفهمیدم کی و چه جوری سر از خونه درآوردم. ننه منو که دید بال در آورد! همش یه طرف، بدبختی اون جا یه طرف! ـ بدبختی!؟ دست هایش را از هم که باز می کند، کف آن رنگ حنا دارد لبخند می زند و ادامه می دهد: « پام که رسید ده، ننه پاهاش رو تو یه کفش کرد که تا نَمردم باید زن بگیری!» ساکت می شود و انگار شرم دارد. می گویم: « بعدش!» انگار که منتطر اجازه باشد، به حرف می آید: « هر چی گفتم ننه باید برم جبهه، عروسی بمونه برای بعد. به خرجش نرفت که نرفت! از پیرزن که زن بگیر، از من که دفعه ی بعد! ـ بالاخره کی زور شد؟ ـ ننه...با اجازه ی شما، منم بعله رو گفتم! نفس عمیق می کشم: « تو بله رو گفتی یا دختر خاله؟» می خندد و دندان های زردش پیدا می شود. می گویم: « مرد حسابی، پیغوم، پسغوم می دادی.» ـ نشد به خدا! می گویم: « مبارکه!» ـ روتون مبارک! ـ حالا شیرینیت کو؟ ساکش را برمی دارد و جعبه ی شیرینی بیرون می آورد. سرش را باز می کند و می گوید: « قابل شما رو نداره!» گْْلی از شیرینی برمی دارم و توی دهان می گذارم و با دهان پْر می گویم: « یه هفته غیبت رو بخشیدم! ده روز هم روش، جای شیرینی عروسیت! حالا هم تا دیر نشده خودت رو برسون به عروس خانم! ـ ممنون! ولی. ـ ولی نداره، برو تا پشیمون نشدم! ـ می مونم! همون یه هفته هم دلم پوسید. روز پنج، ششم دلم برای جبهه تنگ شد. هر چی هم سیگار کشیدم، افاقه نکرد که نکرد. ساکم رو برداشتم و اومدم به قولم عمل کنم. ـ کدوم قول؟ ـ تحویل َصدام! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
آمبولانس شُتری اکبر صحرایی چند بار زیر گوش افراد گردان خواندم: « اگه خرمشهر رو کوزه فرض کنیم، دهانه ی کوزه جاده شلمچه خرمشهره، یاید دهانه ی کوزه رو ببندیم تا عراقیا تسلیم بشن!» صبح زود با افراد از پس ُپشته های بی وقفه ی خاکریز بیرون ریختیم و با فریاد " الله اکبر" با عراقی ها درگیر شدیم. جاده شلمچه به خرمشهر تصرف که شد، زیر آتش شدید توپخانه دشمن وارد نخلستان شدیم تا ساحل اروند را تصرف کنیم و حلقه ی محاصره خرمشهر کامل شود. سربازهای عراقی در نهایت آشفتگی یا تسلیم شدند و یا اسلحه ی خود را انداختند و به نخلستان گریختند. پیک گردان را صدا کردم: « بگو بچه ها نخلسون رو پاکسازی کردند، لب اروند مستقر شن!» از کنار اسلحه های بی شمار کلاشینکفی که توی نخلستان ریخته بود، عبور کردم و به آمبولانس شُتری غنیمیتی رسیدم! آنی چشمم به راننده افتاد که آرنجش را روی کاپوت گذاشته و منتطر مشتری احتمالی بود. بی سیم چی ام، ذوق زده کنار رودخانه را نشان داد. ـ اون جا رو! حاشیه رودخانه تا چشم کار می کرد پوتین، اسلحه و کلاه آهنی زیتونی رنگ عراقی پخش بود. وسط رودخانه سربازهای وحشت زده عراقی بین عرض طویل و امواج خروشان رودخانه ی گِل آلود اروند زیر آب می رفتند و غرق می شدند. صدای تیراندازی بلند شد و گلوله بود که به سمت سربازهای داخل آب رفت. سر برگرداندم سمت معدودی از افراد گردان که زانو زده و با اسلحه آتش می کردند، هوار کشیدم: « تیراندازی نکنید...» از آن سوی رودخانه سوت ممتد شنیدم. بعد چیزی آبکی توی نهر فرود آمد و صدا ناگهان قطع شد و زیر پایم خالی شد. موج بلندم کرد و چند متر دورتر به زمین کوبیدم. گوشم سوت می کشید و بند بند تنم درد داشت. نخلستان، رودخانه و آسمان دور سرم چرخید. دستم به خون گرم و لجز شکمم خورد. دورتر خون قاب صورت بی سیم چی جوانم را پوشانده بود و تکان نمی خورد! دو امدادگر بالای سرم آمدند. گفتم: « چیزیم نیس...اول اون!» چشم که باز کردم خودم را مشتری آمبولانس شتری دو طبقه دیدم! صدای ناله ی خفیف بی سیم چی را از تخت بالای سر شنیدم و بعد قطره خونی که کش می آمد و می چکید رو صورتم. عصبی داد زدم: « راننده...» درد صدایم را برید. دو لنگه ی در آمبولانس نیمه باز بود و خبری از راننده نبود! توانم را جمع کردم و با پا به در کوبیدم. بالاخره چهره ی جوان راننده ظاهر شد. ـ چیه برادر! نهیب زدم: « چرا آمبولانس رو راه نمی ندازی! دست کشیدم و قطره خونی که روی صورتم را نشان دادم و داد زدم: « مگه نمی بینی خونریزی داره!» راننده خونسرد به تخت خالی سمت دیگر آمبولانس اشاره کرد. ـ آمبولانس سه تخته هس، باید تکمیل بشه! صورتم از غضب در هم پیچید و هوار کشیدم: « این داره از خونریزی می میره...مگه اتوبوسه که تکمیل بشه؟» راننده لُندید: « شلوغش نکن، مسئولم گفته تا تکمیل نشه، حرکت نکنم!» ـ مسئولت کیه؟ ـ مسئول اورژانس...آخ... خمپاره ی زمین خورد و صدای ناله ی راننده بلند شد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
به استقبال قاطرها! اکبر صحرایی ـ گـ...گـ...گوش! صبح با فریاد مش رجب از سنگر بیرون دویدم! مش رجب با دست لرزان پلاستیک توی دست را نشان می داد. « کـ کافرای اااز خـ خدا بـ بی خـ خبر...گوش!» عمو مرتضی پلاستیک را گرفت و روی زمین خالی کرد. دو جفت گوش خون آلود، پلاک و کاغذی که روی آن نوشته بود: « تسلیم نشین، سرنوشت تون همینه!» گوش متعلق به دو نفری بود که برای آوردن آب از ارتفاع پایین رفته بودند، غافل از این که دشمن، عقبه ی ارتفاع مرزی را بسته. عمو بی سیم چی را صدا زد: « حمید، قرارگاه رو بگیر!» حمید قرارگاه را گرفت و گوشی بی سیم را داد به عمو. ـ سه روزه محاصره ایم...غذا و مهمات نرسه، مجبوریم محاصره رو بشکنیم و بکشیم عقب... از بی سیم خبر رسید: « محموله در راه هس!» توی اوضاع وخیم و آتش عراقی ها، صدای نی موسی غنیمت بود! موسی جلو سنگر زخمی ها نشسته بود و لبش را چسبانده بود به نرمای انگشت شست و اشاره اش، فوت می کرد و صدای نی در می آورد! آفتاب کم رمق پاییزی به پشت گردنم می خورد و حس خوشی را زیر پوستم می دواند. نزدیک موسی که شدم، نی زدن را قطع کرد و سرش را بالا گرفت. تا گفتم: « موسی!» خیره شد به صورتم. انگار ذهنم را خواند. ـ حرف دلت رو بزن! پشت گوشم را خاراندم. ـ سه روزه تو محاصره افتادیم و معلوم نیس چی سرمون بیاد...دم آخری لوطی گری کن و بگو، جریان اون بنده ی خدا راسته؟» سر که پایین انداختم. لبخند زد و گفت: « پدر عشق...خواهر» گلوله ی خمپاره ای بالای سرم زمین خورد و همه چیز را بهم زد. غریدم: « صَدام، خروس بی محل، خدا لعنتت کنه!» آتش شدت گرفت و چند نفری زخمی شدند. صدای بلندگو دستی حاج صلواتی پیچید توی ارتفاع! ـ اون جا...جاده...خبریه...صلوات! خودم را به کانال ارتفاع رساندم و از روی صندوق مهمات و چند جنازه ی باد کرده عراقی، رد شدم. حاج صلوتی با سر بانداژ شده روی ارتفاع ایستاده بود و مقابل را نشان می داد. ـ محموله...اون جا...کمک رسید... چشمم رفت به جاده مالرویی که به روستای مرزی می رسید. روی جاده هفت قاطر، به سمت ما می آمدند. موسی با دهانش آهنگ فیلم های وسترن را زد. ـ هفت دلاور...اینه کمک...بیچاره الاغا! تا نیمه ی راه نه انگار که عراقی ها قاطری دیده اند! بالاخره با فرود اولین گلوله ی خمپاره سکوت کوهستان شکست. پشت آن تیربارهای عراقی به سمت قاطرها شلیک کردند. ابتدا آتش خود را متمرکز کردن به اطراف قاطرها. انگار با ربان بسته ها بازی مرگ راه انداخته بودند. اولین گلوله ی خمپاره که بین ستون قاطرها زمین خورد، قاطری محو شد. ـ بابام جان...اسراف شد... نمی دانم مش رجب برای کشته شدن قاطر دل سوزاند یا محموله ی آن! دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. کم کم باقی مانده افراد خسته ی گردان هم آمدند و با هلهله و فریاد، قاطرها را تشویق به جلو آمدن کردند. ـ بلند شو...تو رو خدا...یه کم دیگه...آآآ... قاطری سخت روی پا ایستاد. ـ بازم...بازم...هاها... قاطر لنگید و راه افتاد. ـ ها...جانم به قربونت قاطر...شوشوشوت... سوت و کف یک طرف، داد و هوار حاج صلواتی که با ضعیف شدن باطری بلندگوی دستی، کشدار و نامفهوم تر می شد، طرف دیگر! دو - سه خمپاره دو سوی جاده زمین خورد. دود و خاک ستون قاطرها را بلعید! نطق همه ی کور شد! لایه خاک و دود که کنار رفت، قاطری چهارنعل تاخت سمت عراقی ها. گفتم: « اینم خمسش!» موسی آرام زد توی سرم. ـ کی تا حالا، خمس شده یک به هفت؟ پنج قاطره از کنار درخت بلوطی که توی آتش می سوخت، گذشتند و به چشمه ی آب زیر ارتفاع رسیدند. قاطر جلو، زانو زد و آرام روی پهلو خوابید. ـ کارش تمومه...بیچاره! روی پیشانی و سر خلوتم عرق نشست. انگار جای قاطر من خوابیدم به پهلو! چهار قاطر باقی مانده از جاده مارپیچ ارتفاع بالا آمدند. پیچ اول را که رد کردند، رگباری از تیرهای دو زمانه خورد بین آن ها و قاطر آخری غلت خورد پایین! سه قاطر توی پیچ از دیدم ناپدید شدند. گوشم به صدای آتش سلاح عراقی ها بود و چشمم به نقطه ای که اگر قاطرها به آن جا می رسیدند، مسیر خطرناک را پشت سر گذاشته بودند. آنی تیراندازی قطع شد. مش رجب گفت: « سقط شدن...زبون بسته ها...جنگ به اونا هم رحم نمی کنه...اِه. نیگاه...قاطرا...» سوت و کف بچه های خسته، گرسنه و تشنه دوباره کوهستان را منفجر کرد! بر خلاف انتظار 3 قاطر از پیچ گذشتند و پیش آمدند. قاطرها انگار جان و امیدمان را با خود می آوردند! همه سرازیر شدیم به استقبال قاطرها! سه گروه شدیم و حلقه زدیم دور قاطرها. دست انداختیم دور گردن شان. صورت به صورت شان مالیدیم و بوی شان کردیم. بوسیدیم و نوازش شان کردیم! گوشه دیگر، چشمم به عمو مرتضی افتاد که با چفیه زخم قاطری را می بست و آرام اشک می ریخت! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
شعبده باز! اکبر صحرایی ـ شعبده بازم، می خوام برای بچه ها گردان شعبده بازی کنم! ظهر موسی ملتهب و سر زده وارد مقر گردان شد و گفت. زدم زیر خنده! عمو مرتضی چشم غُره رفت به من و بعد به سر و صورت خاکی و دود زده ای موسی خیره شد و گفت: « شعبده بازی!؟ منظورت شیرین کاریه!» ـ شیرین کاری مال بچه هاس، کارم، از شعبده بازیم بالاتره! ـ چیه حالا؟ موسی لامپ مهتاب سقف را نشان داد. ـ مهتابی می خورم! عمو اشاره کرد به لامپ مهتابی سقف اتاق. ـ اینو می خوری؟ ـ ها بله! مرتضی پشت لبی برگرداند و گفت: « مطمئنی؟» ـ تازه، مث اژدها، آتیش از دهنم می دم بیرون! عمو مرتضی به چشمان ملتهب و گود رفته ی او زِل زد و گفت: « نه!» ـ به جون شما! گفتم: « چه جوری باور کنم؟» آنی مژه های بلند خاک گرفته اش را روی هم فشار داد. ـ امتحان کنید! عمو اشاره کرد به من. ـ دارعلی، برو یه لامپ مهتابی سوخته بیار! جلدی رفتم و با هزار بدبختی بعد از مش رجب لامپ مهتابی بلند سوخته ایی گرفتم و برگشتم. موسی مثل برق لامپ گرفت و سر فلزی آن را زد روی لبه ی صندوق سبز مهمات و پراند! بعد جلو چشم یک دفعه سر شکسته لامپ دراز را انگار ساندویچ داخل دهان گذاشت و قرچ قرچ شروع کرد به خوردن! عمو مرتضی تند بقیه مهتابی نیمه خورده را از او گرفت. ـ بسه، بقیه اش رو بذار تو نمازخونه گردان بخور! چشمان موسی از خستگی و هیجان سرخ سرخ می زد. من هم که از کار موسی غافلگیر شده بودم، گفتم: « نمی دونسم این کاره هسی! حالا چه جوری اژدها می شی و آتیش بیرون می دی؟» موسی هم از خدا خواسته، گفت: « نفت بیار تا نشونت بدم!» منتظر نشدم و رفتم و با پیت نفتی برگشتم. موسی پیت را گرفت. از جیب پاکتی شلوار مشعل کوچکی که سر آن پارچه سفیدی پیچیده بود را بیرون آورد. لوله پیت نفتی را توی دهان گذاشت و دهانش را پُر از نفت کرد. تا عمو مرتضی خواست جلوش را بگیرد. فرز کبریت کشید و مشعل را روشن کرد. آتش را به فاصله معینی از دهان گرفت و فواره نفت داخل دهان را پاشید روی مشعل و توی یک چشم بهم زدن شعله آتش بزرگی مثل اژدها از دهانش بیرون زد و در و دیوار را به آتش کشید! اتاق را برای لحظه ای دود سیاه فرا گرفت! دود و آتش که فرو نشست، موسی رفته بود! عمو مرتضی متعجب گفت: « رفیقت دارعلی، آتیش دهنش از موشک آرپی جی 7 تانک کاری تره!» مرتضی خندید و اشاره کرد به صورتم. ـ چه بروز سرو صورت مون اورد، به نظرت یه آدم دیگه ی نبود؟ تا شب آوازه ی شعبدبازی موسی مثل توپ تو گردان فجر پیچید و همه افراد داخل نمازخانه کیپ تا کیپ منتطر او بودند. اما هر چه انتظار کشیدیم، خبری از موسی نشد! عمو مرتضی اشاره کرد به مراد. ـ ببین چرا موسی دیر کرد! مراد رفت و خیلی زود برگشت. پشت لبی برگرداند و با خنده گفت: « عمو مرتضی، موسی نمی آد دیگه!» ـ چرا؟! ـ همون ظهر که از پیش ما رفته، کارش به بهداری کشیده و بعد هم منتقلش کردن بیمارستان شهید بقایی اهواز!» ـ برای چی؟! ـ شیشه و نفت خوردن کار دستش داده! ـ ولی اون که حرفه ای می زد! ـ صبح تو خاکریز، موج خمپاره خورده! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
خمپاره ی خواب آلود اکبر صحرایی دارعلی نیمه شب از زور سرما، چمپاتمه زد توی سنگر کمین ارتفاع مرزی. چشم و گوشش به لایه های تاریکی مقابل بود. ابرهای سیاه از بالا فشار می آورند و حلقه ی تاریکی را تنگ تر می کردند. تا پلک او جفت می شد، ترس و سرما بازش می کرد. گاه خیال او را می برد میان کیسه ی خواب نرم سنگر جمعی. اما بلافاصله دست های زمخت سرباز دشمن را روی گلو حس می کرد و یا سر نیزه تیزی که توی گردنش فرو می رفت. صدا که شنید! گوش خواباند به دره ی زیر پایش. باد همهمه و صدای ریزش سنگ را آورد. دلهره افتاد به دلش. « نکنه سنگر لو رفته. همش تقصیر مراده! خجالت نمی کشه! دوباره حرف خواهرش رو زد. تو جنگ زن می خوام واسیه پشت جنازم...تازه راست و دروغش رو هم خدا می دونه...امشب حمله نکنن...شاید دارن با دوربین دید در شب، نگاه می کنن! نزدیکم ایستادن تا با سیم گلوم رو ببرن...» دست روی نارنجک داخل سنگ چین مالید. بعد گلنگدن اسلحه کلاش را آرام عقب کشید. تیر داخل لوله رفت. «فکرش می کنم، کلاه رفت سرم. حرف خواهرش رو زد، تا منو کفری کنه، سرش داد زدم و اونم زد به چاک! اوضاع مشکوکه. بهتره بی سیم رو روشن کنم و عقبه رو خبر کنم.» بی سیم پی آر سی را با پا جلو کشید. گوشی را برداشت. «اگه خبری نباشه، بهم می خندن...ممکنه روشن کردن بی سیم، سنگر رو لو بده...انگار دیگه صدا نمی آد!» به شک افتاد.« وهم و خیاله؟ نباید می گذشتم بره عقب. اولین دشمن آدم تو این اوضاع، تنهاییه. مراد روحیه ی خوبی داشت! نمی دونم چرا این قدر از خواهرش می گه...از قد، سن، صورت، چشم و ابرو...بهش مشکوکم! خدا لعنتت کنه مراد، خدا منو ببخش!» دوباره صدا شنید. « بی خود نیس تو سنگر کمین، دو تا می گذارن. همین جور پیش بره دیوانه می شم.» نفس را توی سینه حبس کرد. « اگه دشمن بخواد از دره رد بشه! نکنه سنگر رو دور بزن و بعد بچه های گردان رو؟درخواست منور کنم! این جوری همه چیز رو می بینم و خیالم راحت می شه.» گوشی بی سیم را برداشت. بی سیم را روشن کرد. واحد ادوات را گرفت. شستی گوشی را فشار داد. آهسته از ته گلو صدا زد: « میثم میثم، دارعلی...» جوابی نشنید! دوباره صدا زد: « میثم میثم، دارعلی...» سکوت و فیش فیش بی سیم آمد. «چرا جواب نمی ده...اگه یه وقت قضیه خواهرش راست باشه، چی؟» صدای خواب آلود و خماری از پشت بی سیم به گوش خورد: « مـ...یـ...سم بـه گـ...وشــــم...» کمی آرام شد. گفت: « میثم، موقعیت نود و نه، چراغانی لازم دارم. با فاصله، سه تا چراغ! مفهومه؟» خمپاره چی خواب آلود شُل جواب داد: « منتظر باش!» گوشی بی سیم را گذاشت. انتظار کشید. توی سکوت شب صدای تاپ قبضه و بعد سوت خمپاره شنید. هوای بالای سرش شکافته شد. خمپاره ایی جنگی با صدای مهیب، توی دره زمین خورد! ارتفاع زیر پایش لرزید و سنگ چین سنگر فرو ریخت. «جنگی زد!؟ شاید کسی دیگه ای زده!» صدای تاپ و سوت خمپاره دوم و بعد گلوله ی سوم که توی دره مقابل گرومپ! گرومپ! فرود آمد. «خدا لعنتت کنه خمپاره چی منگ! اسهال بگیری و شب خوابت نبره با این گند زدنت! می گم گلوله منور، جنگی می زنه! جلوش رو نگیرم سهمیه خمپاره یه سال لشکر رو هدر می ده!» تند گوشی بی سیم را برداشت. صدا زد. خمپاره چی گوشی را برداشت، گفت: « چیه توهم، خواب از کله ی ما پراندی!» دارعلی توپید: « آخه خوش تیپ، خماری؟ منگی؟ من گلوله منور می خوام، تو جنگی می زنی!» ـ منتظر باش! گفت و بی سیم را قطع کرد. گوشی را گذاشت و دوباره چشم دوخت به ته دره. باز صدای سوت خمپاره ی جنگی! شکافتن هوای بالای سر و افتادن گلوله داخل دره با صدای مهیب انفجار! «خدا لعنتت کنه خمپاره چیه منگ و فشل!» داشت توی دل هزار فحش و دشنام نثارش می کرد که عراقی ها ارتفاع و اطراف سنگر را بستند به خمپاره. خزید توی سنگر و تکان نخورد. سکوت و تاریکی که برگشت، از لاک خود بیرون آمد. صدا از سنگ هم بیرون نمی آمد. نفهمید چه موقع چرت و خستگی پلک های او را روی هم برد. هراسان که چشم باز کرد. هوا روشن شده بود و از ابرهای شب قبل چیزی نمانده بود. گرمای لذت بخش آفتاب هم نتوانست ذره ای از وحشت او بکاهد. توی بد مخمصه ای افتاده بود. باید پیش از روشن شدن هوا سنگر کمین را ترک کرد بود. دو راه داشت: روز روشن خطر کند و جلو چشم دشمن خودش را برساند بالای ارتفاع یا تحمل گرسنگی و تشنگی کند تا شب بماند. تحمل یک دقیقه ماندن را نداشت. با احتیاط دور و بر را کاوید. چشم که انداخت به جلو؛ خشکش زد! توی شکاف دره، جایی که دیشب سر صدا می آمد و منور خواسته بود، تعدادی جنازه ی عراقی، معدودی هم زخمی افتاده بودند. کنارشان هم تعدادی قاطر زبان بسته لت و پار شده بود.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
|||||||||||||||||||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||||||
|
|
|
|
|
داستان کوتاه طنز دفاع مقدس کانال خُمار اکبر صحرایی ـ ببین چه بلایی سر پیک اومده! چند ساعته ارتباطش قطع شده! دارعلی دست روی سر طاسش کشید. ـ به چشم آقا مرتضی! از سنگر فرماندهی گردان بیرون آمد تا کاوه پیک گردان را پیدا کند. موتور تریل را سوار شد و زیر آتش توپخانه دشمن به سمت محل درگیری با دشمن پیش رفت. آب گرفتگی سمت راست را که پشت سر گذاشت، توی گرمای ظهر جنوب دو امدادگر بسیجی، هن و هن عرق می ریختند و برانکاردی را به عقب منتقل می کردند. تا زخمی روی برانکارد را دید که روی صورت چفیه انداخته، مشکوک شد و موتور را نگه داشت و آن را کنار خاکریز رها کرد. نزدیک شد. صدای زخمی بلند شد: « برادرا، نگه دارید!» دو امدادگر جوان ایستادند. زخمی چفیه را که از روی صورت برداشت، دارعلی با خود گفت: « خدا لعنت کنه مراد!» برانکارد را که زمین گذاشتند. مراد خندان زیر نگاه متعجب دو امدادگری که هر چه به سر تا پای او خیره می شدند، اثر از خون و زخم نمی دیدند، ایستاد. امدادگر قد بلند انگشت به دهان پرسید: « برادر، زخمت!؟» مراد نیش خندی حواله ی دارعلی کرد. دستی به پشت باسن خیسش زد و گفت: « اِه...این که آبه! گفتم چرا درد ندارم! شرمنده آب قمقمه رو جای خون اشتباه گرفتم. از زحمت تون ممنونم برادا!» بعد با انگشت عقبه ی جبهه را نشان داد. ـ باید برم گزارش خط رو بدم، عزت زیاد! و زیر نگاه دو امدادگر دور شد! دارعلی پشت لبی برگردان و راهش را گرفت و بقیه راه را تا نهر جاسم محل اصلی پاتک عراقی ها پیاده رفت. نفهمید توي اوج پاتک عراقی ها و آتش توپخانه چگونه با سر شیرجه رفت داخل کانال کم عرض مقابل. سطح کانال و هوا را لایه ای از دود و خاک پوشانده بود. چهار دست و پا از روی زنده و مرده های عبور کرد که نمی دانست دوست هستند یا دشمن! بوی باروت بر بوی ماهی و آب مانده غلبه کرده بود. اوضاع قر و قاطی شده بود و انگار دو طرف جنگ قصد داشتند همه ی گلوله های سنگین و سبک خود را روی همین یک وجب زمین خدا، خالی کنند! با خود گفت: « تو این بلبشو کاوه رو چه جور پیدا کنم؟!» آنی ترکیدن گلوله های توپ و خمپاره پشت سر هم، پرده گوشش را لرزاند. دور خودش چرخید. با ترس و لرز سرک کشید تا اطرافش را ببیند. اما لایه های دود و خاک نگذاشت. چشم، حلق و بینی او از دود و باروت می سوخت. جنگ تن به تن همه چیز رو به هم ریخته بود! زمین گیر شد و کمر زد به دیواره ی کانال سیمانی. روبروی خود جنازه ی از دشمن را دید که عینک به چشم داشت! دست دراز کرد و عینک را از روی چشم جنازه برداشت و به چشم زد. آتش توپخانه دقیق متمرکز بود روی دهانه ی کانال. دست ها را دور سر حلقه کرد و سرش را فرو برد توی شکم. نه راه پس داشت و نه راه پیش! منتظر ماند آتش سبک تر شود. هر چه دعا بلد بود را خواند. گاه بین صدای انفجارها ناله می شنید! گاه هم پاهای آدم هایی را حس می کرد که بی توجه به زنده و مُرده هوای اطراف او را می شکافند و عبور می کنند. گاه هم لگد می خورد و کسی توی کانال می خزید. خُرد خُرد آتش کم شد. آهسته آهسته که دود و خاک هوا رفت و زمین نشست. مثل مار یخ زده، کم کم از هم باز شد. با عینک واضح تر داخل کانال را دید. « چشمم ضعیف بوده و نمی دونستم!؟» سمت راستش غریبه ای را دید که با حالت عجیب سرش را پایین داده و کلاه آهنی خود را جای سر، روی باسن گذاشته. بی اختیار از ته دل خندید و فکر کرد: « بیچاره از ترس، جای سر و باسنش رو اشتباه گرفته!» تا متوجه شد زنده و خودی است، تکانش داد. ـ برادر!؟ غریبه لولید و صاف شد. چشم در چشم که شدند کاوه پیک گردان را شناخت! داد زد: ـ خاک بر سرت، کلاه آهنی رو، روی باسن می ذارن! کاوه رندانه لبخند زد. ـ اگه ترکش بخوره تو سر آدم، راحت می شه، اما اگه خورد تو باسن، یه سال باید مث مراد رو شکم خوابید! هر دو ریسه رفتند. دارعلی گفت: « کجا بودی تو این مدت؟ آقا مرتضی منتظره گزارشه...» ـ از این بلبشو بیام بیرون، بهت می گم! خرد خرد سربازهای دشمن و خودی داخل کانال می لولیدند و از شوک آتش چند لحظه پیش بیرون می آمدند. غیر از آن دو هیچ کس اعتنایی به بغل دستی خود نداشت و همه توی خُماری آتش سنگین بودند. نگاه دارعلی که افتاد به مقابل، تنش لرزید! جنازه عراقی صاحب عینک تکان خورد و کورمال کورمال دنبال عینکش گشت! دوست و دشمن ذره ذره که از خماری آتش بیرون آمدند، اسلحه به دست، بهت زده یک دیگر را نگاه می کردند و انگار انگشت کسی روی ماشه نمی رفت. یک آن انگار که خماری آتش از سر همه پریده باشد، بقیه مثل دارعلی که دست کاوه را می کشید، از هم باز شدند و به سمتی فرار کردند! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
شبح فاو! اکبر صحرایی بعد از تصرف جزیره ی فاوُ مش رجب به اندازه ی کوهی کمپوت، کنسرو، شیر خشک، قهوه، چای، سیگار و...عراقی تدارکات احتکار کرد. رجب برای باز شدن جای اجناس غنیمیتی ناچار شد اجناس در حال کَپک زده را تقسیم کند بین افراد گردان و به قول غلام مایلر. ـ روغن ریخته رو نظر امام زاده کرد! روز سوم حمله، همراه با پاتک سنگین لشکر گارد ریاست جمهوری عراق، سر و صدای مش رجب هم بلند شد: « آهای دل و دزدا، آدم بُشو نیستید. دست تون تو دست صدامه!» غلام مایلر پرسید: « چی شده مشتی؟» ـ دزدی...هر چی رو خودم نمی آرم، باز هم دزدی. روزی نیس کنسروی، کمپوتی، شیر خشک...حتا از سیگار هم نمی گذرن! بعد هوار کشید: « عمو مرتضی بیا که نیروهات دزد و معتاد شدن!» حسن مایلر با بدبختی دهان مش رجب را گرفت. ـ هوار نکش. تو که همه ی قوای عراق و ایران رو خبر کردی! ـ اونا که خوبه، آدم و عالم، متفقین و متحدین باید بیان و تکلیف منو با شما روشن کنن! حسن مایلر با هزار مکافات مش رجب را راضی کرد که چند روزی کوتاه بیاید تا بچه ها دست دزد نابکار را توی دست مش رجب بگذارند. مش رجب گفت:« باشه، اما از الان یه پوست تخمک ممنون تا دزد پیدا بشه!» کاوه نیروی شناسایی گردان انتخاب شد تا تحقیق را شروع کند. سر نخ او شد بوی سیگاری که شب ها از سمت مخزن نفت منهدم شده ی شهر فاو، می آمد. بو شک و ظن کاوه را برد به سمت غلام مایلر که قبل از آمدن به گردان فجر، سیگار می کشید! ـ مایلر، عمو مرتضی بفهمه سیگار می کشی، کارت تمومه! غلام مایلر ابروی پُر پشت و پیوسته اش را بالا انداخت و با یک جمله شک وظن را از خودش دور کرد. « به روح شهدای گردان، کار من نیس...تازه من خودم تحقیقات راه انداختم!» کاوه لحافش را پهن کرد داخل سنگر تدارکات، جفت مش رجب تا دزد را پیدا کند. نیمه شب کاوه از سر و صدای بیدار شد. نشست و چشمش که به تاریکی سنگر غلبه کرد، شبح سیاهی دید که توی پیچ سنگر محو شد! مش رجب را بیدار کرد و با زیر پیراهنی از سنگر بیرون دویدند. هوا تاریک بود و از سمت خطوط دفاعی کارخانه ی نمک، صدای تیر و خمپاره می آمد. کاوه زیر سوسوی منوری که پایین می آمد، هر چه چشم انداخت به اطراف، چیزی ندید! نگاهی به مش رجب انداخت و گفت: « اونو دیدی؟!» مش رجب گیج خواب، جواب داد: « خواب دیدی! بریم تو...» آمدند برگردند، بوی سیگار خورد به مشام مش رجب. پا شتری به سمت مخزن فلزی منهدم شده ی نفت که قدم برداشتند، دود سیگار را بیشتر حس کردند. کاوه مخزن بزرگ درهم لهیده را آهسته دور زد و از شکافش داخل شد. جلوتر توی تاریکی، آتش سرخ سیگار دید! پاورچین پاورچین به ناشناس سیگاری که نزدیک می شد. پای مش رجب خورد به قوطی خالی کمپوت و ناشناس پا به فرار گذاشت! هر دو دست از پا کوتاه تر برگشتند داخل سنگر تدارکات. خیلی زود خروپف مش رجب بلند شد و کاوه تا صبح به شبح و بوی نفت خام فکر کرد. هوا روشن اسلحه کلاش را برداشت. ـ بلند شو بریم مش رجب. ـ کجا؟ چی شده؟ راه افتادند و خود را به مخزن نفتی که رساندند، چشم هر دو به قوطی های خالی کمپوت، کنسرو و ته سیگار افتاد! کاوه به سمت گوشه ای از مخزن بزرگ رفت که حوضچه ی نفتی درست شده بود! به داخل حوضچه نفتی که خیره شد. چشمش افتاد به سر و و صورت سیاهی که با دو نقطه سفید به او زُل زده بودند. از ترس زبانش بند آمد و بی اختیار اسلحه را طرف سر گرفت. ـ دستا بالا... سر آرام از بین نفت سیاه خام بلند و تبدیل شد به انسانی تا کمر آغشته به نفت، دو دست را بالا گرفت و گفت: « دخیل الخمینی...» کاوه تفنگ را پایین آورد و اسیر نفتی را از بین نفت غلیظ خام بیرون کشید. برگشت تا دزد را تحویل بدهد، اثری از مش رجب ندید! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان کوتاه طنز دفاع مقدس رو به میهن اکبر صحرایی ـ کا! اینم فرمانداری کـ... تا آمد بقيهي حرفش را بزند، توپ و خمپاره مجال نداد و روي سرشان فرو ريخت. دود و خاك فضا را پُر كرد. آتش که سبك شد، راهنما تركش خورده، روي زمين افتاده بود. جهان شیرکسی را مامور كرد تا راهنما را به عقب منتقل كند. دور که شدندُ عراقی ها از همه طرف دسته را زير آتش گرفتند. زمينگير شدند. جهان شیر بايد به عنوان فرمانده كاري ميكرد. چشمش به ديوارهي سيماني افتاد كه به نظر خط دفاعي مناسبي بود، داد زد:« موضع بگيرين ديوار سيماني! آتيش كنيد طرف دشمن! » و شروع کردن از پشت ديوارهي سيماني به سمت دشمن آتش ريختند. چهار چشمي مراقب جلو بودند و با كوچكترين آتشي پاسخ ميدادند. تا شب دو ـ سه زخمي روي دست شان ماند. شب كمي آرامش برقرار شد. جاي وضو تيمم گرفتند و نماز خواندند. با سرنيزه كنسرو لوبيا باز كردند و با نان كارتوني خوردند. تا صبح چهار چشمي مراقب جلو بودند و خواب به چشم شان نرفت. صبح دوباره به طرف آن ها تيراندازي شد. هم بيتجربه بودند و هم گيج و منگ! شناختي از موقعيت دشمن نداشتند و منتظر بودند تا كسي از راه برسد و دسته را توجيح كند. جهان شیر فكرش از زور آتش مقابل كار نميكرد. به زمين چسبيده بود و جرات بالا آوردن سر را هم نداشت. مهمات هم داشت ته ميكشيد. حدود ساعت ده صبح راهنمايي كه ديروز زخمي شده بود، زير آتش دو طرف خودش را رساند به آن ها. از خوشحالي انگار دنيا را به گروه داده بودند. حال كساني را داشتند كه از جنگل انبوه و بيانتهايي نجات پيدا كرده باشند. راهنما جلو آمد. نگاهي به ديوار سيماني كرد و نگاهي به جهان شیر، گفت:« اينجا موضع گرفتيد؟» ـ بله ـ تير هم انداختيد؟ ـ تا دلت بخواد، مهماتمون ته كشيده. ـ دشمن رو هم ديديد؟ ـ مرد حسابي ما خودمون رو هم زوركي ميبينيم چه برسه به دشمن! ـ باركالله! آفرين! به نظر جهان شیر، چشم بسته دست به كار بزرگي زده بودند. خودش را جمع و جور كرد. ايستاد مقابل راهنما. سينه صاف كرد و گفت:« چي شده؟» راهنما خنديد و گفت:« شما ديروز تا حالا، رو به ميهن، پشت به دشمن، بچههاي خودمون رو زير آتيش گرفتيد! قربنتون بشم، دشمن پشت سرتونه. همراه من بيايد!» راهنما راه كه افتاد، ادامه داد:« بچهها ديروز گفتن عراقيا دارن بدجوري دفاع ميكن، نگو اينا بودن!» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
ـ پل تصرف نشه، نیروها تو محاصره دشمن می افتن! نیمه شب باید پل تصرف می شد. محل عبور افراد گردان جاده ی بود به عرض پنج، شش متر که شب قبل تصرف کرده بودیم و تمام گلوله های توپخانه و خمپاره های دشمن دقیق می ریخت روی همین جاده باریک! با هر انفجار و موج، دست و پا بود که به هوا پرتاب می شد. خطی از آتش تیربار هم افراد را درو می کرد. عقب نشینی هم متصور نبود. ـ تاریکی شب از بین دشمن عبور می کنید! با شروع حمله، عقب نشینی یعنی خودکشی! با پیشروی پنجاه متری، نیمی از گردان کشته و زخمی شدند! از شدت آتش معدودی خود را به نی زار و باتلاق غیر قابل عبور دو سمت جاده انداختند. توی آن آتش توپ و خمپاره، جوانی از واحد تبلیغات خونسرد با بلندگوی دستی شعار حماسی و پیروزی می داد و افراد را تشویق به پیشروی می کرد: « به پیش...پیروزی نزدیک...درود بر شما...» خمپاره ی نزدیکم زمین خورد و آرنج دست چپم حالت برق گرفتگی پیدا کرد. بی اختیار اسلحه کلاش از دستم افتاد. سرم مثل کوه سنگین شد و گوشم غیر از سوت ممتد، چیزی نمی شنید و انفجار آدم ها را مثل فیلم صامت می دیدم. زیر نور منورهای که توی آسمان می ترکید. به دستم نگاه کردم، دست از کتف به پوست و آستین آویزان بود و انگار تاب می رفت و می آمد. و خونی که فواره می زد بیرون! دلم ریش ریش شد و جلو چشمم سیاهی رفت. ـ تنها راه نجات، تصرف پل... با دست دیگر، محل زخم دست آویزان از پوست را گرفتم. فشار دادم و لت و لو پیش رفتم به سمت پُل. چند متر دورتر پایم خورد به بلندگوی دستی جوانی که شعار حماسی می داد. کمی دورتر خودش هم غرق در خون افتاده بود. با خود گفتم: « باید برسم به پل!» زیر آتش شدید به قدری پیش رفتم تا جلو چشمم سیاه شد و زمین خوردم. چشم که باز کردم، هوا روشن، روی پل نشسته بودم و سرباز دشمن بالای سرم ایستاده بود! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
آستین خالی کُت ام!؟ اکبر صحرایی توی بانک که دیدمش، سال های گذشته را توی ذهن ردیف کردم...عملیات خیبر...طلائیه، ۶۲ تا ۸۲ می شه ۲۰ سال...۸۲ تا ۸۸ هم ۶ سال...روی هم ۲۶ سال!؟ گفتم: « می دونی چند سال ندیدمت مرد؟» لبخند کم رمقی زد؛ لبخندی که عین سال های جنگ، لبش از هم باز نشد! ـ حال شما خوبه! درست مثل ۲۶ سال قبل پاسخ داد؛ با این تفاوت که آن زمان ۱۷ سال داشت و صورتش گندمی و شفافی بود. و البته لبخندی که آن زمان هم لبش باز نمی شد اما حس می کردی خنده تا عمق جان و دلش کش دارد! موهای فلفل نمکی اش را خاراند و گفت: « شرمنده، اسمتون رو فراموش کردم...شما؟» ـ لشکر ۱۹...عملیات خیبر...پل طلائیه...بلندگو دستی...رسیدم بالای سرت، موج گرفته بودی و همه ی تنت پُر از ترکش... اشاره کردم به آستین چپ کُت ام که از بازو به پایین خالی بود. ـ این دست رو اون شب روی پُل، جا گذاشتم! زُل زد به آستین خالی کُت ام و فکر کرد. یک آن نشست روی موزائیک های جگری رنگ کف بانک و انگار جنین توی خودش جمع شد. پلکش را محکم فشار داد روی هم و کلمه ها را با صدای بلند از دهان بیرون ریخت: « تق تق...به پیش رزمندگان...بوم بوم...پیروزی نزدیکه...کُپ کُپ...درود بر شما دلیر مردان کفر ستیز...تتتق تتتق...مرگ بر صدام...» پلک بسته، روح و جسمش پرواز کرده بود به نیمه شب حمله! شبی که روی جاده باریکی شنی که دو سمتش نی زار بود و باتلاق، گردان ما زیر آتش توپخانه و خمپاره سنگین دشمن به سمت پل طلائیه، پیشروی می کرد و او خونسرد با بلندگوی دستی همه را تشویق به پیش روی و تصرف پل می کرد! و او صحنه های آن شب را بعد از 26 سال دقیق و با هیجان با لرزش تنش توصیف می کرد. دست و پایم را گم کردم. کنارش زانو زدم. هر چه کارمند و ارباب رجوع داخل بانک بود، دور ما حلقه زدند. هر کس چیزی می گفت: «...غشی و حمله ای...خدا شفاش بده...آقا فیلم درآورده...بیچاره...تاتر بازی می کنه...موج خورده...دارو و قرصی...اورژانس...» صدایش زدم، چشم باز نکرد. عذاب وجدان داشتم. مانده بودم چه بکنم که زنی چادر مشکی مرا پس زد و با بغض گفت: « برید کنار آقا...دوباره این جور شد...کی از جنگ حرف زده؟» زن پوشه قرمز داخل دستش را زمین انداخت و شانه های او را گرفت و تکان داد. ـ بسه تو رو خدا...با توام...چشمات رو باز کن... وقتی تکان های دست تاثیری نگذاشت. زن محکم خواباند توی گوش او. پلک هایش که باز شد، حرف هایش تمام شد. هاج و واج سیلی زن بودم که پوشه قرمز را برداشت. زیر بغل او را گرفت و از بانک خارج شدند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان کوتاه طنز انتقام! انتقام! اکبر صحرایی صادق عصر داخل اردوگاه پشت جبهه با چرخ چاه از چاه ای که خود حفر کرده بود، آب می کشید که حسن مایلر را با سر و صورت خونین، مقابلش دید! ـ چی شده؟! ـ مادرشون رو به عزاشون می شونم! ـ کی تو رو به این روز انداخته...مگه با عراقیا در افتادی؟!! حسن از درد به صورتش چین و چروک داد و با انگشت آسایشگاه گردان کمیل را نشان داد. ـ با نامردی ریختن و کتکم زدن! ـ برای چی آخه؟! ـ الک الکی!؟ تعصب و خشم وجود صادق را پُر کرد و خون توی صورتش دوید، با تحکم گفت: « بچه های گردان فجر از گردان کمیل، کتک بخوره!» زیر بغل حسن مایلر را گرفت و تلو تلو او را کشید داخل آسایشگاه گردان و هوار کشید: « آهای ایها الناس...» کوچک و بزرگ گردان فجر با زیر شلواری و زیر پیراهنی سراسیمه از اتاق ها بیرون دویدند و خیره شدند به حسن درب و داغونی که صادق شده بود عصای متحرک او! دورشان کردند و پرسیدند: «...زمین خوردی...آخ......با کی دعوات شده... اوف!» صادق هیجان زده حسن را رها کرد. دستش را مُشت کرد. بالای سر بُرد و با شعری که فل وداع به ذهنش رسیده بود، جواب داد: ـ حسنِ مایلر کتک خورده است کتک زِ گردان کمیل خورده است! ما وِلکُن نیستیم، انتقام...انتقام...تکرار کنید! شعر حماسی و من درآوردی صادق کار خودش را کرد. آن دو جلو افتادند و۲۰، ۳۰ نفری پشت سر آن ها به سمت ساختمان گردان کمیل حرکت کردند. مشت ها گره شدند و گروهی خواندند: « حسنِ مایلر کتک خورده است!» گروهی هم جواب دادند: « کتک زِ گردان کمیل خورده است!» بعد همه با هم گفتند: « انتقام...انتقام...» میانه ی راه جمعیتی که رسیده بود به ۴۰ نفر، برخورد به گود زورخانه ی گردان. ابوالفضل مرشد گردان فجر داشت با قابلمه ضرب می زد و می خواند«...یکی و...دو تا و...سه تا و..» و ۱۰، ۱۵ نفری هم با اسلحه کلاش، میل می زدند. صادق فریاد کشید: « مرشد، الان وقتِ کارزاره!» مرشد خندید. ضربات انگشتش را روی قابله زیاد و بعد قطع کرد. همه با شعار انتقام انتقام از گود بیرون آمدند و به جمع اضافه شدند. افراد شعار زده و خشمگین رسیدند به نزدیک حمامی که بین دو گردان فجر و کمیل قرار داشت. جلو در حمام به یک باره مرتضی فرمانده گردان فجر و علی اصغر فرمانده گردان کمیل با دست و صورت سیاه و روغن زده ای بیرون آمدند. ظهور ناگهانی۲ فرمانده و نگاه خاص مرتضی، شوک و ترمز شد. شعارها خُرد خُرد توی دهان های افراد ماسید و کش دار شد، درست مثل صوت نوار کاست خرابی که کُند و نامفهوم از ضبط صوت خارج شود. نگاه و سکوت مرتضی آرام ارام فتیله شعارها را پایین و خاموش کرد. افراد خجالت زده عقب کشیدند و یکی یکی مثل فشنگ دَر رفتند. حالا صادق مانده بود و حوضش! مرتضی جلو آمد و به صورت کبود و زخمی حسن خیره شد. دست کشید. لبخندی زد و گفت: « اوف! شانسی داری، همین الان حموم درست شد، برو حموم و یه آب گرم بریز رو خودت تا حال بیای!» حسن که تند داخل حمام رفت صادق سر پایین خواست جیم فنگ شود که مرتضی دستش را گرفت. ـ کجا صادق میرقنوات چاه زن...تو هم می ری از چاه یه آب خُنک می کشی و می ریزی رو خودت تا آتیشت خاموش بشه! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان کوتاه طنز اسارت ساعتی اکبر صحرایی بولدوزر غنیمتی را راند طرف مناطق تازه تصرف شده ی سه تپان. شنی بولدوزر از روی چاله و چوله های توپ و خمپاره گذشت تا رسید به جاده آسفالت. به ماموریتش فکر کرد: « یادت باشه! خاکریز رو تا عصر بايد بزنی...گردان قبل از تاریکی هوا باید پشت اون، مستقر بشه!» از بولدوزر پایین آمد. دست را سایه بان چشم کرد. دور و بر را کاوید! تا دور دست دشت سبز بود. مقابلش در امتداد افق میان سه تپه ی کوتاه قهوه ای، جاده مارپیچ می شد و بعد محو! حس خوشی توی دلش زنده شده. برای لحظه ای جنگ را فراموش کرد و خودش را انداخت میان علف های بلند و سر سبز. پشت به زمین و دل به هوا چنگ زد به علف ها. دو دستش را به طرف آسمان گرفت. آستینش عقب رفت و خالکوبی های سبز رو ماهیچه ی دستش پیدا شد. زمزمه کرد: ـ اُستا کریم، اگه مُردم، دوست ندارم کسی خالکوبی تنم رو ببینه! پشتش از علف ها، نم گرفت. رگبار تیرباری آرامش او را بهم زد و دوباره بازگشت به جنگ. نشست و آستین را پایین زد. دو، سه گلوله ی خمپاره گرومپ! گرومپ! زمین خورد. جای مناسبی را برای زدن خاکریز، پیدا کرد. خواست برگردد طرف بولدوزر که صدایی میخ کوبش کرد. ـ لا تحرک! دوباره شنید: ـ لا تحرک جیش الخمینی! نفسش تند شد. صدای ضربان قلبش را شنید! با احتیاط که برگشت، خشکش زد! چهار، پنج سرباز دشمن با چشم های سیاه، مقابلش ایستاده بودند. پلک زد. سربازها هنوز با کلاش زُل زده بودند به چشم های او. افسری که جلوتر از بقیه بود، سلاح کمری به دست داشت. پیش آمد. جمله هایی را به زبان آورد. زود صورتش برافروخته شد و با پوتین کوبید توی گودی پهلوی او. ـ وستن واچ! مچاله شد. درد از پهلو بالا کشید و تا مغز سرش دوید. به زور خود را سرپا نگه داشت. افسر دوباره اشاره کرد به ساعت مچی او. ـ واچ! بدون مقاومت بند ساعت را باز کرد و ساعت را به افسر داد. اشاره کرد تا دست ها را بالا ببرد و جلو بیفتد. دست ها را بالا گرفت و راه افتاد روی جاده آسفالت. در عرض چند لحظه ذهن او پُر شد از فکرهای جوراجور. «...ماموریتم خدا! زن و بچه ام، مادر پیرم، چقدر مسخره اسیر شدم؟زندگی ام چی...به همین سادگی...» با صدای «غژژژژ...غژژژژ...» از فکر بیرون آمد. برگشت و همراه سربازهای دشمن به عقب نگاه انداخت. روی جاده نفربر زرهی پی، ام، پی دشمن شنی اش را روی جاده می سایید. زوزه می کشید. دود می کرد و سنگین می آمد. سربازها با دیدن نفربر هلهله را شروع کردند و دست تکان دادند. او که انگار تیر خلاصی را توی سرش زده باشند، ایستاد و ناامید زُل زد به نفربر که نزدیک تر شده بود. سرو گردن راننده از سینه ی شیب دار نفربر بیرون بود و کلاهی مخصوص، سر و گوش او را پوشانده بود. یک دفعه جرقه ی امید توی دل اش زده شد، فریاد کشید: « خودیه! بچه های زرهی لشکر! نفربر غنیمتی!» به رقص در آمد و دست تکان داد. سربازهای دشمن خاموش شدند و اسلحه های خود را به داخل علف زارهای اطراف جاده پرت کردند و دست ها را بالا گرفتند. نفربر زرهی به آن ها که رسید، فریاد زدند: « الموت لصدام...الموت لصدام» سربازها با دست های رقصان و صورت خندان شعار دادند تا نفربر از آن ها گذشت. غرور تو ی پوستش دوید، با خود گفت: « ترسوها...» نفربر که کنارش رسید، دستی تکان داد و فریاد زد: ـ وایسا! کمک...منم داوود! راننده ی نفربر لبخندی و انگار که از جلو شخصیتی رژه می رود، دستی تکان داد. گاز نفربر را گرفت و با صدایی گوش خراشی فضا را جر داد و بدون اعتنا رفت! غافلگیر شده و به خود که آمد، تنها دود آبی رنگی از نفربر به جا مانده بود. با خود گفت: « رفت! صدا و کلاه نگذاشت بفهمه، چی به چی بود!» برگشت و مات شد به خنده های سربازها که دیگر نه شعار می دادند و نه می رقصیدند! صورت چرخاند و برای آخرین مرتبه دور شدن نفربر را توی دشت دید. زمزمه کرد: ـ عجب کلاهی سرم رفت! مایوس برگشت و دوباره به سربازها نگاه انداخت؛ خم شده بودند بین علف زارهای بلند و دنبال اسلحه می گشتند! « الان موقعیت خوبیه...باید کاری کنم!» سربازها را پایید. چشم به آن ها، عقب عقب رفت. با یک حرکت، خودش را انداخت میان علف های بلند کنار جاده و پا به فرار گذاشت! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان کوتاه طنز طلسم اکبر صحرایی خمپاره پشت خاکریز که زمین خورد؛ صدای ناله اش به گوش رسيد. دود و خاک که پس رفت؛ روی پهلوی راست افتاد. نشستم بالای سرش. هول دست روی پهلوی چپ او گذاشتم. خون آرام از لای انگشت هایش نشت کرد. زخم از بیرون دهان باز کرده بود! توی دلم خالی شد! چفیه ازدور گردن باز کردم و گذاشت روی زخمش. فریاد زدم: ـ امدادگر! امدادگر! زیر آتش خمپاره، امدادگری خودش را رساند. عرق صورت خاک گرفته اش را پاک کرد و برانکارد را کنار او گذاشت. گفت: «کمک کن پاهاش رو بگیر!» دو پای بلند و شانه پهن او را گرفتیم تا داخل برانکارد بگذارند. چشمم به خط الم قورباغه ایی افتاد که با ماژیک آبی، روی برزنت برانکارد نوشته شده بود: ـ حمل بیش از 40 کیلو بار، اکیدن ممنوع! بی اختیار خندیدیم و نگاهم را انداختم به او که بالای هفتاد کیلو داشت! نوشته ی روی برانکارد برای امدادگر تازگی نداشت. بالاخره زور زدیم و او را توی برانکار خواباندیم. من عقب برانکارد و امدادگر جلو حرکت کرد. چفیه روی پهلوی او خیلی زود رنگ خون گرفت. صورتش هم رنگ نداشت. به ذهنم رسید سر او را گرم کنم. ـ باز که ترکش خوردی؟ مژها و صورتم از زیر عینک هم، خاک گرفته بود. یکی دو بار پلک زدم و ادامه دادم: ـ چه سری تو کارت، زخمی می شی، اما شهید نمی شی! انگار که از حرفم جان گرفته باشد، لبخند کم رنگی زد. ـ دلیلش رو می خوای بدونی؟ از سنگینی برانکارد عرق می ریختم و هن هن نفسم بلند بود. خم شدم روی سر او. ـ ها بله! بگو؟ مردمک چشمش را چرخاند و بالای سرش را نگاه کرد. امدادگر هم انگار مرده شوری که مرده شستن برایش عادی شده باشد، توی حال خودش بود. صدا را پایین آورد و ادامه داد: ـ قول می دی به کسی نگی؟ خم شدم روی برانکارد.. ـ اگه بگم، گناه؟ ـ طلسمش می شکنه. ـ طلسم! ـ ها...آه! خون چک! چک! از زیر برانکارد می چکید روی خاک. از درد پلک ها را روی هم فشار داد. دانه های عرق توی صورتش جوشید. گفتم: «چی شد؟» ـ چیـ...زی نیـ...س...جوابم رو ندادی؟ ـ باشه، قول می دم، پیش خودم بمونه! آب دهان را پایین داد و گفت: «می دونی» حرفش را بریدم: ـ گفتن خودت، طلسم رو نمی شکنه؟ ـ تو فقط گوش کن... از درد حرف خود را قطع کرد. چند بار نفس گرفت. بی قرار شده بود، ادامه داد: ـ تو چنـ...د سال جنگ، همیشه از خـ...دا خواستم شهید بشم. نفس گرفت. ـ اما ننه م، دم به ساعت، دعا می کنه که سالم برگردم خونه. زوز زد. ـ این وسط، خدا مونده دعای منو مستجاب کنه، یا دعای ننه م رو! برای اینه که زخمی می شم! عینکم را برداشت. بین خندیدن و گریه ماندم. خسته شد و اشاره کرد تا برانکارد را زمین بگذاریم. برانکارد را روی زمین که گذاشتیم، بالای سرش نشستم. چند بار دست کشیدم توی موهای خاکی جلو سر او و بازی کردم. صدای همهمه و درگیری از پشت خاکریز بلند شد. ـ آتیش کنید، دشمن داره می آد! صدای سوت خمپاره آمد. کُپ شدم روی خاک. فر فر ترکش ها هوای بالای سرم را شکافت. سرو صدا که خوابید؛ روی دو زانو نشستم. تند به او خیره شدم. صورتش سفید و چشم هایش به تاق آسمان خشک بود. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
فقیه مديركل انتشارات و اطلاعرساني بنياد شهيد و امور ايثارگران از انتشار مجموعه داستان کوتاه "خيابان پير" اثر اكبر صحرايي و ۳ کتاب دیگر به زبان ترکی استانبولی، ترجمه و منتشر خواهند شد. خیابان پیر متشکل از ۲۰ داستان کوتاه جنگ است که اکبر صحرایی سعی کرده است با نگاهی انسانی به تبعات جنگ و تاثیر آن بر آدم ها بپردازد. نگاهی که می تواند متفاوت و نو باشد. قابل ذکر است که انتشارات کوثر ترکیه ناشر کتاب می باشد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
||||||
آدم هم پوست می اندازد: مجوعه داستان کوتاه جنگ. ناشر نشر تکا ۱۳۸۷. تیراژ ۸۰۰۰ نسخه. در ۳۳۷ صفحه. کتاب شامل ۴۷ داستان کوتاه است. داستان ها گاه از ۱۰ صفحه تجاوز می کند و گاه ۲،۳ صفحه بیشتر نمی شوند. در این مجموعه هر کدام به موقعیتی که آدم های جنگ در آن قرار می گیرند می پردازد. موقعیت هایی انسانی که برای دو طرف جنگ رخ می دهد و نویسنده با نگاهی بی طرفانه به آن ها می پردازد و همان قدر شخصیت خودی اهمیت دارد که شخصیت دشمن. اوج این نگاه در داستان کوتاه بی سیم مشاهده می شود؛ داستانی که تنها از عنصر دیالوگ استفاده شده. نویسنده در این مجموعه حتا از پرداختن به نقش اقلیت های مذهبی در جنگ هم غافل نشده. رجوع شود به داستان کوتاه کمین مجنون کتاب. به یقین همین نگاه انسانی و جهانی است که اکبر صحرایی را از گروه نویسندگان رایج و شعاری جنگ نویس جدا می کند. طنز در این مجمومه هم جایگاه خاص خود را دارد و می توان آن را یکی از شاخصه های داستان و رمان های اکبر صحرایی دانست. |
|||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
|||||||
|
|
|
|
|
مُشتری احتمالی اکبر صحرایی ـ اگه خرمشهر رو یه کوزه تصور کنید، دهانه ی اون کوزه جاده شلمچه به خرمشهره، یاید دهانه ی کوزه رو ببندین تا عراقیای توی شهر تسلیم بشن! فرمانده ی گردان ها جمله ی بالا را بارها زیر گوش افراد خود خوانده بودند. سپیده ی صبح افراد گردان906 از پُشته های بی وقفه ی خاکریز بیرون ریختند و با عراقی ها درگیر شدند و جاده شلمچه به خرمشهر را تصرف کردند. بلافاصله در مرحله ی بعد نیروهای گردان 999 به فرماندهی مرتضی زیر آتش شدید توپ خانه دشمن از جاده عبور کردند و وارد نخلستان شدند تا ساحل رودخانه ی اروند را تصرف کنند و حلقه ی محاصره شهر کامل شود با درگیری پراکنده و کشته و زخمی شدن ده، پانزده نفر از افراد گردان 999، عراقی ها یا تسلیم شدند و یا اسلحه ی خود را رها کردند و به نخلستان فرار کردند. مرتضی بی سیم چی نوجوان را صدا کرد: ـ محمد، بگو بچه ها اول نخلسون رو پاکسازی کنن! فرمانده از کنار اسلحه های کلاشینکفی که توی نخلستان ریخته بود، عبور کرد و به آمبولانس غنیمیتی بزرگی رسید که به دلیل ارتفاع بلند آن مشهور بود به آمبولانس شتری! آنی چشمش به راننده افتاد که آرنج روی کاپوت آمبولانس گذاشته و منتطر مشتری احتمالی بود. بی سیم چی نوجوان که چند گام جلوتر افتاده بود، ذوق زده با انگشت کنار رودخانه را نشان داد. ـ آقا مرتضی، اون جا رو! حاشیه رودخانه تا چشم کار می کرد پوتین، اسلحه و کلاه آهنی زیتونی رنگ عراقی ها دیده می شد. سربازها از ترس خود را سبک کرده و به آب زده بودند تا با شنا به آن سوی مرز فرار کنند. اما آن ها بین عرض طویل و امواج خروشان رودخانه ی گِل آلود اروند گرفتار شده بودند و هنوز به نیمه نرسیده، زیر آب می رفتند و غرق می شدند و گاه هم بیهوده دستی برای نجات تکان می دادند! فرمانده دست ها را دور دهان حلقه کرده و سربازهای وحشت زده ی دشمن را تشویق به بازگشت می کرد تا بلکه مانع غرق شدن آن ها شود. اما بی فایده بود! صدای تیراندازی بلند شود و گلوله هایی که بین سربازهای در حال غرق شدن می خورد و فواره کوچکی بلند می شد. فرمانده سر برگرداندم سمت معدود افراد گردانش که زانو زده بودند و با اسلحه شلیک می کردند، هوار کشید: « تیراندازی نکنید...» فرود خمپاره ای از آن سوی رودخانه، حرفش را برید و آنی زیر پایش خالی شد. موج از زمین بلندش کرد و چند متر دورتر به زمین کوبیدش. گوشش سوت می کشید و بند بند تنش درد. نخلستان، رودخانه و آسمان دور سرش چرخید. منگی و گیجی او که کم شد، دستش به خون گرم و لجز پهلویش خورد. آن طرف تر خون قاب صورت بی سیم چی نوجوان ر اپوشانده بود و تکان نمی خورد! دو امدادگر به همراه جلیل معاون او از راه رسیدند. ـ اول محمد! فرمانده چشم که باز کرد خود را مشتری آمبولانس شتری غنیمیتی دو طبقه دید! صدای ناله ی خفیف بی سیم چی را از تخت بالای سر شنید و چک! چک! خونی که کش آمد و چکید رو او. عصبی شد. داد زد: « راننده...» درد صدایش را برید. دو لنگه در آمبولانس نیمه باز بود و خبری از راننده نبود! توانش را جمع کرد و با پا و دست به در و شیشه کوبید. بالاخره راننده آمبولانس سر و کله اش پیدا شد. فرمانده نهیب زد: « چرو آمبولانس رو راه نمی ندازی!» دست کشید و قطره خونی را که تازه روی صورتش افتاده بود، نشان داد: ـ نمی بینی اون بچه خونریزی داره! راننده با تحکم به دو تخت سمت دیگر اشاره کرد. ـ می بینی که آمبولانس چهار تخته هس، باید دو تای دیگه هم تکمیل بشه! مرتضی با ناله گفت: « اون داره از خونریزی می میره، مگه اتوبوس واحده که باید تکمیل بشه؟» ـ شلوغش نکن، فرمانده ی من دستور داده تا تکمیل نشه، حرکت نکنم! وقتی خمپاره ی زمین خورد و چهار تخت آمبولانس پُر شد، چک! چک! خونریزی نوجوان هم قطع شده بود! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
اول عشق همین جاست! اکبر صحرایی ـ می گن مرتضی زخمی شده! ـ هر چی خدا بخواد! مثل دفعه ی قبل مضطرب نشدم و انگار داشتم خُرد خُرد آبدیده می شدم و بزرگ! تن و روحم با اتفاق های ناگهانی سازگاری بیشتری پیدا می کرد. چند روز بعد از عملیات رمضان ساعت 10 صبح مرتضی آمد خانه با زخم عمیق تری که در تن داشت. ساک و لباسش را به من داد. ـ زحمتت نیس، اینو بشور! در ساک را که باز کردم، لباس خونی دیدم. تنم گز گز شد و چندش عصبی پشتم را فرا گرفت. از کوره در رفتم: « چرا لباس خونی می پوشی؟!» ـ لباس عراقیه! ـ لباس خونی می پوشی؟! لبخند زد و سکوت کرد. آرام تر گفتم: « دوباره زخمی شدی؟ مرتضی این لباس نجسه!» دوباره حرفی نزد. ـ تو رو خدا دیگه این لباس رو نپوش، من اینو پاره می کنم! جلوم را گرفت. ـ بچه شدی، با این لباس تو جبهه کار دارم! لباس را برداشتم و داخل حیاط درندشت خاکی شدم. نشستم و زیر نور آفتاب تند تابستان لباس را داخل تشت مسی انداختم تا خیس بخورد. وقتی آن را می شستم آب خون از لباس بیرون می آمد! چندشم شد. آمد و نشست کنارم. مشت می زدم به لباس. عکسی از جیب بیرون آورد و جلو صورتم گرفت. ـ اینو نیگاه کن دختر خاله! به عکس خیره شدم. داخل جبهه بود و مرتضی سوار یک جیپ سبز تیره بود. کلاه قرمز عراقی سرش بود و همین لباس داخل تشت تنش بود! انگشتش را به صورت هفتی از ماشین بیرون کرده بود و می خندید. توی عکس قیافه با نمک بود! گفت: « این ماشین غنیمتی دشمنه، با بچه ها تو منطقه گشت می زنیم. با همین لباسی که داری می شوری، می ریم وسط عراقیا و با اونا نون و ماست می خوریم! لباس را تکاندم و قطرات ریز آب زیر برق آفتاب پودر شد روی صورتم و خنکم شد. لباس را که روی بند جلو آغل گوسفندها پهن کردم از چند جای سوراخ لباس نور بیرون زد! انگشتش را داخل سوراخ کمر لباس کرد. ـ راستم می گی آمنه، بهتره لباس رو بدم کاکم مصیب تا سر کار بنایی بپوشه! شب 3 کنج اتاق نشسته بودم و زیر نور چراغ گرد سوز پیراهن نظامی اش را می دوختم. هر بار که سر بالا می کردم، به من خیره بود. ـ چیه پسر خاله؟ آهی کشید. ـ کاش اون شبی که خواسگاریت اومدم، جواب نه داده بودی! ـ کاشکی رو کاشتن، سبز نشد! لابد عاشق کسی شدی؟ چند بار گفت: « عاشق...عاشق...» نحوه ی گفتنش بغضم را ترکاند. « پسر خاله، من با اختیار تو رو انتخاب کردم و پشیمونم نیستم! الانم خوش حالم، خوش حال تر از شب عروسی!» روی دو زانو مثل بچه ها تاتی! تاتی! کرد و جلو آمد. ـ آرزوی هر زن و شوهریه که کنار هم باشن و زندگی آروم داشته باشن، ولی چه می شه کرد، دشمن اومده تو خونه، ما هم مسلمونیم و تکلیف به عمل، منو حلال کن دختر خاله، تا الان هم مرد خوبی نبودم. خواهش می کنم به خاطر اسلام تحمل کن! و من که خیلی از حرف های او سر در نمی آوردم، گوش می دادم و حرف های تازه ی او توی جان و جسمم نفوذ می کرد. آخر کار هم گفت: « حالا موقعش بیت آخر شعر رو برات بخونم. گوش کن!» ـ ترانه ها ترانه ها، اول عشق همین جاست! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
تحمل اکبر صحرایی داخل میدان مین عراقی ها صدای کُپ انفجار خفیف مین بلند شد و بین دود و خاک قاسم نیروی تخریب گردان 999 آنی زیر پایش خالی شد و روی پای راستش خراب شد روی زمین. هول خودم را رساندم بالای سر او. زانو زدم و سرش را توی بغل گرفتم. رنگ و روی سرخ صورتش به سرعت زرد شد و عرق نشست. نگاهی به پایش کردم که از زیر زانو قطع شده بود و خون شُر شُر از بین گوشت های ریش ریش شده اش بیرون می زد و روی خاک می چکید. تند پیشانی بند سبز رنگ را از دور پیشانی او باز کردم و بالای زانویش را بستم، گفتم: ـ چی شد قاسم؟ تبسم کرد. عضلات صورتش کمی لرزیدند. سخت آب دهان را قورت داد و گفت: ـ پوتینم رو پیدا کن و بیار! متعجب ابرو درهم کشیدم. ـ پوتین!؟ ـ ها بله! نگاهم را انداختم به پای قطع شده ی که داخل پوتین آن طرف تر افتاده بود. گفتم: ـ منظورت پای قطع شده ات هس؟ ـ نه، همون پوتین تاف قشنگم رو می خوام! از دستش حرص خوردم. ـ پات قطع شده، تو داری حرف پوتینت رو می زنی؟ لبخند زد و گفت: ـ آخه تحمل دو تا داغ رو با هم ندارم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
ماسک شیمیایی مش رجب! اکبر صحرایی ـ ماسک رو هیچ وقت از خودتون جدا نکنید، بوی سبزی تازه، سیر...تا به مشام تون خورد...فقط چند ثانیه فرصت دارید ماسک ضد شیمیایی رو بزنید، اول در پوش فیلتر ماسک رو باید بردارید، وگرنه... توی گردان هیچ کس مثل مش رجب از بمب شیمیایی عراقی ها وحشت نداشت و مراد هم شیطنت می کرد و چپ و راست می آمد داخل چادر تدارکات مش رجب و می گفت: « مواظب باش، گاز سیانور، نه بو داره، نه رنگ، سه تا نفس بکشی، کارت تمومه، تاول زل، همه ی تنت از درون و بیرون تاول می زنه، خردل...بوی سیر و سبزی تازه می ده...» مش رجب هم گاه پشت لبی برمی گرداند و دامنه ی سر سبز تپه و ارتفاعات پوشیده از سبزی و گُل های وحشی را نشان می داد. نفس عمیق می کشید. ـ این جا همه جا سبزه و بوی سبزی و گُل می آد، چه جور بفهمم عراق بمب شیمیایی زده؟ ـ رنگ بمب و خمپاره شیمیایی، سفید متمایل به آبی... مش رجب دستشویی و حمام هم که می رفت، ماسک را از خودش جدا نمی کرد. بعدازظهری که مراد از روی ارتفاع ملخ خور مرزی غرب برگشت پشت جبهه، سخت گرسنه بود و داخل چادر دسته ی 2 شد، کریم زال که تازه از مرخصی برگشته بود، افراد را دور خود جمع کرده بود و با بلبل خرمایی معرکه گرفته بود: « بیاد فال تون رو بگیرم، از شیراز غزل چاپی خریدم!» ـ پس فالگیریت کامپیوتری شده! ـ دیگه با اون خط زشتت، غزل های شیخ حافظ رو خراب نمی کنی! ـ ولی بگم دیگه فال مفتی، نداریم! کمپوتی، کنسروی، نوشابه... مراد بی توجه به آن ها هر چه داخل سنگر را جست و جو کرد تا غذایی پیدا کند و شکمش را سیر کند. حتا پوست تخمک هم پیدا نکرد! نامید از چادر بیرون آمد و بی اختیار به سمت چادر تدارکات گردان رفت که در دامنه ی تپه، برپا بود. به چادر که رسید سرو صدای مش رجب را نشنید، سرش را کرد داخل چادر تدارکات. گوشه ی چادر مش رجب خوابیده و خُروپف می کرد در حالی که ماسک ضد شیمایی کنار دستش بود. مراد چشم انداخت گوشه دیگر چادر و شانه ی تخم مرغ دید که به او چشمک می زند! آهسته و پاورچین به طرف تخم مرغ ها رفت. آن طرف تر چراغ والور نفتی هم روشن بود و هوای سرد چادر را گرم می کرد. وقتی قوطی روغن و بشقاب دید با خود گفت: « مشتی با این خروپفش، حالا حالا بیدار نمی شه، تخم مرغ رو همین جا می پزم و می برم تو چادر خودمون می خورم!» چند قاشق روغنی برداشت و توی بشقاب ریخت و آن را روی چراغ گذاشت. آنی که سرو صدای خُر و پف که قطع شد برگشت. مش رجب دست به دست شد و دوباره خروپفش را از سر گرفت. تا برگشت روغن داغ شده بود و دود آن داشت بالا می شد، تند تند تخم مرغ ها را شکست و داخل بشقاب ریخت. صدای جیز و پیز روغن که بلند شد، هول شد. دستش به بشقاب گرفت و بشقاب تخم مرغی برگشت توی دهانه ی چراغ نفتی و دود زیادی بلند شد! از ترس مش رجب دست پاچه شد. چراغ و تخم مرغ را رها کرد و پا به فرار گذاشت و خودش را انداخت داخل چادر دسته ی 2 و شروع کرد به خندیدن از کار خودش. بچه های دسته متعجب پرسیدند: « دیونه شدی مراد!» از زور خنده از چشم هایش اشک می ریخت که صدای فریاد مش رجب همه ی افراد دسته و او را از چادرها بیرون کشید: « شیمیایی زدن...شیمیایی...» بیرون چادر مش رجب عین جوان های 20 ساله دور خود می چرخید و این طرف وآن طرف می دوید و دودی که از چادرش بیرون می زد را نشان می داد و هوار می کشید: « شیمیایی...شیمیایی...» با فریادهای مش رجب بقیه ی افراد گردان هم که از چادرها بیرون آمده بودند، شروع کردن به ماسک زدن به صورت. و تنها مراد بود که ماسک به صورت نزد و شیمیایی را به حساب دود روغن تخم مرغ به حساب آورد. اما آنی که مش رجب جلو چشم او افتاد روی زمین! ماسک نزدن خود را فراموش کرد و سمت مش رجب دوید. دست زیر سر او کرد و بالا آورد و به صورتش نگاه کرد. از پشت شیشه ماسک مش رجب از کمبود اکسیژن داشت سیاه و خفه می شد. دقت که کرد، متوجه شد مشت رجب فراموش کرده درپوش فیلتر ماسکش را بردارد. تند ماسک را از روی صورت او که برداشت، مش رجب تند تند نفس کشید. نفسش که چاق شد، لبخند زد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان کوتاه کوتاه می دونستم می آید دنبالم اکبر صحرایی پای کاوه که گرفت به سیم تله ی مین دشمن. مین منوری آتش گرفت و اطراف را عین روز روشن کرد. هول منور را که عین خورشید کوچکی می سوخت، با دو دست گرفت. قاسم فریاد زد: « دستت رو بکش عقب دیونه!» کاوه نالید و زور زد تا دو دست را از مین منور جدا کند. اما دو کف دست او انگار کاعذ گُر گرفت و سوخت. با درد دست ها را توی ماسه فرو برد. دود بلند شد و بوی پوست و گوشت کبابی زد زیر دماغ قاسم، گفت: « چرو این کار رو کردی؟» با ناله جواب داد: « گفتم شاید خاموشش کنم!» ـ اما تو که با تجربه ای؟! تا آمدند خود را جمع جور کنند، تیربار عراقی ها غرید. تیرهای رسام قرمز و زرد کنار آن ها زمین خورد و صدای آخ کاوه بلند شد. قاسم برگشت و نگاهش کرد. تیر بعدی به شکم کاوه خورد و او را به عقب پرت کرد. تیرها مجال حرکت به او نمی دادند. صبر کرد تا منور خاموش شد. بعد سینه خیز طرف کاوه رفت. گلوله شکم و پهلویش را سوراخ کرده بود و درد می کشید. ـ کاوه، لو رفتیم! باید جامون رو عوض کنیم! کاوه زخمش عمیق بود. ده، پانزده قدمی که او را روی زمین کشید، نفسش برید. صدای همهمه شنیدم. کاوه نقشه و گزارش را با دست های سوخته و خون آلود به من داد و گفت: « تو باید بری قاسم!» ـ ولی من محور رو درست بلد نیسم! کاوه نارنجکی از فانوسقه باز کرد و ادامه داد: « اون بریدگی سیم های خاردار حلقوی رو رد کنی به شیار می رسی. » به چشم های قاسم خیره شد و ادامه داد: « بگو بیان دنبالم، منتظرم!» قاسم پیشانی او را بوسید و توی چشم های شفافش نگاه کرد و گفت: « خودم می آم دنبالت!» ـ برو الانه که می رسن! قاسم بلند شد و به سرعت خود را به بریدگی سیم های خاردار حلقوی رساند. شیار را زود پیدا کرد و خود را به خاکریز خودی رساند. نقشه و گزارش شناسایی را که به سر تیم گروه شناسایی کاوه داد، گفت: « خودم می رم دنبالش!» ـ اما دشمن اونو تا حالا پیدا کرده، تازه ممکنه از اون برای طعمه استفاده کنن! ـ منتظره! اگه پیداش کرده بودن، صدای نارنجکش رو شنیده بودم. قاسم بعد از هماهنگی با مرتضی فرمانده گردان 999 خودش را به شیار رساند و به طرف میدان مین عراقی ها رفت. از سیم خاردار حلقوی که گذشت، کاوه را دید که تا آن جا خودش را روی زمین کشیده بود. خون زیادی از او رفته بود. از میدان مین بیرونش آورد و روی پشت انداخت و راه افتاد. تاریک روشنای صبح به خاکریز خودی رسیدند. کاوه را زمین که گذاشت. سر تیم شناسایی جلو آمد. نگاهی به کاوه انداخت و به قاسم گفت: « تموم کرده، ریسک کردی!» قاسم به چشم های سر تیم شناسایی خیره شد و با بغض گفت:« مهم نیس، مهم اینه که وقتی می آوردمش، همه اش می گفت، می دونستم می آید دنبالم! » |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان کوتاه طنز برانکارد دربستی اکبر صحرایی آخرین موشک آرپی جی را که طرف تانک تی 72 عراقی ها شلیک کردم، حرکت مایه ی گرمی را توی گوش حس کردم. تکیه دادم به خاکریز و قبضه ی آرپی جی هفت را زمین گذشتم. انگشت کردم داخل گوش و جلو چشم آوردم. خون دیدم! خونی که از صدای شلیک های مداوم گلوله های آرپی جی و پاره شدن پرده گوشم روانه شده بود. ـ آتیش کنید، تانکا دارن عقب نشینی می کنن! خسته و تشنه از گرمای جنوب تکیه دادم به گونی های شنی توی دل خاکریز. امروز سومین مرتبه ای بود که حمله ی دشمن را در خط پدافندی کانال ماهی دفع می کردیم. عطا بی سیم چی جوان گروهان هم از راه رسید و گفت: ـ فکر کنم، امروز دیگه حمله نکنن! ـ مطمئن نباش! دود و خاک که فرو نشست، برگشتم و به جنازه ی دو، سه نفری از نیروهای دسته خیره شدم که پشت خاکریز افتاده بودند و ناله ی زخمی که کمک می خواست. ـ عطا کمک زخمی کن! آمبولانسی از راه رسید و زخمی را برد. پاتک دشمن که کامل دفع شد، خسته و تشنه از گرمای ظهر جنوب برگشتم و تکیه دادم به گونی های شنی روی خاکریز و به پشت سر خیره شدم. از فاصله ی50 قدمی دو امدادگر؛ یکی نوجوان بلند قامت و دیگری چهل ساله و قد کوتاه، دو طرف برانکاردی را گرفته بودند و به سختی و نامتعادل آن را حمل می کردند. نزدیک که شدند، چشم به زخمی چاق روی برانکارد افتاد که چفیه روی صورتش کشیده بود. خنده ام گرفت و گفتم: ـ خدا لعنت کنه مراد، با این هیکلش به این دو تا بیچاره رحم نکرده! بلند شدم از خاکریز پاین آمدم و جلو رانکارد را گرفتم: ـ وایسید ببینم! دو امدادگر هن و هن نفس می زدند و در حالی که عرق شُر و شُر از سرو صورت آن ها می چکید، ایستادند و به من خیره شدند. ـ بذارینش زمین برانکارد رو! جوان قد بلندی که دو طرف جلو برانکارد دستش بود، نگران گفت: ـ نه برادر، نرسونیمش شهید می شه! خنده ای کردم و گفتم: ـ این زخمی شما تا به حال ده بار شهید شده! امدادگر مسن تر قد کوتاه، گفت: ـ ده بار شهید شده، مگه می شه؟! ـ هر وقت خسته می شه و می خواد بره عقب، برانکارد دربست می کنه! به هیکل گنده مراد نگاه کردم. مثل همیشه چفیه روی صورت کشیده بود تا با خیال راحت به ریش امدادگرهای بی تجربه و ساده، بخندد. خم شدم روی برانکارد و گفتم: ـ تاکسی برانکارد مفت گیر اوردی؟ امدادگر بسیجی قد بلند که تازه مو تو صورتش تنجه زده بود؛ سخت صورتش را چرخاند و گفت: ـ برادر، به خدا زخمش کاریه! خنده ای از روی تمسخر زدم و گفتم: ـ حتمن گفته ترکش خورده تو باسنم؟ نگذاشته شما هم ببینید، درسته؟ ـ ها بله، شما از کجا می دونی برادر!؟ ـ آخه این روش کار این ناکسه! از زیر چفیه حرکت و لرزش ماهیچه های صورتش را که لابد به من می خندید را دیدم. داد زدم: ـ گفتم برانکارد رو بگذارید زمین! دو بسیجی امدادگر جا خوردند و با تردید برانکارد را زمین گذاشتند. گفتم: ـ حالا بیاید جلو تا با چشم خودتون ببینید! جلو رفتم و تند چفیه روی صورت تپل مراد را پس زدم. لبخند زد و گفت: ـ بفرمایید داخل رفیق! ـ خجالت بکش! ببینن حالا و روز این بیچاره ها رو! برگشتم و به دو امدادگرا که هاج و واج ما را نگاه می کردند، گفتم: ـ بیاین باسن سالم اونو هم ببینید! شانه مراد را گرفتم و روی برانکارد که او را برگرداندم، خون کف برزینت برانکارد را گرفته بود!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمرد و سیگار بغداد اکبر صحرایی ـ بچه های بسیجی کمپوت اوردیم براتون سیب، گلابی، آلبالو، کمپوت اوردیم براتون صبح روی جاده شنی حاج صلواتی پشت تویوتای خاکی رنگ تبلیغات می راند و با ریتم خاصی از پشت بلندگو شعار می داد: مشهدی ایاز آشپز هم پشت تویوتا به افراد خسته و پراکنده از جنگ شبانه که می رسید، کمپوت و تنقلات پرتاب می کرد. افراد با سلاح انفرادی که به سختی حمل می کردند، بر می گشتند. مکث می کردند. دستي تكان مي دادند و توی هوا کمپوت و تنقلات را می گرفتند. حاج صلواتی دست بردار نبود. ـ ترکش این کمپوتا می خوره شکمِ تون بچه های بسیجی بیان جلو همه تون تویوتا با سرعت کم می رفت و خاک لوله شده بر سر و روی افراد گردان می پاشید. مهراب شانه ی ترکش خورده اش را آرام جا به جا کرد و به حاج صلواتی گفت: « حاجی خدا وکیلی شعرها رو از خودت می سازی؟ » حاج صلواتی پاکت سیگار بغداد غنیمتی را از جلو فرمان برداشت. با یک دست ته پاکت را زد روی داشبورد. با لب نخ سیگاری بیرون کشید. با لب بسته صدا را از حلقوم بیرون داد: « نسازیم، چیکار کنیم ببم!» توی مسیر چشم حاج صلواتی خورد به پیرمردی زخمی که پیشانی اش بانداژ بود و دو نفر همراه اش که سلاح خود را روی جاده سلانه سلانه می کشیدند. مهراب زد روی داشبورد ماشین. ـ اونا رو هم سوار کن! حاج صلواتی سیگار خاموش روی لبش را تف کرد بیرون و ترمز کرد. ماشین روی جاده کشیده شد و جلو پیرمرد زخمی، توقف کرد. مهراب در را باز کرد و پیاده شد. پيرمرد را صدا زد: «خدا قوت پدر! بفرمایید سوار شید!» مشهدی ایاز آشپز هم از عقب تویوتا پیاده شد و کمک کرد و پیرمرد اسلحه به دست را جلو نشاند. دو نفر دیگر عقب کنار مشهدی ایاز سوار شدند. مهراب کنار پیرمرد جا گرفت. ماشین که حرکت کرد چند خمپاره اطراف جاده زمین خورد. حاج صلواتی انگار که چیزی یادش آمده، دهانی بلندگوی ماشین را برداشت. جلو دهان گرفت و افراد پراکنده ی روی جاده را خطاب قرار داد: ـ با صدای خمپاره بر زمین خیزید همه این ترکش ها قصد جان شما دارد همه حنیف لبخند زد و به صورت و چشم های پیرمرد زخمی خیره شد، پرسید: « کجا زخمی شدی پدر؟» پیرمرد فقط لبخند زد. گاه هم سری تکان می داد. حاج صلواتی که از گرمای جنوب، کلافه شده بود با چفیه عرق پیشانی اش را گرفت و گفت: « اون از جوانش، اینم از پیرش! می خواد ریا نشه!» حنیف که شیفته ی صورت ساده و پر چین و چروک پیرمرد شده بود، دست روی سر او کشید و از حضور پیرمرد توی میدان جنگ تعریف کرد. چند باری هم حرفش را قطع کرد و پیشانی او را بوسید. پیرمرد هم خندان بدون کلامی، صورت و گاهی هم دست مهراب را می بوسید. توی مدت کوتاهی مهر پیرمرد توی دلش نشست. حاج صلواتی هم گاه تکه می پراند: « خدا شانس بده...نکنه پدر و پسر بودید و بهم رسیدید..بگذارید سر راه شهادت رو رد کنیم بعد.» خمپاره ی جلو ماشین فرود آمد و نطق حاج صلواتی کور شد! فرمان را چپ و راست گرداند و چاله خمپاره را رد کرد و گفت: « اون جا رو ببین!» به ماشین تويوتایی رسیدند که چند نفری آن را هُل مي دادند. پهلو به پهلوی ماشین که قرار گرفتند. سه، چهار نفر اسیر عراقی ماشین را هُل می دادند و راننده تنها پشت فرمان نشسته بود. مهراب به راننده که پنجاه سالی داشت، گفت: « تنهايي با ماشين خراب اسير مي بري...نمي گي يه وقت بهت حمله كنن!» راننده برگشت و بر و بر مهراب، پیرمرد و افراد عقب تويوتا را تماشا کرد و یه دفعه انگار دیوانه ها زد زیر خنده! مهراب گفت: « از چی داری می خندی؟» ـ از حضرت عالی! اوقات مهراب تلخ شد، گفت: « معلومه حالت خوب نیس! موج که نخوردی؟» راننده به سبیلش تابی داد و گفت: «من نه! ولی شما رو نمی دونم.» بعد با انگشت پیرمرد را نشان داد و گفت: « رفیق کنار دستت عراقیه! در ضمن اون رفقای مسلح عقب تویوتا هم عراقین! خسته نباشی مومن خدا!» مهراب برگشت و زُل زد به صورت نگران و خاك آلود پيرمرد که هنوز اسلحه ي کلاش تاشو توي دستش بود. عقب تويوتا هم همهمه افتاد. مشهدی ایاز دست پاچه شروع کرد به گرفتن اسلحه دو نفر عراقی. حنیف به حاج صلواتی نگاه انداخت. حاج صلواتی دست برد و نخ سیگاری از پاکت بیرون کشید. آتش زد. کنار لب پیرمرد اسیر گذاشت که نگران به نظر می رسید. گفت: « سیگار خودتونه، بکش!» حنیف گفت: « می دونستی عراقیه؟» حاج صلواتی دنده ماشین را جا زد. ماشین را راند و گفت: « داریم می رسیم، سه راه شهادت!» ماشین به سه راه شهادت که نزدیک شد، مهراب دست انداخت دور گردن پیرمرد اسیر! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
نقدی بر رمان " شمشاد و آرزوی چهارم" اکبر صحرایی نشر شاهد چاپ اول: زمستان 87 شمشاد کیست و آرزوی چهارم چیست؟
اگر نقد رمان نوجوان "شمشاد آرزوی چهارم" را از روی جلد شروع کنیم، به بیراه نرفته ایم. به خصوص اگر خواننده بداند که قرار است یک رمان دفاع مقدس یا جنگی را بخواند. کتاب بازی تعلیق و کشش را از روی جلد با خواننده آغاز می کند. نخست اسم روی جلد دو پرسش را در ذهن مخاطب ایجاد می کند: شمشاد کیست و آرزوی چهارم چیست؟ که به طبع نویسنده پاسخ آن را حواله کرده است به خوانش کامل چهل فصل رمان. دوم، طرحی قابل اعتنایی و زیبای جلد است: چراغ جادویی، دود آبی برخواسته از آن و غولی شبیه آدمی که بلعکس از چراغ بیرون می آید! طرح جلد به ظاهر هیچ نشانی از جنگ و دفاع مقدس ندارد که به نظر می رسد این کار دانسته انجام گرفته است! و اما تعلیق طرح جلد. با توجه به افسانه ی چراغ جادویی که همه ی ما خوانده ایم غول چراغ تنها می تواند سه آرزوی ارباب خود را برآورد کند! پس این جا آرزوی چهارم چیست؟ و آیا اصولا در این رمان ارزوی چهارمی بر خلاف آن افسانه به وقوع می پیوند؟ شاید با اِلِمانِ رنگ آبی دود چراغ که می تواند نماد صلح جهانی باشد، حدس از صلح و پایان جنگ زد! رمان نوجوان شمشاد و آرزوی چهارم تالیف اکبر صحرایی در چهل فصل و 136 صفحه در قطع خشتی در نشر شاهد به چاپ رسیده که می توان از نظر حجم قطورترین یا یکی از حجم ترین رمان های نوجوان دفاع مقدس نامید. به نظر نگارنده با خواندن رمان و به تکامل رسیدن شمشاد شخصیت اصلی داستان، می توان حدس زد در انتخاب عدد چهل فصل ها، توسط نویسنده هم تعمدی صورت گرفته است. و اما عنوان چهل فصل رمان که نویسنده برای شروع رمان انتخاب کرده است به دو علت کمک می کند به خوانش فصل ها ابتدا اسم مناسب و کلیدی فصل ها است که به خوانش آن کمک می کند و دوم عنوان های جذابی است که خواننده را ترغیب می کند به ادامه خواندندن. مثل: مار خالکوبی، نامادری بدجنس، می خوام صدام را دندان بگیرم، رقص و پایکوبی، اون جاده ی بهشته و... اما نکته دیگر در رابطه با ایجاز فصل های رمان شمشاد و آرزوی چهارم است که در عین کشش و جذابیت بیشتر از چهار، پنج صفحه ادامه پیدا نمی کند و این کمک می کند به جذب مخاطب نوجوان. برسیم به دو مقوله ی فرم و محتوای رمان شمشاد و ارزوی چهارم. فرم روایت رمان بر اساس تکنیک فلاش بک یا برگشت به گذشته اتفاق می افتد. فصل استارت رمان با حمله ی ایذایی شبانه ی نیروهای گردان شمشاد شخصیت نوجوان قصه به دشمن بعثی آغاز می گردد. شروع رمان همراه می شود با در محاصره قرار گرفتن شمشاد و چند نفر از دوستانش کلید می خورد! در ادامه محاصره، او با دیدن دوست دوران مدرسه و گرفتن یک اسیر درجه دار عراقی، خاطرات و حوادثی که چند سال پیش بین راوی و مسعود اتفاق افتاده که منجر به تغییر زندگی شمشاد شده در ذهنش تداعی پیدا می کند. رفته رفته با تنگ تر شدن محاصره دشمن، عطش بی آبی و تلاش آن ها برای فرار از این محاصره و برگشت به خاکریز خودی، خواننده با زاویای دیگری از زندگی خانوادگی شمشاد، مسعود، منوچهر، افسر عراقی و... آشنا می شود. از نکات دیگر قابل اعتنای فرم رمان استفاده نمادین نویسنده از فولکلور و افسانه های قدیمی کودک و نوجوان ( چراغ جادو، قصه ی هنسل و گرتل و...) در متن رمان است. استفاده ای که در خدمت رمان است و کامل در تار و پود آن تنیده شده است و به ژرف ساخت داستان کمک می کند. فصلی که شمشماد برای پیدا کردن مسیر برگشت به خطوط جبهه ی خودی وارد کانال می شود و از روی تجهیزات و سلاح های پراکنده ی کف کانال مسیر را تشخیص می دهد و نویسنده با هوشمندی آن را موازی با قصه ی خانه ی شکلاتی ( هنسل و گرتل) قرار می دهد. نمونه دیگر استفاده نمادین از غول چراغ جادو و ابداء و کشف واژه ی آرزوی چهارم در تم رمان ( پایان جنگ در دنیا و برقراری صلح ) است که حتا از سه آرزوی افسانه ی غول چراغ هم به نظر دست نیافتنی تر می آید! و مواردی دیگر... محتوای رمان: هر چند ساختار و پی رنگ اثر بر پایه ی دفاع مقدس هشت ساله شکل گرفته، آن هم رمانی که به اعتقاد نگارنده می تواند یکی از بهترین رمان کودک و نوجوانی در حوزه ی دفاع مقدس باشد که در ایران نوشته شده است اما معتقدم رمان در محتوا هم لایه دوم دارد و آن تلاش و کوشش نوجوانانی در دنیا است که با وجود نقص عضو و مواجه شدن با مشکلات این چنینی به خود باوری شخصیتی می رسند و کارهایی انجام می دهند که از عهده آدم عادی هم بر نمی آید. من این رمان را یک رمان شخصیتی می دانم. رمان شمشاد و آرزوی چهارم اکبر صحرایی از معدود رمان های ایران است که قابلیت ترجمه به هر زبانی را دارد و می تواند برای هر نوجوانی در هر نقطه ای از جهان قابل خوانش و تاثیرگذار باشد. رمانی شمشاد و آرزوی چهارم در عین جنگی بودن؛ ندای صلح را به جهانیان سر می دهد. می رسیم به طنز رمان. طنزی که جای آن در بیشتر آثار ادبیات داستانی دفاع مقدس ایران خالی است. صحرایی با مجموعه داستان طنز دفاع مقدس "خمپاره ی خواب آلود"، تبحر و خلاقیت خود را در استفاده از طنز در داستان نشان داده است. کتابی که اتفاقا برگزیده پنجمین دوره ی جشن فرهنگ فارس هم شده. و در ادامه این طنز در آثار دیگر صحرایی مثل: مجموعه داستان آنا هنوز هم می خندد، معمای کانال ماهی و دیگر داستان های او تنیده شده. طنز در رمان شمشاد و آرزوی چهارم هم نقش خود را به خوبی در خدمت داستان، ایفا می کند. که اتفاقا همین طنز در رمان تروتسک قوی ایجاد می کند. برای نمونه رجوع شود به کنش ها و دیالگ های بسیجی موجی در چند فصل کتاب. یا فصل "می خوام صدام را دندان بگیرم"، "حمل بیش از پنجاه کیلو ممنون"، رقص سرباز عراقی روی تانک، شخصیت فرج و اذیت او توسط بچه ها، آقای زمانی بقال محله و موارد از این دست که رمان را جذاب و خواندنی تر می کند. اما نگاه انسانی رمان به آدم های دو طرف جنگ از دیگر مزیت های رمان است. سرباز عراقی که در میدان جنگ شمشاد از کشتن او منصرف می شود و متقابلن اسیر هم در پیدا کردن مسیر برگشت به آن ها کمک می کند. در آخر با توجه به این که اکبر صحرایی نویسنده این کتاب امسال توانست دو جایزه ی کتاب فصل جمهوری اسلامی و کتاب سال دفاع مقدس را با رمان نوجوانان دفاع مقدس "کاش کمی بزرگتر بودم" نصیب خود کند، می توان امیدوار بود که این رمان هم مورد توجه مخاطبین و منتقدین قرار گیرد. حمید اکبرپور |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط کانال مهتاب
|
|
||