تبليغاتX
داستان جنگ
این وبلاگ شامل داستان های کوتاه و نظرات نویسنده وبلاگ می باشد.

 

 تصوير اصلي را ببينيد

 

خمپاره ی خواب آلود              اکبر صحرایی              

دارعلی نیمه شب از زور سرما، چمپاتمه زد توی سنگر کمین ارتفاع مرزی. چشم و گوشش به لایه های تاریکی مقابل بود. ابرهای سیاه از بالا فشار می آورند و حلقه ی تاریکی را تنگ تر می کردند.

تا پلک او جفت می شد، ترس و سرما بازش می کرد. گاه خیال او را می برد میان کیسه ی خواب نرم سنگر جمعی. اما بلافاصله دست های زمخت سرباز دشمن را روی گلو حس می کرد و یا سر نیزه تیزی که توی گردنش فرو می رفت.

صدا که شنید! گوش خواباند به دره ی زیر پایش. باد همهمه و صدای ریزش سنگ را آورد. دلهره افتاد به دلش. « نکنه سنگر لو رفته. همش تقصیر مراده! خجالت نمی کشه! دوباره حرف خواهرش رو زد. تو جنگ زن می خوام واسیه پشت جنازم...تازه راست و دروغش رو هم خدا می دونه...امشب حمله نکنن...شاید دارن با دوربین دید در شب، نگاه می کنن! نزدیکم ایستادن تا با سیم گلوم رو ببرن...»

دست روی نارنجک داخل سنگ چین مالید. بعد گلنگدن اسلحه کلاش را آرام عقب کشید. تیر داخل لوله رفت. «فکرش می کنم، کلاه رفت سرم. حرف خواهرش رو زد، تا منو کفری کنه، سرش داد زدم و اونم زد به چاک! اوضاع مشکوکه. بهتره بی سیم رو روشن کنم و عقبه رو خبر کنم.»

بی سیم پی آر سی را با پا جلو کشید. گوشی را برداشت. «اگه خبری نباشه، بهم می خندن...ممکنه روشن کردن بی سیم، سنگر رو لو بده...انگار دیگه صدا نمی آد!»

            به شک افتاد.« وهم و خیاله؟ نباید می گذشتم بره عقب. اولین دشمن آدم تو این اوضاع، تنهاییه. مراد روحیه ی خوبی داشت! نمی دونم چرا این قدر از خواهرش می گه...از قد، سن، صورت، چشم و ابرو...بهش مشکوکم! خدا لعنتت کنه مراد، خدا منو ببخش!»

دوباره صدا شنید. « بی خود نیس تو سنگر کمین، دو تا می گذارن. همین جور پیش بره دیوانه می شم.»

نفس را توی سینه حبس کرد. « اگه دشمن بخواد از دره رد بشه! نکنه سنگر رو دور بزن و بعد بچه های گردان رو؟‌درخواست منور کنم! این جوری همه چیز رو می بینم و خیالم راحت می شه.»

            گوشی بی سیم را برداشت. بی سیم را روشن کرد. واحد ادوات را گرفت. شستی گوشی را فشار داد. آهسته از ته گلو صدا زد: « میثم میثم، دارعلی...»

جوابی نشنید! دوباره صدا زد: « میثم میثم، دارعلی...»

سکوت و فیش فیش بی سیم آمد. «چرا جواب نمی ده...اگه یه وقت قضیه خواهرش راست باشه، چی؟»

صدای خواب آلود و خماری از پشت بی سیم به گوش خورد:   « مـ...یـ...سم بـه گـ...وشــــم...»

کمی آرام شد. گفت: « میثم، موقعیت نود و نه، چراغانی لازم دارم. با فاصله، سه تا چراغ!‌ مفهومه؟»

خمپاره چی خواب آلود شُل جواب داد: « منتظر باش!»

گوشی بی سیم را گذاشت. انتظار کشید. توی سکوت شب صدای تاپ قبضه و بعد سوت خمپاره شنید. هوای بالای سرش شکافته شد.    خمپاره ایی جنگی با صدای مهیب، توی دره زمین خورد! ارتفاع زیر پایش لرزید و سنگ چین سنگر فرو ریخت. «جنگی زد!؟ شاید کسی دیگه ای زده!»

صدای تاپ و سوت خمپاره دوم و بعد گلوله ی سوم که توی دره مقابل گرومپ! گرومپ! فرود آمد. «خدا لعنتت کنه خمپاره چی منگ! اسهال بگیری و شب خوابت نبره با این گند زدنت! می گم گلوله منور، جنگی می زنه! جلوش رو نگیرم سهمیه خمپاره یه سال لشکر رو هدر می ده!»

تند گوشی بی سیم را برداشت. صدا زد. خمپاره چی گوشی را برداشت، گفت: « چیه توهم، خواب از کله ی ما پراندی!»

دارعلی توپید: « آخه خوش تیپ، خماری؟ منگی؟ من گلوله منور  می خوام، تو  جنگی می زنی!»

            ـ منتظر باش!

گفت و بی سیم را قطع کرد. گوشی را گذاشت و دوباره چشم دوخت به ته دره. باز صدای سوت خمپاره ی جنگی! شکافتن هوای بالای سر و افتادن گلوله داخل دره با صدای مهیب انفجار! «خدا لعنتت کنه خمپاره چیه منگ و فشل!»

داشت توی دل هزار فحش و دشنام نثارش می کرد که عراقی ها ارتفاع و اطراف سنگر را بستند به خمپاره. خزید توی سنگر و تکان نخورد. سکوت و تاریکی که برگشت، از لاک خود بیرون آمد. صدا از سنگ هم بیرون نمی آمد. نفهمید چه موقع چرت و خستگی پلک های او را روی هم برد.

            هراسان که چشم باز کرد. هوا روشن شده بود و از ابرهای شب قبل چیزی نمانده بود. گرمای لذت بخش آفتاب هم نتوانست ذره ای از وحشت او بکاهد. توی بد مخمصه ای افتاده بود. باید پیش از روشن شدن هوا سنگر کمین را ترک کرد بود. دو راه داشت: روز روشن خطر کند و جلو چشم دشمن خودش را برساند بالای ارتفاع یا تحمل گرسنگی و تشنگی کند تا شب بماند. تحمل یک دقیقه ماندن را نداشت. با احتیاط دور و بر را کاوید. چشم که انداخت به جلو؛ خشکش زد! توی شکاف دره، جایی که دیشب سر صدا می آمد و منور خواسته بود، تعدادی جنازه ی عراقی، معدودی هم  زخمی افتاده بودند. کنارشان هم تعدادی قاطر زبان بسته لت و پار شده بود. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

جلسه نقد وبررسی مجموعه ی « آنا هنوز هم می خندد»  

 

5

به گزارش روابط عمومی حوزه هنری فارس جلسه ی نقد و بررسی مجموعه داستان « آنا هنوز هم می خندد » نوشته اکبر صحرایی توسط انجمن داستان حوزه هنری فارس روز چهارشنبه 15 مهرماه 88 ساعت 16 الی 18 در محل حوزه هنری فارس برگزار شد .

در ابتدای جلسه شناسنامه کاری اکبرصحرائی ارائه شد تا اعضاء هر چه بیشتر با نویسنده آشنا شوند :

وی متولد 1343 و دارای مدرک کارشناسی مدیریت دولتی است و نویسندگی را با مجموعه داستان « کانال مهتاب » آغاز کرده است . رمانهای او عبارتند از : « پرونده 312 » ( در ارتباط با ترور شهید دستغیب ) و « خیلی خیلی محرمانه » ( تازه ترین رمان ایشان با موضوع بازخوانی عملیات قدس 3 که توسط بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس در هفته دفاع مقدس رونمایی شد ) و دو رمان نوجوان نیز به چاپ رسانده اند به نامهای «کاش کمی بزرگتر بودم» و « شمشاد و آرزوی چهارم » و سه مجموعه داستان به نامهای « خمپاره ی خواب آلود ، خیابان پیر و آنا هنوز هم می خندد » .

لازم به ذکر است که کتابی که مورد نقد و بررسی قرار گرفت در طول یکسال به چاپ سوم رسیده و توسط انتشارات سوره ی مهر روانه ی بازار گردیده است .

بعد از معرفی نویسنده ،این اثر در سه قسمت توسط سندی مومنی «دبیر انجمن» مورد نقد قرار گرفت : قسمت اول تأمل در قالب اثر ، قسمت بعدی نگاهی به درونمایه ی آثار ، و در آخر نگاهی به جایگاه تکنیک در داستانها .

در این نقد داستانهای نوک حمله ، خرجشون هدر رفت و برف شادی مورد بحث قرار گرفتند و شبنم روستا ، لیلا خرم ، زهرا بذرافکن ، زهرا کشتکار ، الهام مزارعی ، فیروزه زارع و میثم محمدی نقد خود را قرائت کردند.

در بخش پایانی نویسنده توضیحاتی پیرامون ادبیات جنگ ارائه داد و سپس یکی از داستانهای طنز خود را قرائت کرد و همچنین خاطرات شیرین و تکان دهنده ای از دفاع مقدس نقل شد و ادبیات مقاومت و پایداری مورد بررسی قرار گرفت .



+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

عنوان : خيلي خيلي محرمانه
نويسنده :  اكبر صحرايي
موضوع كتاب :داستان
ناشر :تهران: صرير و پژوهشکده علوم و معارف دفاع مقدس
نوع كتاب :كتابخانه تخصصي
سال : ۱۳۸۸تعداد صفحات : ۲۲۷قيمت : ۳۰۰۰۰ريال
كتاب حاضر بازخواني داستاني عمليات قدس ۳ لشگر ۱۹ فجر مي باشد. اين مجموعه شامل ۳۵فصل مستند داستانی از جبهه و جنگ مي باشد. صحرايي در اين كتاب با استفاده از عناصر داستاني به يكي از عمليات هاي هشت سال دفاع مقدس پرداخته است. داستان۳ گردان از يك لشكر نقل شده كه وارد عمليات و محاصره مي شوند و در اين بين  اتفاقاتي مي افتد و در اين اتفاقات، شخصيت سازي هايي صورت گرفته است. اين كتاب در نوع خودش در كار جنگ مي تواند حرف هاي زيادي براي گفتن داشته باشد. نويسنده سعي كرده تا خاطرات را بدون هيچ گونه كم و كاستي ودر قالب داستانهاي كوتاه بياورد. اكبر صحرايي سالها در زمينه ادبيات دفاع مقدس فعاليت دارد و آثارش برگزيده جوايز بسياري شده است.

به نقل از سایت نوید شاهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

داستان کوتاه طنز دفاع مقدس 

کانال خُمار                        اکبر صحرایی

ـ ببین چه بلایی سر پیک اومده! چند ساعته ارتباطش قطع شده! 

دارعلی دست روی سر طاسش کشید.

ـ به چشم آقا مرتضی!

از سنگر فرماندهی گردان بیرون آمد تا کاوه پیک گردان را پیدا کند. موتور تریل را سوار شد و زیر آتش توپخانه دشمن به سمت محل درگیری با دشمن پیش رفت. آب گرفتگی سمت راست را که پشت سر گذاشت، توی گرمای ظهر جنوب دو امدادگر بسیجی، هن و هن عرق می ریختند و برانکاردی را به عقب منتقل می کردند. تا زخمی روی برانکارد را دید که روی صورت چفیه انداخته، مشکوک شد و موتور را نگه داشت و آن را کنار خاکریز رها کرد. نزدیک شد. صدای زخمی بلند شد: « برادرا، نگه دارید!»

 دو امدادگر جوان ایستادند. زخمی چفیه را که از روی صورت برداشت، دارعلی با خود گفت: « خدا لعنت کنه مراد!»

برانکارد را که زمین گذاشتند. مراد خندان زیر نگاه متعجب دو امدادگری که هر چه به سر تا پای او خیره می شدند، اثر از خون و زخم نمی دیدند، ایستاد. امدادگر قد بلند انگشت به دهان پرسید: « برادر، زخمت!؟»

مراد نیش خندی حواله ی دارعلی کرد. دستی به پشت باسن خیسش زد و گفت: « اِه...این که آبه! گفتم چرا درد ندارم! شرمنده آب قمقمه رو جای خون اشتباه گرفتم. از زحمت تون ممنونم برادا!»

بعد با انگشت عقبه ی جبهه را نشان داد.

ـ باید برم گزارش خط رو بدم، عزت زیاد!

و زیر نگاه دو امدادگر دور شد! دارعلی پشت لبی برگردان و راهش را گرفت و بقیه راه را تا نهر جاسم محل اصلی پاتک عراقی ها پیاده رفت.

نفهمید توي اوج پاتک عراقی ها و آتش توپخانه چگونه با سر شیرجه رفت داخل کانال کم عرض مقابل. سطح کانال و هوا را لایه ای از دود و خاک پوشانده بود. چهار دست و پا از روی زنده و مرده های عبور کرد که نمی دانست دوست هستند یا دشمن! بوی باروت بر بوی ماهی و آب مانده غلبه کرده بود. اوضاع قر و قاطی شده بود و انگار دو طرف جنگ قصد داشتند همه ی گلوله های سنگین و سبک خود را روی همین یک وجب زمین خدا، خالی کنند! با خود گفت: « تو این بلبشو کاوه رو چه جور پیدا کنم؟!»

آنی ترکیدن گلوله های توپ و خمپاره پشت سر هم، پرده گوشش را لرزاند. دور خودش چرخید. با ترس و لرز سرک کشید تا اطرافش را ببیند. اما لایه های دود و خاک نگذاشت. چشم، حلق و بینی او از دود و باروت می سوخت. جنگ تن به تن همه چیز رو به هم ریخته بود! زمین گیر شد و کمر زد به دیواره ی کانال سیمانی. روبروی خود جنازه ی از دشمن را دید که عینک به چشم داشت! دست دراز کرد و عینک را از روی چشم جنازه برداشت و به چشم زد. آتش توپخانه دقیق متمرکز بود روی دهانه ی کانال. دست ها را دور سر حلقه کرد و سرش را فرو برد توی شکم. نه راه پس داشت و نه راه پیش! منتظر ماند آتش سبک تر شود. هر چه دعا بلد بود را خواند. گاه بین صدای انفجارها ناله می شنید! گاه هم پاهای آدم هایی را حس می کرد که بی توجه به زنده و مُرده هوای اطراف او را می شکافند و عبور می کنند. گاه هم لگد می خورد و کسی توی کانال می خزید.

خُرد خُرد آتش کم شد. آهسته آهسته که دود و خاک هوا رفت و زمین نشست. مثل مار یخ زده، کم کم از هم باز شد. با عینک واضح تر داخل کانال را دید. « چشمم ضعیف بوده و نمی دونستم!؟» سمت راستش غریبه ای را دید که با حالت عجیب سرش را پایین داده و کلاه آهنی خود را جای سر، روی باسن گذاشته. بی اختیار از ته دل خندید و فکر کرد: « بیچاره از ترس، جای سر و باسنش رو اشتباه گرفته!» تا متوجه شد زنده و خودی است، تکانش داد.

ـ برادر!؟

غریبه لولید و صاف شد. چشم در چشم که شدند کاوه پیک گردان را شناخت! داد زد:

ـ خاک بر سرت، کلاه آهنی رو، روی باسن می ذارن!

کاوه رندانه لبخند زد.

ـ اگه ترکش بخوره تو سر آدم، راحت می شه، اما اگه خورد تو باسن، یه سال باید مث مراد رو شکم خوابید!

هر دو ریسه رفتند. دارعلی گفت: « کجا بودی تو این مدت؟ آقا مرتضی منتظره گزارشه...»

 ـ از این بلبشو بیام بیرون، بهت می گم!

خرد خرد سربازهای دشمن و خودی داخل کانال می لولیدند و از شوک آتش چند لحظه پیش بیرون می آمدند. غیر از آن دو هیچ کس اعتنایی به بغل دستی خود نداشت و همه توی خُماری آتش سنگین بودند. نگاه دارعلی که افتاد به مقابل، تنش لرزید! جنازه عراقی صاحب عینک تکان خورد و کورمال کورمال دنبال عینکش گشت! دوست و دشمن ذره ذره که از خماری آتش بیرون آمدند، اسلحه به دست، بهت زده یک دیگر را نگاه می کردند و انگار انگشت کسی روی ماشه نمی رفت. یک آن انگار که خماری آتش از سر همه پریده باشد، بقیه مثل دارعلی که دست کاوه را می کشید، از هم باز شدند و به سمتی فرار کردند!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

داستان کوتاه طنز

شبح فاو!                  اکبر صحرایی                                                                              

بعد از تصرف جزیره ی فاوُ مش رجب به اندازه ی کوهی کمپوت، کنسرو، شیر خشک، قهوه، چای، سیگار و...عراقی تدارکات احتکار کرد. رجب برای باز شدن جای اجناس غنیمیتی ناچار شد اجناس در حال کَپک زده را تقسیم کند بین افراد گردان و به قول غلام مایلر.

ـ روغن ریخته رو نظر امام زاده کرد!    

روز سوم حمله، همراه با پاتک سنگین لشکر گارد ریاست جمهوری عراق، سر و صدای مش رجب هم بلند شد: « آهای دل و دزدا، آدم بُشو نیستید. دست تون تو دست صدامه!»

غلام مایلر پرسید: « چی شده مشتی؟»

ـ دزدی...هر چی رو خودم نمی آرم، باز هم دزدی. روزی نیس کنسروی، کمپوتی، شیر خشک...حتا از سیگار هم نمی گذرن!

بعد هوار کشید: « عمو مرتضی بیا که نیروهات دزد و معتاد شدن!»

حسن مایلر با بدبختی دهان مش رجب را گرفت.

ـ هوار نکش. تو که همه ی قوای عراق و ایران رو خبر کردی!  

ـ اونا که خوبه، آدم و عالم، متفقین و متحدین باید بیان و تکلیف منو با شما روشن کنن! 

 حسن مایلر با هزار مکافات مش رجب را راضی کرد که چند روزی کوتاه بیاید تا بچه ها دست دزد نابکار را توی دست مش رجب بگذارند. مش رجب گفت:« باشه، اما از الان یه پوست تخمک ممنون تا دزد پیدا بشه!»

  کاوه نیروی شناسایی گردان انتخاب شد تا تحقیق را شروع کند. سر نخ او شد بوی سیگاری که شب ها از سمت مخزن نفت منهدم شده ی شهر فاو، می آمد. بو شک و ظن کاوه را برد به سمت غلام مایلر که قبل از آمدن به گردان فجر، سیگار می کشید! 

ـ مایلر، عمو مرتضی بفهمه سیگار می کشی، کارت تمومه! 

غلام مایلر ابروی پُر پشت و پیوسته اش را بالا انداخت و با یک جمله شک وظن را از خودش دور کرد. « به روح شهدای گردان، کار من نیس...تازه من خودم تحقیقات راه انداختم!»

کاوه لحافش را پهن کرد داخل سنگر تدارکات، جفت مش رجب تا دزد را پیدا کند. 

نیمه شب کاوه از سر و صدای بیدار شد. نشست و چشمش که به تاریکی سنگر غلبه کرد، شبح سیاهی دید که توی پیچ سنگر محو شد! مش رجب را بیدار کرد و با زیر پیراهنی از سنگر بیرون دویدند. هوا تاریک بود و از سمت خطوط دفاعی کارخانه ی نمک، صدای تیر و خمپاره می آمد. کاوه زیر سوسوی منوری که پایین می آمد، هر چه چشم انداخت به اطراف، چیزی ندید! نگاهی به مش رجب انداخت و گفت: « اونو دیدی؟!» مش رجب گیج خواب، جواب داد: « خواب دیدی! بریم تو...»  

آمدند برگردند، بوی سیگار خورد به مشام مش رجب. پا شتری به سمت مخزن فلزی منهدم شده ی نفت که قدم برداشتند، دود سیگار را بیشتر حس کردند. کاوه مخزن بزرگ درهم لهیده را آهسته دور زد و از شکافش داخل شد. جلوتر توی تاریکی، آتش سرخ سیگار دید! پاورچین پاورچین به ناشناس سیگاری که نزدیک می شد. پای مش رجب خورد به قوطی خالی کمپوت و ناشناس پا به فرار گذاشت! 

هر دو دست از پا کوتاه تر برگشتند داخل سنگر تدارکات. خیلی زود خروپف مش رجب بلند شد و کاوه تا صبح به شبح و بوی نفت خام فکر کرد.

هوا روشن اسلحه کلاش را برداشت.

ـ بلند شو بریم مش رجب.

ـ کجا؟ چی شده؟

راه افتادند و خود را به مخزن نفتی که رساندند، چشم هر دو به قوطی های خالی کمپوت، کنسرو و ته سیگار افتاد! کاوه به سمت گوشه ای از مخزن بزرگ رفت که حوضچه ی نفتی درست شده بود! به داخل حوضچه نفتی که خیره شد. چشمش افتاد به سر و و صورت سیاهی که با دو نقطه سفید به او زُل زده بودند. از ترس زبانش بند آمد و بی اختیار اسلحه را طرف سر گرفت.

ـ دستا بالا...

سر آرام از بین نفت سیاه خام بلند و تبدیل شد به انسانی تا کمر آغشته به نفت، دو دست را بالا گرفت و گفت: « دخیل الخمینی...»

 کاوه تفنگ را پایین آورد و اسیر نفتی را از بین نفت غلیظ خام بیرون کشید. برگشت تا دزد را تحویل بدهد، اثری از مش رجب ندید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

 برای اولین بار
همایش "بررسی طنز در ادبیات دفاع مقدس" با حضور داوود اميريان و اكبر صحرايي طنز نویسان دفاع مقدس کشور به همت خانه داستان فارس و موسسه بچه‌هاي كتاب دانشگاه شيراز، (12 شهريور 88) در تالار حافظيه برگزار ‌شد.
داوود اميريان و اكبر صحرايي / هر دو نويسنده / حوزه دفاع مقدس، و طنز دفاع مقدس
IMG_1058.jpg
عكس از خودم / همين ديروز - hadi kh
کدوم طنز؟ - { zirshalvari }
فرزندان ايرانيم، رفاقت به سبك تانك، خمپاره‌هاي خواب‌آلود و غيره - hadi kh
داوود اميريان: http://www.iricap.com/author... --- اكبر صحرايي: http://www.iricap.com/author... - hadi kh
ایول به همه بچه های خبرنگار - Amir Akbari
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

داستان کوتاه طنز دفاع مقدس                                        

رو به میهن                                        اکبر صحرایی

ـ کا! اینم فرمانداری کـ...

            تا آمد بقيه‌ي حرفش را بزند، توپ و خمپاره مجال نداد و روي سرشان فرو ريخت. دود و خاك فضا را پُر كرد. آتش که سبك شد،  راهنما تركش خورده، روي زمين افتاده بود. جهان شیرکسی را مامور كرد تا راهنما را به عقب منتقل كند. دور که شدندُ عراقی ها از همه طرف دسته را زير آتش گرفتند. زمين‌گير شدند. جهان شیر بايد به عنوان فرمانده كاري مي‌كرد. چشمش به ديواره‌ي سيماني افتاد كه به نظر خط دفاعي مناسبي بود، داد زد:« موضع بگيرين ديوار سيماني! آتيش كنيد طرف دشمن! »

     و شروع کردن از پشت ديواره‌ي سيماني به سمت دشمن آتش ريختند. چهار چشمي مراقب جلو بودند و با كوچك‌ترين آتشي پاسخ مي‌دادند.

       تا شب دو ـ سه زخمي روي دست شان ماند. شب كمي آرامش برقرار شد. جاي وضو تيمم گرفتند و نماز خواندند. با سرنيزه كنسرو لوبيا باز كردند و با نان كارتوني خوردند. تا صبح چهار چشمي مراقب جلو بودند و خواب به چشم شان نرفت.

     صبح دوباره به طرف آن ها تيراندازي شد. هم بي‌تجربه بودند و هم گيج و منگ! شناختي از موقعيت دشمن نداشتند و منتظر بودند تا كسي از راه برسد و دسته را توجيح كند. جهان شیر فكرش از زور آتش مقابل كار نمي‌كرد. به زمين چسبيده بود و جرات بالا آوردن سر را هم نداشت. مهمات هم داشت ته مي‌كشيد.

     حدود ساعت ده صبح راهنمايي كه ديروز زخمي شده بود، زير آتش دو طرف خودش را رساند به آن ها. از خوشحالي انگار دنيا را به گروه داده بودند. حال كساني را داشتند كه از جنگل انبوه و بي‌انتهايي نجات پيدا كرده باشند. راهنما جلو آمد. نگاهي به ديوار سيماني كرد و نگاهي به جهان شیر، گفت:« اين‌جا موضع گرفتيد؟»

     ـ‌ بله

     ـ تير هم انداختيد؟

     ـ‌ تا دلت بخواد، مهماتمون ته كشيده.

     ـ دشمن رو هم ديديد؟

     ـ‌ مرد حسابي ما خودمون رو هم زوركي مي‌بينيم چه برسه به دشمن!

     ـ‌ بارك‌الله! آفرين!

     به نظر جهان شیر، چشم بسته دست به كار بزرگي زده بودند. خودش را جمع و جور كرد. ايستاد مقابل راهنما. سينه‌ صاف كرد و گفت:« چي شده؟»

     راهنما خنديد و گفت:« شما ديروز تا حالا، رو به ميهن، پشت به دشمن، بچه‌هاي خودمون رو زير آتيش گرفتيد! قربنتون بشم، دشمن پشت سرتونه. همراه من بيايد!»   

     راهنما راه كه افتاد، ادامه داد:« بچه‌ها ديروز گفتن عراقيا دارن بدجوري دفاع مي‌كن، نگو اينا بودن!»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

تصوير اصلي را ببينيدداستان کوتاه طنز جنگ

پل!                                  اکبر صحراییتصوير اصلي را ببينيد

ـ پل تصرف نشه، نیروها تو محاصره دشمن می افتن!

نیمه شب باید پل تصرف می شد. محل عبور افراد گردان جاده ی بود به عرض پنج، شش متر که شب قبل تصرف کرده بودیم و تمام گلوله های توپخانه و خمپاره های دشمن دقیق می ریخت روی همین جاده باریک! با هر انفجار و موج، دست و پا بود که به هوا پرتاب می شد. خطی از آتش تیربار هم افراد را درو می کرد. عقب نشینی هم متصور نبود.  

ـ تاریکی شب از بین دشمن عبور می کنید! با شروع حمله، عقب نشینی یعنی خودکشی!  

با پیشروی پنجاه متری، نیمی از گردان کشته و زخمی شدند! از شدت آتش معدودی خود را به نی زار و باتلاق غیر قابل عبور دو سمت جاده انداختند. توی آن آتش توپ و خمپاره، جوانی از واحد تبلیغات خونسرد با بلندگوی دستی شعار حماسی و پیروزی می داد و افراد را تشویق به پیشروی می کرد: « به پیش...پیروزی نزدیک...درود بر شما...»

          خمپاره ی نزدیکم زمین خورد و آرنج دست چپم حالت برق گرفتگی پیدا کرد. بی اختیار اسلحه کلاش از دستم افتاد. سرم مثل کوه سنگین شد و گوشم غیر از سوت ممتد، چیزی نمی شنید و انفجار آدم ها را مثل فیلم صامت می دیدم. زیر نور منورهای که توی آسمان می ترکید. به دستم نگاه کردم، دست از کتف به پوست و آستین آویزان بود و انگار تاب می رفت و می آمد. و خونی که فواره می زد بیرون! دلم ریش ریش شد و جلو چشمم سیاهی رفت.   

ـ تنها راه نجات، تصرف پل...

با دست دیگر، محل زخم دست آویزان از پوست را گرفتم. فشار دادم و لت و لو پیش رفتم به سمت پُل. چند متر دورتر پایم خورد به بلندگوی دستی جوانی که شعار حماسی می داد. کمی دورتر خودش هم غرق در خون افتاده بود. با خود گفتم: « باید برسم به پل!»  

زیر آتش شدید به قدری پیش رفتم تا جلو چشمم سیاه شد و زمین خوردم.

چشم که باز کردم، هوا روشن، روی پل نشسته بودم و سرباز دشمن بالای سرم ایستاده بود! 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

داستان کوتاه جنگتصوير اصلي را ببينيد

آستین خالی کُت ام!؟                      اکبر صحرایی

توی بانک که دیدمش، سال های گذشته را توی ذهن ردیف کردم...عملیات خیبر...طلائیه، ۶۲ تا ۸۲ می شه ۲۰ سال...۸۲ تا ۸۸ هم ۶ سال...روی هم ۲۶ سال!؟ گفتم: « می دونی چند سال ندیدمت مرد؟»

لبخند کم رمقی زد؛ لبخندی که عین سال های جنگ، لبش از هم باز نشد!

ـ حال شما خوبه!

درست مثل ۲۶ سال قبل پاسخ داد؛ با این تفاوت که آن زمان ۱۷ سال داشت و صورتش گندمی و شفافی بود. و البته لبخندی که آن زمان هم لبش باز نمی شد اما حس می کردی خنده تا عمق جان و دلش کش دارد! موهای فلفل نمکی اش را خاراند و گفت: « شرمنده، اسمتون رو فراموش کردم...شما؟»

ـ لشکر ۱۹...عملیات خیبر...پل طلائیه...بلندگو دستی...رسیدم بالای سرت، موج گرفته بودی و همه ی تنت پُر از ترکش...

اشاره کردم به آستین چپ کُت ام که از بازو به پایین خالی بود.

ـ این دست رو اون شب روی پُل، جا گذاشتم!

زُل زد به آستین خالی کُت ام و فکر کرد. یک آن نشست روی موزائیک های جگری رنگ کف بانک و انگار جنین توی خودش جمع شد. پلکش را محکم فشار داد روی هم و  کلمه ها را با صدای بلند از دهان بیرون ریخت: « تق تق...به پیش رزمندگان...بوم بوم...پیروزی نزدیکه...کُپ کُپ...درود بر شما دلیر مردان کفر ستیز...تتتق تتتق...مرگ بر صدام...»

پلک بسته، روح و جسمش پرواز کرده بود به نیمه شب حمله! شبی که روی جاده باریکی شنی که دو سمتش نی زار بود و باتلاق، گردان ما زیر آتش توپخانه و خمپاره سنگین دشمن به سمت پل طلائیه، پیشروی می کرد و او خونسرد با بلندگوی دستی همه را تشویق به پیش روی و تصرف پل می کرد!  

و او صحنه های آن شب را بعد از 26 سال دقیق و با هیجان با لرزش تنش توصیف می کرد. دست و پایم را گم کردم. کنارش زانو زدم. هر چه کارمند و ارباب رجوع داخل بانک بود، دور ما حلقه زدند. هر کس چیزی می گفت: «...غشی و حمله ای...خدا شفاش بده...آقا فیلم درآورده...بیچاره...تاتر بازی می کنه...موج خورده...دارو و قرصی...اورژانس...»

صدایش زدم، چشم باز نکرد. عذاب وجدان داشتم. مانده بودم چه بکنم که زنی چادر مشکی مرا پس زد و با بغض گفت: « برید کنار آقا...دوباره این جور شد...کی از جنگ حرف زده؟»

زن پوشه قرمز داخل دستش را زمین انداخت و شانه های او را گرفت و تکان داد.

ـ بسه تو رو خدا...با توام...چشمات رو باز کن...

 وقتی تکان های دست تاثیری نگذاشت. زن محکم خواباند توی گوش او. پلک هایش که باز شد، حرف هایش تمام شد. هاج و واج سیلی زن بودم که پوشه قرمز را برداشت. زیر بغل او را گرفت و از بانک خارج شدند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

داستان کوتاه طنز

انتقام! انتقام!                                                اکبر صحرایی

صادق عصر داخل اردوگاه پشت جبهه با چرخ چاه از چاه ای که خود حفر کرده بود، آب می کشید که حسن مایلر را با سر و صورت خونین، مقابلش دید!

ـ چی شده؟! 

ـ مادرشون رو به عزاشون می شونم!

ـ کی تو رو به این روز انداخته...مگه با عراقیا در افتادی؟!!

حسن از درد به صورتش چین و چروک داد و با انگشت آسایشگاه گردان کمیل را نشان داد.

ـ با نامردی ریختن و کتکم زدن!

ـ برای چی آخه؟!

ـ الک الکی!؟

تعصب و خشم وجود صادق را پُر کرد و خون توی صورتش دوید، با تحکم گفت: « بچه های گردان فجر از گردان کمیل، کتک بخوره!»

زیر بغل حسن مایلر را گرفت و تلو تلو او را کشید داخل آسایشگاه گردان و هوار کشید: « آهای ایها الناس...»

کوچک و بزرگ گردان فجر با زیر شلواری و زیر پیراهنی سراسیمه از اتاق ها بیرون دویدند و خیره شدند به حسن درب و داغونی که صادق شده بود عصای متحرک او! دورشان کردند و پرسیدند: «...زمین خوردی...آخ......با کی دعوات شده... اوف!»

صادق هیجان زده حسن را رها کرد. دستش را مُشت کرد. بالای سر بُرد و با شعری که فل وداع به ذهنش رسیده بود، جواب داد:

 ـ حسنِ مایلر کتک خورده است         کتک زِ گردان کمیل خورده است!

ما وِلکُن نیستیم،                               انتقام...انتقام...تکرار کنید!

شعر حماسی و من درآوردی صادق کار خودش را کرد. آن دو جلو افتادند و۲۰، ۳۰ نفری پشت سر آن ها به سمت ساختمان گردان کمیل حرکت کردند. مشت ها  گره شدند و گروهی خواندند: « حسنِ مایلر کتک خورده است!»

گروهی هم جواب دادند: « کتک زِ گردان کمیل خورده است!»

بعد همه با هم گفتند: « انتقام...انتقام...»  

میانه ی راه جمعیتی که رسیده بود به ۴۰ نفر، برخورد به گود زورخانه ی گردان. ابوالفضل مرشد گردان فجر داشت با قابلمه ضرب می زد و  می خواند«...یکی و...دو تا و...سه تا و..» و ۱۰، ۱۵ نفری هم با اسلحه کلاش، میل می زدند. صادق فریاد کشید: « مرشد، الان وقتِ کارزاره!»

 مرشد خندید. ضربات انگشتش را روی قابله زیاد و بعد قطع کرد. همه با شعار انتقام انتقام از گود بیرون آمدند و به جمع اضافه شدند.

 افراد شعار زده و خشمگین رسیدند به نزدیک حمامی که بین دو گردان فجر و کمیل قرار داشت.

جلو در حمام به یک باره مرتضی فرمانده گردان فجر و علی اصغر فرمانده گردان کمیل با دست و صورت سیاه و روغن زده ای بیرون آمدند. ظهور ناگهانی۲ فرمانده و نگاه خاص مرتضی، شوک و ترمز شد. شعارها خُرد خُرد توی دهان های افراد ماسید و کش دار شد، درست مثل صوت نوار کاست خرابی که کُند و نامفهوم از ضبط صوت خارج شود. نگاه و سکوت مرتضی آرام ارام فتیله شعارها را پایین و خاموش کرد. افراد خجالت زده عقب کشیدند و یکی یکی مثل فشنگ دَر رفتند. حالا صادق مانده بود و حوضش! مرتضی جلو آمد و به صورت کبود و زخمی حسن خیره شد. دست کشید. لبخندی زد و گفت:  « اوف! شانسی داری، همین الان حموم درست شد، برو حموم و یه آب گرم بریز رو خودت تا حال بیای!»

 حسن که تند داخل حمام رفت صادق سر پایین خواست جیم فنگ شود که مرتضی دستش را گرفت.

ـ کجا صادق میرقنوات چاه زن...تو هم می ری از چاه یه آب خُنک می کشی و می ریزی رو خودت تا آتیشت خاموش بشه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

    1. داستان کوتاه طنز
    2. سامورايي جزيره ي مجنون                    اکبر صحرایی
    3. معاون گردان فرستاد دنبال مراد که: « بیا رفیقت جزیره رو ریخته بهم!»
    4. مراد خودش را که رساند به جزیره ی مجنون، مش رجب هم زده بود به سیم آخر.
    5. ـ پُر رو...گوششش رو می گیرم و از سنگر می ندازمش بیرون!  
    6. ـ موج خورده، نمی شه سر به سرش گذاشت.
    7. ـ من از اون موجی ترم!
    8. تا چشم جلیل به مراد افتاد، جلو رفت و گفت: « تو زبون حسن مایلر رو بهتر بلدی و از یه قماشید...بیارش بیرون!»
    9. ـ ممنون! حالا چی شده؟
    10. ـ صبح تا حالا تو سنگر نشسته و پلک نمی زنه! باید ببریمش بهداری.  
    11. مراد گفت: « چهار دست و پاش رو بگیرید و بیاریدش بیرون!»
    12. ـ هر کی رفته با چوب زده تو سرش! تنها حرکتی که کرده همینه، صبح که موج خمپاره گرفتش، زورش چند برابر شده!
    13. مراد با احتیاط پیچ سنگر را رد کرد و داخل شد. حسن مایلر مثل سامورایی ها چهار زانو بی حرکت وسط سنگر نشسته بود و چوبی شبیه شمشیر بین دو دست عمودی گرفته بود جلو صورت و به سقف سنگر زُل زده بود. مراد لبخند زد و گفت: « چه نقشه ایی تو اون سرته؟»
    14. حسن مایلر مثل چوب توی دستش، خشک بود. هر چه مراد تحریکش کرد، پلک نزد! چرخید و مقابل او نشست. با خود گفت: « آدمای موجی صاف و ساده همه ی فکرش رو می ریزه بیرون! موقعشه ببینم تو اون کله اش چی می گذره؟» بلند گفت: « نفهمیدم کی می خوای عروسی کنی...نومزادی، عقدی، چیزی زیر سر دا»    
    15. حرفش تمام نشده، چوب سامورایی برق آسا توی فرقش فرود آمد و چوب برگشت جای اولش.
    16. ـ آخ...خدا لعنتت کنه حسن مایلر!
    17. دستی کشید جای ضربه و گفت: « اون ننه ی بدبختت چی از دستت می کشه...از تو سمج ترم!»
    18. به چشم باز و بی حرکت او خیره شد.   
    19. ـ نکنه عاشق شدی. واسیه همین اعتصاب کردی! بسوزه پدر عاشقی. خودم یه خواهر ترش کرده دارم اگه»
    20. چوب با سرعت باورنکردنی خورد توی ملاج مراد.
    21. ـ  مادرت به عزات!
    22. از درد اشک از چشمانش بیرون زد.
    23. ـ بیچاره بفهمن موجی شدی، دختر کور و کچل همـ
    24. ضربه سوم را هم نوش جان کرد، اما حرفی از حسن نشنید. از بیرون صدای مش رجب آمد: « چی شد...بذار بیام تو...»
    25. منصرف شد و از جا بلند شد. توی سنگر قدم زد. برگشت و دوباره مقابلش حسن نشست و دستی به ریش قهوه ای کشید و با چرب زبانی حرف زد: « جون اینا بیاو و ما رو کِنف نکن، بریم بیرون!»
    26. تنها مردمک چشمش حسن مایلر برای لحظه ای برگشت روی مراد و دوباره دوخته شد به سقف سنگر. مراد تحریک شد بیشتر بگوید: « ناسلامتی من و تو سال ها رفیقیم...ناکس مش رجب منتظره به ریشم بخنده!»
    27. وقتی عکس العملی از حسن ندید، عصبانی شد.
    28. ـ آخه صبح تا حالا به چی خیره شدی مردک؟
    29. یک دفعه حسن مایلر با چشم  اشاره کرد به سقف و گفت: « تکون نخور، اون جا...»
    30. مراد از ترس خوردن ضربه چوب آهسته به سقف سنگر خیره شد.اما فقط پلیت و گونی شن دید و چوبی کوچکی که بین دو لبه ی تیرآهن سقف کار گذاشته بودند!
    31. ـ خدا شفات بده دیونه!
    32. این بار حسن با ابرو اشاره کرد به سقف.
    33. ـ حالا آهسته و آروم نیگاه کن!
    34. مراد صدای جیک نرم و ضعیفی شنید. دوباره چشم گرداند به سقف. زمزمه کرد: « یا حضرت فیل؟!»
    35. موشی به اندازه ی بچه گربه سرک کشید و آمد روی ابتدای تیرآهن ایستاد. چند بار به چپ و راست نگاه کرد. بو کشید و بعد با سرعت شروع کرد به دویدن تا طول تیرآهن را طی کند. اما وسط تیرآهن سرش محکم به همان چوب ابتکاری بین دو تیرآهن خورد و انگار تکه سنگی سقوط کرد پایین و افتاد کف سنگر. حسن با چوب محکم کوبید توی سرش. بعد دم موش بزرگ را گرفت. سر صندوق مهمات کنار دستش را باز کرد و آن را انداخت کنار دو، سه موش دیگر.! 
    36. ـ ببینم کدوم موش دیگه جرات می کنه لباس، پوتین و انگشت پای منو بجوه! 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

داستان کوتاه طنز

اسارت ساعتی                                            اکبر صحرایی

بولدوزر غنیمتی را راند طرف مناطق تازه تصرف شده ی سه تپان. شنی بولدوزر از روی چاله و چوله های توپ و خمپاره گذشت تا رسید به جاده آسفالت. به ماموریتش فکر کرد: « یادت باشه! خاکریز رو تا عصر بايد بزنی...گردان قبل از تاریکی هوا باید پشت اون، مستقر بشه!»

 از بولدوزر پایین آمد. دست را سایه بان چشم کرد. دور و بر را کاوید! تا دور دست دشت سبز بود. مقابلش در امتداد افق میان سه تپه ی کوتاه قهوه ای، جاده مارپیچ می شد و بعد محو! حس خوشی توی دلش زنده شده. برای لحظه ای جنگ را فراموش کرد و خودش را انداخت میان علف های بلند و سر سبز. پشت به زمین و دل به هوا چنگ زد به علف ها. دو دستش را به طرف آسمان گرفت. آستینش عقب رفت و خالکوبی های سبز رو ماهیچه ی دستش پیدا شد. زمزمه کرد:

ـ اُستا کریم، اگه مُردم، دوست ندارم کسی خالکوبی تنم رو ببینه!

پشتش از علف ها، نم گرفت. رگبار تیرباری آرامش او را بهم زد و دوباره بازگشت به جنگ. نشست و آستین را پایین زد. دو، سه گلوله ی خمپاره گرومپ! گرومپ! زمین خورد.

جای مناسبی را برای زدن خاکریز، پیدا کرد. خواست برگردد طرف بولدوزر که صدایی میخ کوبش کرد.

ـ لا تحرک!

دوباره شنید:

ـ لا تحرک جیش الخمینی!

نفسش تند شد. صدای ضربان قلبش را شنید! با احتیاط که برگشت، خشکش زد! چهار، پنج سرباز دشمن با چشم های سیاه، مقابلش ایستاده بودند. پلک زد. سربازها هنوز با کلاش زُل زده بودند به چشم های او. افسری که جلوتر از بقیه بود، سلاح کمری به دست داشت. پیش آمد. جمله هایی را به زبان آورد. زود صورتش برافروخته شد و با پوتین کوبید توی گودی پهلوی او.

ـ وستن واچ!

مچاله شد. درد از پهلو بالا کشید و تا مغز سرش دوید. به زور خود را سرپا نگه داشت. افسر دوباره اشاره کرد به ساعت مچی او.

ـ واچ!

بدون مقاومت بند ساعت را باز کرد و ساعت را به افسر داد. اشاره کرد تا دست ها را بالا ببرد و جلو بیفتد. دست ها را بالا گرفت و راه افتاد روی جاده آسفالت. در عرض چند لحظه ذهن او پُر شد از فکرهای جوراجور.  «...ماموریتم خدا! زن و بچه ام، مادر پیرم، چقدر مسخره اسیر شدم؟زندگی ام چی...به همین سادگی...»

با صدای «غژژژژ...غژژژژ...» از فکر بیرون آمد. برگشت و همراه سربازهای دشمن به عقب نگاه انداخت. روی جاده نفربر زرهی پی، ام، پی دشمن شنی اش را روی جاده می سایید. زوزه می کشید. دود می کرد و سنگین می آمد. سربازها با دیدن نفربر هلهله را شروع کردند و دست تکان دادند. او که انگار تیر خلاصی را توی سرش زده باشند، ایستاد و ناامید زُل زد به نفربر که نزدیک تر شده بود. سرو گردن راننده از سینه ی شیب دار نفربر بیرون بود و کلاهی مخصوص، سر و گوش او را پوشانده بود. یک دفعه جرقه ی امید توی دل اش زده شد، فریاد کشید:

« خودیه! بچه های زرهی لشکر! نفربر غنیمتی!»

به رقص در آمد و دست تکان داد. سربازهای دشمن خاموش شدند و اسلحه های خود را به داخل علف زارهای اطراف جاده پرت کردند و دست ها را بالا گرفتند. نفربر زرهی به آن ها که رسید، فریاد زدند:

 « الموت لصدام...الموت لصدام»

سربازها با دست های رقصان و صورت خندان شعار دادند تا نفربر از آن ها گذشت. غرور تو ی پوستش دوید، با خود گفت:

« ترسوها...»

نفربر که کنارش رسید، دستی تکان داد و فریاد زد:

ـ وایسا! کمک...منم داوود!

 راننده ی نفربر لبخندی و انگار که از جلو شخصیتی رژه می رود، دستی تکان داد. گاز نفربر را گرفت و با صدایی گوش خراشی فضا را جر داد و بدون اعتنا رفت! غافلگیر شده و به خود که آمد، تنها دود آبی رنگی از نفربر به جا مانده بود. با خود گفت:

« رفت! صدا و کلاه نگذاشت بفهمه، چی به چی بود!»  

 برگشت و مات شد به خنده های سربازها که دیگر نه شعار می دادند و نه می رقصیدند! صورت چرخاند و برای آخرین مرتبه دور شدن نفربر را توی دشت دید. زمزمه کرد:

ـ عجب کلاهی سرم رفت!

مایوس برگشت و دوباره به سربازها نگاه انداخت؛ خم شده بودند بین علف زارهای بلند و دنبال اسلحه می گشتند! « الان موقعیت خوبیه...باید کاری کنم!»

سربازها را پایید. چشم به آن ها، عقب عقب رفت. با یک حرکت، خودش را انداخت میان علف های بلند کنار جاده و پا به فرار گذاشت! 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

داستان کوتاه طنز

طلسم                                               اکبر صحرایی

 خمپاره پشت خاکریز که زمین خورد؛ صدای ناله اش به گوش رسيد. دود و خاک که پس رفت؛ روی پهلوی راست افتاد. نشستم بالای سرش. هول دست روی پهلوی چپ او گذاشتم. خون آرام از لای  انگشت هایش نشت کرد. زخم از بیرون دهان باز کرده بود! توی دلم خالی شد! چفیه ازدور گردن باز کردم و گذاشت روی زخمش. فریاد زدم:

ـ امدادگر! امدادگر!

زیر آتش خمپاره، امدادگری خودش را رساند. عرق صورت خاک گرفته اش را پاک کرد و برانکارد را کنار او گذاشت. گفت:

«کمک کن پاهاش رو بگیر!»

دو پای بلند و شانه پهن او را گرفتیم تا داخل برانکارد بگذارند. چشمم به خط الم قورباغه ایی افتاد که با ماژیک آبی، روی برزنت برانکارد نوشته شده بود:

ـ حمل بیش از 40 کیلو بار، اکیدن ممنوع! 

بی اختیار خندیدیم و نگاهم را انداختم به او که بالای هفتاد کیلو داشت! نوشته ی روی برانکارد برای امدادگر تازگی نداشت. بالاخره زور زدیم و او را توی برانکار خواباندیم. من عقب برانکارد و امدادگر جلو حرکت کرد. چفیه روی پهلوی او خیلی زود رنگ خون گرفت. صورتش هم رنگ نداشت. به ذهنم رسید سر او را گرم کنم.    

ـ باز که ترکش خوردی؟

مژها و صورتم از زیر عینک هم، خاک گرفته بود. یکی دو بار پلک زدم و ادامه دادم:

ـ چه سری تو کارت، زخمی می شی، اما شهید نمی شی!   

انگار که از حرفم جان گرفته باشد، لبخند کم رنگی زد.

ـ دلیلش رو می خوای بدونی؟

 از سنگینی برانکارد عرق می ریختم و هن هن نفسم بلند بود. خم شدم روی سر او.

ـ ها بله! بگو؟

مردمک چشمش را چرخاند و بالای سرش را نگاه کرد. امدادگر هم انگار مرده شوری که مرده شستن برایش عادی شده باشد، توی حال خودش بود. صدا را پایین آورد و ادامه داد:

ـ قول می دی به کسی نگی؟

خم شدم روی برانکارد.. 

ـ اگه بگم، گناه؟

ـ طلسمش می شکنه.

ـ طلسم!

ـ ها...آه!

خون چک! چک! از زیر برانکارد می چکید روی خاک. از درد پلک ها را روی هم فشار داد. دانه های عرق توی صورتش جوشید. گفتم:

«چی شد؟»

ـ چیـ...زی نیـ...س...جوابم رو ندادی؟

ـ باشه، قول می دم، پیش خودم بمونه!

آب دهان را پایین داد و گفت:

«می دونی»

حرفش را بریدم:

ـ گفتن خودت، طلسم رو نمی شکنه؟

ـ تو فقط گوش کن...

از درد حرف خود را قطع کرد. چند بار نفس گرفت. بی قرار شده بود، ادامه داد:

ـ تو چنـ...د سال جنگ، همیشه از خـ...دا خواستم شهید بشم.

نفس گرفت.

ـ اما ننه م، دم به ساعت، دعا می کنه که سالم برگردم خونه.

زوز زد.

ـ این وسط، خدا مونده دعای منو مستجاب کنه، یا دعای ننه م رو! برای اینه که زخمی می شم!

عینکم را برداشت. بین خندیدن و گریه ماندم. خسته شد و اشاره کرد تا برانکارد را زمین بگذاریم. برانکارد را روی زمین که گذاشتیم، بالای سرش نشستم. چند بار دست کشیدم توی موهای خاکی جلو سر او و  بازی کردم. صدای همهمه و درگیری از پشت خاکریز بلند شد.

ـ آتیش کنید، دشمن داره می آد!

صدای سوت خمپاره آمد. کُپ شدم روی خاک. فر فر ترکش ها هوای بالای سرم را شکافت. سرو صدا که خوابید؛ روی دو زانو نشستم. تند به او خیره شدم. صورتش سفید و چشم هایش به تاق آسمان خشک بود. 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

 

فقیه مديركل انتشارات و اطلاع‌رساني بنياد شهيد و امور ايثارگران از انتشار مجموعه داستان کوتاه   "خيابان پير" اثر اكبر صحرايي و ۳ کتاب دیگر به زبان ترکی استانبولی، ترجمه و منتشر خواهند شد. خیابان پیر متشکل از ۲۰ داستان کوتاه جنگ است که اکبر صحرایی سعی کرده است با نگاهی انسانی به تبعات جنگ و تاثیر آن بر آدم ها بپردازد. نگاهی که می تواند متفاوت و نو باشد. قابل ذکر است که انتشارات کوثر ترکیه ناشر کتاب می باشد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

   

 آدم هم پوست می اندازد: مجوعه داستان کوتاه جنگ. ناشر نشر  تکا ۱۳۸۷. تیراژ ۸۰۰۰ نسخه. در ۳۳۷ صفحه. کتاب شامل ۴۷ داستان کوتاه است. داستان ها گاه از ۱۰ صفحه تجاوز می کند و گاه ۲،۳ صفحه بیشتر نمی شوند. در این مجموعه هر کدام به موقعیتی که آدم های جنگ در آن قرار می گیرند می پردازد. موقعیت هایی انسانی که برای دو طرف جنگ رخ می دهد و نویسنده با نگاهی بی طرفانه به آن ها می پردازد و همان قدر شخصیت خودی اهمیت دارد که شخصیت دشمن. اوج این نگاه در داستان کوتاه بی سیم مشاهده می شود؛ داستانی که تنها از عنصر دیالوگ استفاده شده. نویسنده در این مجموعه حتا از پرداختن به نقش اقلیت های مذهبی در جنگ هم غافل نشده. رجوع شود به داستان کوتاه کمین مجنون کتاب. به یقین همین نگاه انسانی و جهانی است که اکبر صحرایی را از گروه نویسندگان رایج و شعاری جنگ نویس جدا می کند. طنز در این مجمومه هم جایگاه خاص خود را دارد و می توان آن را یکی از شاخصه های داستان و رمان های اکبر صحرایی دانست.      

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

 

مُشتری احتمالی                            اکبر صحرایی

ـ اگه خرمشهر رو یه کوزه تصور کنید، دهانه ی اون کوزه جاده شلمچه به خرمشهره، یاید دهانه ی کوزه رو ببندین تا عراقیای توی شهر تسلیم بشن!  

فرمانده ی گردان ها جمله ی بالا را بارها زیر گوش افراد خود خوانده بودند.                                                                                  

      سپیده ی صبح افراد گردان906 از پُشته های بی وقفه ی خاکریز بیرون ریختند و با عراقی ها درگیر شدند و جاده شلمچه به خرمشهر را تصرف کردند. بلافاصله در مرحله ی بعد نیروهای گردان 999 به فرماندهی مرتضی زیر آتش شدید توپ خانه دشمن از جاده عبور کردند و وارد نخلستان شدند تا ساحل رودخانه ی اروند را تصرف کنند و حلقه ی محاصره شهر کامل شود      

         با درگیری پراکنده و کشته و زخمی شدن ده، پانزده نفر از افراد گردان 999، عراقی ها یا تسلیم شدند و یا اسلحه ی خود را رها کردند و به نخلستان فرار کردند. مرتضی بی سیم چی نوجوان را صدا کرد:                                                    

          ـ محمد، بگو بچه ها اول نخلسون رو پاکسازی کنن!

          فرمانده از کنار اسلحه های کلاشینکفی که توی نخلستان ریخته بود، عبور کرد و به آمبولانس غنیمیتی بزرگی رسید که به دلیل ارتفاع بلند آن مشهور بود به آمبولانس شتری! آنی چشمش به راننده افتاد که آرنج روی کاپوت آمبولانس گذاشته و منتطر مشتری احتمالی بود. بی سیم چی نوجوان که چند گام جلوتر افتاده بود، ذوق زده با انگشت کنار رودخانه را نشان داد.

            ـ آقا مرتضی، اون جا رو!  

        حاشیه رودخانه تا چشم کار می کرد پوتین، اسلحه و کلاه آهنی زیتونی رنگ عراقی ها دیده می شد. سربازها از ترس خود را سبک کرده و به آب زده بودند تا با شنا به آن سوی مرز فرار کنند. اما آن ها بین عرض طویل و امواج خروشان رودخانه ی گِل آلود اروند گرفتار شده بودند و هنوز به نیمه نرسیده، زیر آب می رفتند و غرق می شدند و گاه هم بیهوده دستی برای نجات تکان می دادند!

        فرمانده دست ها را دور دهان حلقه کرده و سربازهای وحشت زده ی دشمن را تشویق به بازگشت می کرد تا بلکه مانع غرق شدن آن ها شود. اما بی فایده بود!

       صدای تیراندازی بلند شود و گلوله هایی که بین سربازهای در حال غرق شدن می خورد و فواره کوچکی بلند می شد. فرمانده سر برگرداندم سمت معدود افراد گردانش که زانو زده بودند و با اسلحه شلیک می کردند، هوار کشید: « تیراندازی نکنید...»

        فرود خمپاره ای از آن سوی رودخانه، حرفش را برید و آنی زیر پایش خالی شد. موج از زمین بلندش کرد و چند متر دورتر به زمین کوبیدش. گوشش سوت می کشید و بند بند تنش درد. نخلستان، رودخانه و آسمان دور سرش چرخید. منگی و گیجی او که کم شد، دستش به خون گرم و لجز پهلویش خورد. آن طرف تر خون قاب صورت بی سیم چی نوجوان ر اپوشانده بود و تکان نمی خورد!

        دو امدادگر به همراه جلیل معاون او از راه رسیدند.  

        ـ اول محمد!

        فرمانده چشم که باز کرد خود را مشتری آمبولانس شتری غنیمیتی دو طبقه دید! صدای ناله ی خفیف بی سیم چی را از تخت بالای سر شنید و چک! چک! خونی که کش آمد و چکید رو او. عصبی شد. داد زد: « راننده...»

          درد صدایش را برید. دو لنگه در آمبولانس نیمه باز بود و خبری از راننده نبود! توانش را جمع کرد و با پا و دست به در و شیشه کوبید. بالاخره راننده آمبولانس سر و کله اش پیدا شد. فرمانده نهیب زد: « چرو آمبولانس  رو راه نمی ندازی!»

          دست کشید و قطره خونی را که تازه روی صورتش افتاده بود، نشان داد:

            ـ نمی بینی اون بچه خونریزی داره!

             راننده با تحکم به دو تخت سمت دیگر اشاره کرد.  

           ـ می بینی که آمبولانس چهار تخته هس، باید دو تای دیگه هم تکمیل بشه!

            مرتضی با ناله گفت: « اون داره از خونریزی می میره، مگه اتوبوس واحده که باید تکمیل بشه؟»

            ـ شلوغش نکن، فرمانده ی من دستور داده تا تکمیل نشه، حرکت نکنم!

           وقتی خمپاره ی زمین خورد و چهار تخت آمبولانس پُر شد، چک! چک! خونریزی نوجوان هم قطع شده بود!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

اول عشق همین جاست!                            اکبر صحرایی

ـ می گن مرتضی زخمی شده!

ـ هر چی خدا بخواد!

مثل دفعه ی قبل مضطرب نشدم و انگار داشتم خُرد خُرد آبدیده می شدم و بزرگ! تن و روحم با اتفاق های ناگهانی سازگاری بیشتری پیدا می کرد.

چند روز بعد از عملیات رمضان ساعت 10 صبح مرتضی آمد خانه با زخم عمیق تری که در تن داشت. ساک و لباسش را به من داد.

ـ زحمتت نیس، اینو بشور!

در ساک را که باز کردم، لباس خونی دیدم. تنم گز گز شد و چندش عصبی پشتم را فرا گرفت. از کوره در رفتم: « چرا لباس خونی می پوشی؟!»

ـ لباس عراقیه!

ـ لباس خونی می پوشی؟!    

لبخند زد و سکوت کرد. آرام تر گفتم: « دوباره زخمی شدی؟ مرتضی این لباس نجسه!»

دوباره حرفی نزد.

ـ تو رو خدا دیگه این لباس رو نپوش، من اینو پاره می کنم!

جلوم را گرفت.

ـ بچه شدی، با این لباس تو جبهه کار دارم!

لباس را برداشتم و داخل حیاط درندشت خاکی شدم. نشستم و زیر نور آفتاب تند تابستان لباس را داخل تشت مسی انداختم تا خیس بخورد. وقتی آن را می شستم آب خون از لباس بیرون می آمد! چندشم شد. آمد و نشست کنارم. مشت می زدم به لباس. عکسی از جیب بیرون آورد و جلو صورتم گرفت.

ـ اینو نیگاه کن دختر خاله!

به عکس خیره شدم. داخل جبهه بود و مرتضی سوار یک جیپ سبز تیره بود. کلاه قرمز عراقی سرش بود و همین لباس داخل تشت تنش بود! انگشتش را به صورت هفتی از ماشین بیرون کرده بود و می خندید. توی عکس قیافه با نمک بود! گفت: « این ماشین غنیمتی دشمنه، با بچه ها تو منطقه گشت می زنیم. با همین لباسی که داری می شوری، می ریم وسط عراقیا و با اونا نون و ماست می خوریم! 

لباس را تکاندم و قطرات ریز آب زیر برق آفتاب پودر شد روی صورتم و خنکم شد. لباس را که روی بند جلو آغل گوسفندها پهن کردم از چند جای سوراخ لباس نور بیرون زد! انگشتش را داخل سوراخ کمر لباس کرد.

ـ راستم می گی آمنه، بهتره لباس رو بدم کاکم مصیب تا سر کار بنایی بپوشه!  

شب 3 کنج اتاق نشسته بودم و زیر نور چراغ گرد سوز پیراهن نظامی اش را می دوختم. هر بار که سر بالا می کردم، به من خیره بود.

ـ چیه پسر خاله؟

آهی کشید.

ـ کاش اون شبی که خواسگاریت اومدم، جواب نه داده بودی! 

ـ کاشکی رو کاشتن، سبز نشد! لابد عاشق کسی شدی؟

چند بار گفت: « عاشق...عاشق...»

نحوه ی گفتنش بغضم را ترکاند. « پسر خاله، من با اختیار تو رو انتخاب کردم و پشیمونم نیستم! الانم خوش حالم، خوش حال تر از شب عروسی!»

روی دو زانو مثل بچه ها تاتی! تاتی! کرد و جلو آمد.   

ـ آرزوی هر زن و شوهریه که کنار هم باشن و زندگی آروم داشته باشن، ولی چه می شه کرد، دشمن اومده تو خونه، ما هم مسلمونیم و تکلیف به عمل، منو حلال کن دختر خاله، تا الان هم مرد خوبی نبودم. خواهش می کنم به خاطر اسلام تحمل کن!

و من که خیلی از حرف های او سر در نمی آوردم، گوش می دادم و حرف های تازه ی او توی جان و جسمم  نفوذ می کرد.  آخر کار هم گفت: « حالا موقعش بیت آخر شعر رو برات بخونم. گوش کن!»

ـ ترانه ها ترانه ها، اول عشق همین جاست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

تحمل                            اکبر صحرایی

داخل میدان مین عراقی ها صدای کُپ انفجار خفیف مین بلند شد و بین دود و خاک قاسم نیروی تخریب گردان 999 آنی زیر پایش خالی شد و روی پای راستش خراب شد روی زمین. هول خودم را رساندم بالای سر او. زانو زدم و سرش را توی بغل گرفتم. رنگ و روی سرخ صورتش به سرعت زرد شد و عرق نشست.

نگاهی به پایش کردم که از زیر زانو قطع شده بود و خون شُر شُر از بین گوشت های ریش ریش شده اش بیرون می زد و روی خاک می چکید. تند پیشانی بند سبز رنگ را از دور پیشانی او باز کردم و بالای زانویش را بستم، گفتم:

ـ چی شد قاسم؟                                  

تبسم کرد. عضلات صورتش کمی لرزیدند. سخت آب دهان را قورت داد و گفت:

ـ پوتینم رو پیدا کن و بیار!

 متعجب ابرو درهم کشیدم.  

ـ پوتین!؟

ـ ها بله!

نگاهم را انداختم به پای قطع شده ی که داخل پوتین آن طرف تر افتاده بود. گفتم:

ـ منظورت پای قطع شده ات هس؟

ـ نه، همون پوتین تاف قشنگم رو می خوام!

از دستش حرص خوردم.

ـ پات قطع شده، تو داری حرف پوتینت رو می زنی؟

 لبخند زد و گفت:

ـ آخه تحمل دو تا داغ رو با هم ندارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

ماسک شیمیایی مش رجب!                                  اکبر صحرایی

 ـ ماسک رو هیچ وقت از خودتون جدا نکنید، بوی سبزی تازه، سیر...تا به مشام تون خورد...فقط چند ثانیه فرصت دارید ماسک ضد شیمیایی رو بزنید، اول در پوش فیلتر ماسک رو باید بردارید، وگرنه...

توی گردان هیچ کس مثل مش رجب از بمب شیمیایی عراقی ها وحشت نداشت و مراد هم شیطنت می کرد و چپ و راست می آمد داخل چادر تدارکات مش رجب و می گفت: « مواظب باش، گاز سیانور، نه بو داره، نه رنگ، سه تا نفس بکشی، کارت تمومه، تاول زل، همه ی تنت از درون و بیرون تاول می زنه، خردل...بوی سیر و سبزی تازه می ده...»

مش رجب هم گاه پشت لبی برمی گرداند و دامنه ی سر سبز تپه و ارتفاعات پوشیده از سبزی و گُل های وحشی را نشان می داد. نفس عمیق می کشید. 

ـ این جا همه جا سبزه و بوی سبزی و گُل می آد، چه جور بفهمم عراق بمب شیمیایی زده؟

ـ رنگ بمب و خمپاره شیمیایی، سفید متمایل به آبی...

مش رجب دستشویی و حمام هم که می رفت، ماسک را از خودش جدا نمی کرد.

بعدازظهری که مراد از روی ارتفاع ملخ خور مرزی غرب برگشت پشت جبهه، سخت گرسنه بود و داخل چادر دسته ی 2 شد، کریم زال که تازه از مرخصی برگشته بود، افراد را دور خود جمع کرده بود و با بلبل خرمایی معرکه گرفته بود: « بیاد فال تون رو بگیرم، از شیراز غزل چاپی خریدم!»

ـ پس فالگیریت کامپیوتری شده!

ـ دیگه با اون خط زشتت، غزل های شیخ حافظ رو خراب نمی کنی!

ـ ولی بگم دیگه فال مفتی، نداریم! کمپوتی، کنسروی، نوشابه...

مراد بی توجه به آن ها هر چه داخل سنگر را جست و جو کرد تا غذایی پیدا کند و شکمش را سیر کند. حتا پوست تخمک هم پیدا نکرد!

نامید از چادر بیرون آمد و بی اختیار به سمت چادر تدارکات گردان رفت که در دامنه ی تپه، برپا بود. به چادر که رسید سرو صدای مش رجب را نشنید، سرش را کرد داخل چادر تدارکات. گوشه ی چادر مش رجب خوابیده و خُروپف می کرد در حالی که ماسک ضد شیمایی کنار دستش بود. مراد چشم انداخت گوشه دیگر چادر و شانه ی تخم مرغ دید که به او چشمک می زند! آهسته و پاورچین به طرف تخم مرغ ها رفت. آن طرف تر چراغ والور نفتی هم روشن بود و هوای سرد چادر را گرم می کرد. وقتی قوطی روغن و بشقاب دید با خود گفت: « مشتی با این خروپفش، حالا حالا بیدار نمی شه، تخم مرغ رو همین جا می پزم و می برم تو چادر خودمون می خورم!»

چند قاشق روغنی برداشت و توی بشقاب ریخت و آن را روی چراغ گذاشت. آنی که سرو صدای خُر و پف که قطع شد برگشت. مش رجب دست به دست شد و دوباره خروپفش را از سر گرفت. تا برگشت روغن داغ شده بود و دود آن داشت بالا می شد، تند تند تخم مرغ ها را شکست و داخل بشقاب ریخت. صدای جیز  و پیز روغن که بلند شد، هول شد. دستش به بشقاب گرفت و بشقاب تخم مرغی  برگشت توی دهانه ی چراغ نفتی و دود زیادی بلند شد! از ترس مش رجب دست پاچه شد. چراغ و تخم مرغ را رها کرد و پا به فرار گذاشت و خودش را انداخت داخل چادر دسته ی 2 و شروع کرد به خندیدن از کار خودش. بچه های دسته متعجب پرسیدند:  « دیونه شدی مراد!»

از زور خنده از چشم هایش اشک می ریخت که صدای فریاد مش رجب همه ی افراد دسته و او را از چادرها بیرون کشید: « شیمیایی زدن...شیمیایی...»

بیرون چادر مش رجب عین جوان های 20 ساله دور خود می چرخید و این طرف وآن طرف می دوید و دودی که از چادرش بیرون می زد را نشان می داد و هوار می کشید: « شیمیایی...شیمیایی...»

با فریادهای مش رجب بقیه ی افراد گردان هم که از چادرها بیرون آمده بودند، شروع کردن به ماسک زدن به صورت. و تنها مراد بود که ماسک به صورت نزد و شیمیایی را به حساب دود روغن تخم مرغ به حساب آورد. اما آنی که مش رجب جلو چشم او افتاد روی زمین! ماسک نزدن خود را فراموش کرد و سمت مش رجب دوید. دست زیر سر او کرد و بالا آورد و به صورتش نگاه کرد. از پشت شیشه ماسک مش رجب از کمبود اکسیژن داشت سیاه و خفه می شد. دقت که کرد، متوجه شد مشت رجب فراموش کرده درپوش فیلتر ماسکش را بردارد. تند ماسک را از روی صورت او که برداشت، مش رجب تند تند نفس کشید. نفسش که چاق شد، لبخند زد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

داستان کوتاه کوتاه

می دونستم می آید دنبالم                      اکبر صحرایی

پای کاوه که گرفت به سیم تله ی مین دشمن. مین منوری آتش گرفت و اطراف را عین روز روشن کرد. هول منور را که عین خورشید کوچکی می سوخت، با دو دست گرفت. قاسم فریاد زد: « دستت رو بکش عقب دیونه!»

کاوه نالید و زور زد تا دو دست را از مین منور جدا کند. اما دو کف دست او انگار کاعذ گُر گرفت و سوخت. با درد دست ها را توی ماسه فرو برد. دود بلند شد و بوی پوست و گوشت کبابی زد زیر دماغ قاسم، گفت: « چرو این کار رو کردی؟»

با ناله جواب داد: « گفتم شاید خاموشش کنم!» 

ـ اما تو که با تجربه ای؟!

تا آمدند خود را جمع جور کنند، تیربار عراقی ها غرید. تیرهای رسام قرمز و زرد کنار آن ها زمین خورد و صدای آخ کاوه بلند شد. قاسم برگشت و نگاهش کرد. تیر بعدی به شکم کاوه خورد و او را به عقب پرت کرد. تیرها مجال حرکت به او نمی دادند. صبر کرد تا منور خاموش شد. بعد سینه خیز طرف کاوه  رفت. گلوله شکم و پهلویش را سوراخ کرده بود و درد می کشید.

ـ کاوه، لو رفتیم! باید جامون رو عوض کنیم!

کاوه زخمش عمیق بود. ده، پانزده قدمی که او را روی زمین کشید، نفسش برید. صدای همهمه شنیدم. کاوه نقشه و گزارش را با دست های سوخته و خون آلود به  من داد و گفت: « تو باید بری قاسم!» 

ـ ولی من محور رو درست بلد نیسم!

کاوه نارنجکی از فانوسقه باز کرد و ادامه داد: « اون بریدگی سیم های خاردار حلقوی رو رد کنی به شیار می رسی. »

به چشم های قاسم خیره شد و ادامه داد: « بگو بیان دنبالم، منتظرم!»

قاسم پیشانی او را بوسید و توی چشم های شفافش نگاه کرد و گفت: « خودم می آم دنبالت!» 

 ـ برو الانه که می رسن!

قاسم بلند شد و به سرعت خود را به بریدگی سیم های خاردار حلقوی رساند. شیار را زود پیدا کرد و خود را به خاکریز خودی رساند.

نقشه و گزارش شناسایی را که به سر تیم گروه شناسایی کاوه داد، گفت: « خودم می رم دنبالش!»

ـ اما دشمن اونو تا حالا پیدا کرده، تازه ممکنه از اون برای طعمه استفاده کنن!

ـ منتظره! اگه پیداش کرده بودن، صدای نارنجکش رو شنیده بودم.

قاسم بعد از هماهنگی با مرتضی فرمانده گردان 999 خودش را به شیار رساند و به طرف میدان مین عراقی ها رفت.

از سیم خاردار حلقوی که گذشت، کاوه را دید که تا آن جا خودش را روی زمین کشیده بود. خون زیادی از او رفته بود. از میدان مین بیرونش آورد و  روی پشت انداخت و راه افتاد.  

تاریک روشنای صبح به خاکریز خودی رسیدند. کاوه را زمین که گذاشت. سر تیم شناسایی جلو آمد. نگاهی به کاوه انداخت و به قاسم گفت:       « تموم کرده، ریسک کردی!» 

قاسم به چشم های سر تیم شناسایی خیره شد و با بغض گفت:« مهم نیس، مهم اینه که وقتی می آوردمش، همه اش می گفت، می دونستم می آید دنبالم! »

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

داستان کوتاه طنز

برانکارد دربستی                                       اکبر صحرایی

 آخرین موشک آرپی جی را که طرف تانک تی 72 عراقی ها شلیک کردم، حرکت مایه ی گرمی را توی گوش حس کردم. تکیه دادم به خاکریز و قبضه ی آرپی جی هفت را زمین گذشتم. انگشت کردم داخل گوش و جلو چشم آوردم. خون دیدم! خونی که از صدای شلیک های مداوم گلوله های آرپی جی و پاره شدن پرده گوشم روانه شده بود.

ـ آتیش کنید، تانکا دارن عقب نشینی می کنن!

خسته و تشنه از گرمای جنوب تکیه دادم به گونی های شنی توی دل خاکریز. امروز سومین مرتبه ای بود که حمله ی دشمن را در خط پدافندی کانال ماهی دفع می کردیم. عطا بی سیم چی جوان گروهان هم از راه رسید و گفت:

ـ فکر کنم، امروز دیگه حمله نکنن!

ـ مطمئن نباش!

دود و خاک که فرو نشست، برگشتم و به جنازه ی دو، سه نفری از نیروهای دسته خیره شدم که پشت خاکریز افتاده بودند و ناله ی زخمی که کمک می خواست.

ـ عطا کمک زخمی کن!

آمبولانسی از راه رسید و زخمی را برد. پاتک دشمن که کامل دفع شد، خسته و تشنه از گرمای ظهر جنوب برگشتم و تکیه دادم به گونی های شنی روی خاکریز و به پشت سر خیره شدم. از فاصله ی50 قدمی دو امدادگر؛ یکی نوجوان بلند قامت و دیگری چهل ساله و قد کوتاه، دو طرف برانکاردی را گرفته بودند و به سختی و نامتعادل آن را حمل می کردند. نزدیک که شدند، چشم به زخمی چاق روی برانکارد افتاد که چفیه روی صورتش کشیده بود. خنده ام گرفت و گفتم:

ـ خدا لعنت کنه مراد، با این هیکلش به این دو تا بیچاره رحم نکرده!

بلند شدم از خاکریز پاین آمدم و جلو رانکارد را گرفتم:

ـ وایسید ببینم!

دو امدادگر هن و هن نفس می زدند و در حالی که عرق شُر و شُر از سرو صورت آن ها می چکید، ایستادند و به من خیره شدند.   

ـ بذارینش زمین برانکارد رو!

جوان قد بلندی که دو طرف جلو برانکارد دستش بود، نگران گفت:

ـ نه برادر، نرسونیمش شهید می شه!

خنده ای کردم و گفتم:

ـ این زخمی شما تا به حال ده بار شهید شده!

امدادگر مسن تر قد کوتاه، گفت:

ـ ده بار شهید شده، مگه می شه؟!

ـ هر وقت خسته می شه و می خواد بره عقب، برانکارد دربست می کنه!

به هیکل گنده مراد نگاه کردم. مثل همیشه چفیه روی صورت کشیده بود تا با خیال راحت به ریش امدادگرهای بی تجربه و ساده، بخندد. خم شدم روی برانکارد و گفتم:

  ـ تاکسی برانکارد مفت گیر اوردی؟

امدادگر بسیجی قد بلند که تازه مو تو صورتش تنجه زده بود؛ سخت صورتش را چرخاند و گفت:

ـ برادر، به خدا زخمش کاریه!

خنده ای از روی تمسخر زدم و گفتم:

ـ حتمن گفته ترکش خورده تو باسنم؟ نگذاشته شما هم ببینید، درسته؟

ـ ها بله، شما از کجا می دونی برادر!؟

ـ آخه این روش کار این ناکسه!

از زیر چفیه حرکت و لرزش ماهیچه های صورتش را که لابد به من می خندید را دیدم. داد زدم:

ـ گفتم برانکارد رو بگذارید زمین!

دو بسیجی امدادگر جا خوردند و با تردید برانکارد را زمین گذاشتند. گفتم:

ـ حالا بیاید جلو تا با چشم خودتون ببینید!

جلو رفتم و تند چفیه روی صورت تپل مراد را پس زدم. لبخند زد و گفت:

ـ بفرمایید داخل رفیق!

 ـ خجالت بکش! ببینن حالا و روز این بیچاره ها رو!

برگشتم و به دو امدادگرا که هاج و واج ما را نگاه می کردند، گفتم:

ـ بیاین باسن سالم اونو هم ببینید! 

شانه مراد را گرفتم و روی برانکارد که او را برگرداندم، خون کف برزینت برانکارد را گرفته بود! 

      

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

 

پیرمرد و سیگار بغداد                                                 اکبر صحرایی                 

 ـ بچه های بسیجی           کمپوت اوردیم براتون

سیب، گلابی، آلبالو،          کمپوت اوردیم براتون

صبح روی جاده شنی حاج صلواتی پشت تویوتای خاکی رنگ تبلیغات می راند و با ریتم خاصی از پشت بلندگو شعار می داد: 

مشهدی ایاز آشپز هم پشت تویوتا به افراد خسته و پراکنده از جنگ شبانه که می رسید، کمپوت و تنقلات پرتاب می کرد. افراد با سلاح انفرادی که به سختی حمل می کردند، بر می گشتند. مکث می کردند. دستي تكان مي دادند و توی هوا کمپوت و تنقلات را می گرفتند. حاج صلواتی دست بردار نبود.

ـ ترکش این کمپوتا        می خوره شکمِ تون

بچه های بسیجی           بیان جلو همه تون

تویوتا با سرعت کم می رفت و خاک لوله شده بر سر و روی افراد گردان می پاشید. مهراب شانه ی ترکش خورده اش را آرام جا به جا کرد و به حاج صلواتی گفت:

« حاجی خدا وکیلی شعرها رو از خودت می سازی؟ »

حاج صلواتی پاکت سیگار بغداد غنیمتی را از جلو فرمان برداشت. با یک دست ته پاکت را زد روی داشبورد. با لب نخ سیگاری بیرون کشید. با لب بسته صدا را از حلقوم بیرون داد:

« نسازیم، چیکار کنیم ببم!»   

            توی مسیر چشم حاج صلواتی خورد به پیرمردی زخمی که    پیشانی اش بانداژ بود و دو نفر همراه اش که سلاح خود را روی جاده سلانه سلانه می کشیدند. مهراب زد روی داشبورد ماشین.

         ـ اونا رو هم سوار کن! 

        حاج صلواتی سیگار خاموش روی لبش را تف کرد بیرون و ترمز کرد. ماشین روی جاده کشیده شد و جلو پیرمرد زخمی، توقف کرد. مهراب در را باز کرد و پیاده شد. پيرمرد را صدا زد:

«‌خدا قوت پدر! بفرمایید سوار شید!»        

            مشهدی ایاز آشپز هم از عقب تویوتا پیاده شد و کمک کرد و پیرمرد اسلحه به دست را جلو نشاند. دو نفر دیگر عقب کنار مشهدی ایاز سوار شدند. مهراب کنار پیرمرد جا گرفت. ماشین که حرکت کرد چند خمپاره اطراف جاده زمین خورد. حاج صلواتی انگار که چیزی یادش آمده، دهانی بلندگوی ماشین را برداشت. جلو دهان گرفت و افراد پراکنده ی روی جاده را خطاب قرار داد:

ـ با صدای خمپاره   بر زمین خیزید همه 

این ترکش ها قصد    جان شما دارد همه

حنیف لبخند زد و به صورت و چشم های پیرمرد زخمی خیره شد، پرسید:

« کجا زخمی شدی پدر؟»

پیرمرد فقط لبخند زد. گاه هم سری تکان می داد. حاج صلواتی که از گرمای جنوب، کلافه شده بود با چفیه عرق پیشانی اش را گرفت و گفت:

« اون از جوانش، اینم از پیرش! می خواد ریا نشه!» 

حنیف که شیفته ی صورت ساده و پر چین و چروک پیرمرد شده بود، دست روی سر او کشید و از حضور پیرمرد توی میدان جنگ تعریف کرد. چند باری هم حرفش را قطع کرد و پیشانی او را بوسید. پیرمرد هم خندان بدون کلامی، صورت و گاهی هم دست مهراب را می بوسید. توی مدت کوتاهی مهر پیرمرد توی دلش نشست. حاج صلواتی هم گاه تکه      می پراند:‌

« خدا شانس بده...نکنه پدر و پسر بودید و بهم رسیدید..بگذارید سر راه شهادت رو رد کنیم بعد.» 

         خمپاره ی جلو ماشین فرود آمد و نطق حاج صلواتی کور شد! فرمان را چپ و راست گرداند و چاله خمپاره را رد کرد و گفت:

            « اون جا رو ببین!»

            به ماشین تويوتایی رسیدند که چند نفری آن را هُل مي دادند. پهلو به پهلوی ماشین که قرار گرفتند. سه، چهار نفر اسیر عراقی ماشین را هُل می دادند و راننده تنها پشت فرمان نشسته بود. مهراب به راننده که پنجاه سالی داشت، گفت:

« تنهايي با ماشين خراب اسير مي بري...نمي گي يه وقت بهت حمله كنن!» 

       راننده برگشت و بر و بر مهراب، پیرمرد و افراد عقب تويوتا را تماشا کرد و یه دفعه انگار دیوانه ها زد زیر خنده! مهراب گفت:

            « از چی داری می خندی؟» 

            ـ از حضرت عالی!   

      اوقات مهراب تلخ شد، گفت:

« معلومه حالت خوب نیس! موج که نخوردی؟» 

         راننده به سبیلش تابی داد و گفت:

            «من نه! ولی شما رو  نمی دونم.»

بعد با انگشت پیرمرد را نشان داد و گفت:

« رفیق کنار دستت عراقیه! در ضمن اون رفقای مسلح عقب تویوتا هم عراقین! خسته نباشی مومن خدا!»    

       مهراب برگشت و زُل زد به صورت نگران و خاك آلود پيرمرد که هنوز اسلحه ي کلاش تاشو توي دستش بود. عقب تويوتا هم همهمه افتاد. مشهدی ایاز دست پاچه شروع کرد به گرفتن اسلحه دو نفر عراقی.        

            حنیف به حاج صلواتی نگاه انداخت. حاج صلواتی دست برد و نخ سیگاری از پاکت بیرون کشید. آتش زد. کنار لب پیرمرد اسیر گذاشت که نگران به نظر می رسید. گفت:

« سیگار خودتونه، بکش!»

حنیف گفت:

« می دونستی عراقیه؟»  

حاج صلواتی دنده ماشین را جا زد. ماشین را راند و گفت: 

« داریم می رسیم، سه راه شهادت!»

ماشین به سه راه شهادت که نزدیک شد، مهراب دست انداخت دور گردن پیرمرد اسیر!  

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

نقدی بر رمان " شمشاد و آرزوی چهارم" اکبر صحرایی نشر شاهد چاپ اول: زمستان 87

شمشاد کیست و آرزوی چهارم چیست؟

اگر نقد رمان نوجوان "شمشاد آرزوی چهارم" را از روی جلد شروع کنیم، به بیراه نرفته ایم. به خصوص اگر خواننده بداند که قرار است یک رمان دفاع مقدس یا جنگی را بخواند. کتاب بازی تعلیق و کشش را از روی جلد با خواننده آغاز می کند. نخست اسم روی جلد دو پرسش را در ذهن مخاطب ایجاد می کند: شمشاد کیست و آرزوی چهارم چیست؟ که به طبع نویسنده پاسخ آن را حواله کرده است به خوانش کامل چهل فصل رمان.

دوم، طرحی قابل اعتنایی و زیبای جلد است: چراغ جادویی، دود آبی برخواسته از آن و غولی شبیه آدمی که بلعکس از چراغ بیرون می آید! طرح جلد به ظاهر هیچ نشانی از جنگ و دفاع مقدس ندارد که به نظر می رسد این کار دانسته انجام گرفته است! و اما تعلیق طرح جلد. با توجه به افسانه ی چراغ جادویی که همه ی ما خوانده ایم غول چراغ تنها می تواند سه آرزوی ارباب خود را برآورد کند! پس این جا آرزوی چهارم چیست؟ و آیا اصولا در این رمان ارزوی چهارمی بر خلاف آن افسانه به وقوع می پیوند؟ شاید با اِلِمانِ رنگ آبی دود چراغ که می تواند نماد صلح جهانی باشد، حدس از صلح و پایان جنگ زد!

رمان نوجوان شمشاد و آرزوی چهارم تالیف اکبر صحرایی در چهل فصل و 136 صفحه در قطع خشتی در نشر شاهد به چاپ رسیده که می توان از نظر حجم قطورترین یا یکی از حجم ترین رمان های نوجوان دفاع مقدس نامید. به نظر نگارنده با خواندن رمان و به تکامل رسیدن شمشاد شخصیت اصلی داستان، می توان حدس زد در انتخاب عدد چهل فصل ها، توسط نویسنده هم تعمدی صورت گرفته است. و اما عنوان چهل فصل رمان که نویسنده برای شروع رمان انتخاب کرده است به دو علت کمک می کند به خوانش فصل ها ابتدا اسم مناسب و کلیدی فصل ها است که به خوانش آن کمک می کند و دوم عنوان های جذابی است که خواننده را ترغیب می کند به ادامه خواندندن. مثل: مار خالکوبی، نامادری بدجنس، می خوام صدام را دندان بگیرم، رقص و پایکوبی، اون جاده ی بهشته و...

اما نکته دیگر در رابطه با ایجاز فصل های رمان شمشاد و آرزوی چهارم است که در عین کشش و جذابیت بیشتر از چهار، پنج صفحه ادامه پیدا نمی کند و این کمک می کند به جذب مخاطب نوجوان.

برسیم به دو مقوله ی فرم و محتوای رمان شمشاد و ارزوی چهارم. فرم روایت رمان بر اساس تکنیک فلاش بک یا برگشت به گذشته اتفاق می افتد. فصل استارت رمان با حمله ی ایذایی شبانه ی نیروهای گردان شمشاد شخصیت نوجوان قصه به دشمن بعثی آغاز می گردد. شروع رمان همراه می شود با در محاصره قرار گرفتن شمشاد و چند نفر از دوستانش کلید می خورد! در ادامه محاصره، او با دیدن دوست دوران مدرسه و گرفتن یک اسیر درجه دار عراقی، خاطرات و حوادثی که چند سال پیش بین راوی و مسعود اتفاق افتاده که منجر به تغییر زندگی شمشاد شده در ذهنش تداعی پیدا می کند. رفته رفته با تنگ تر شدن محاصره دشمن، عطش بی آبی و تلاش آن ها برای فرار از این محاصره و برگشت به خاکریز خودی، خواننده با زاویای دیگری از زندگی خانوادگی شمشاد، مسعود، منوچهر، افسر عراقی و... آشنا می شود. از نکات دیگر قابل اعتنای فرم رمان استفاده نمادین نویسنده از فولکلور و افسانه های قدیمی کودک و نوجوان ( چراغ جادو، قصه ی هنسل و گرتل و...) در متن رمان است. استفاده ای که در خدمت رمان است و کامل در تار و پود آن تنیده شده است و به ژرف ساخت داستان کمک می کند. فصلی که شمشماد برای پیدا کردن مسیر برگشت به خطوط جبهه ی خودی وارد کانال می شود و از روی تجهیزات و سلاح های پراکنده ی کف کانال مسیر را تشخیص می دهد و نویسنده با هوشمندی آن را موازی با قصه ی خانه ی شکلاتی ( هنسل و گرتل) قرار می دهد. نمونه دیگر استفاده نمادین از غول چراغ جادو و ابداء و کشف واژه ی آرزوی چهارم در تم رمان ( پایان جنگ در دنیا و برقراری صلح ) است که حتا از سه آرزوی افسانه ی غول چراغ هم به نظر دست نیافتنی تر می آید! و مواردی دیگر...

محتوای رمان: هر چند ساختار و پی رنگ اثر بر پایه ی دفاع مقدس هشت ساله شکل گرفته، آن هم رمانی که به اعتقاد نگارنده می تواند یکی از بهترین رمان کودک و نوجوانی در حوزه ی دفاع مقدس باشد که در ایران نوشته شده است  اما معتقدم رمان در محتوا هم لایه دوم دارد و آن تلاش و کوشش نوجوانانی در دنیا است که با وجود نقص عضو و مواجه شدن با مشکلات این چنینی به خود باوری شخصیتی می رسند و کارهایی انجام می دهند که از عهده آدم عادی هم بر نمی آید. من این رمان را یک رمان شخصیتی می دانم. رمان شمشاد و آرزوی چهارم اکبر صحرایی از معدود رمان های ایران است که قابلیت ترجمه به هر زبانی را دارد و می تواند برای هر نوجوانی در هر نقطه ای از جهان قابل خوانش و تاثیرگذار باشد. رمانی شمشاد و آرزوی چهارم در عین جنگی بودن؛ ندای صلح را به جهانیان سر می دهد.

می رسیم به طنز رمان. طنزی که جای آن در بیشتر آثار ادبیات داستانی دفاع مقدس ایران خالی است. صحرایی با مجموعه داستان طنز دفاع مقدس "خمپاره ی خواب آلود"، تبحر و خلاقیت خود را در استفاده از طنز در داستان نشان داده است. کتابی که اتفاقا برگزیده پنجمین دوره ی جشن فرهنگ فارس هم شده. و در ادامه این طنز در آثار دیگر صحرایی مثل: مجموعه داستان آنا هنوز هم می خندد، معمای کانال ماهی و دیگر داستان های او تنیده شده. طنز در رمان شمشاد و آرزوی چهارم هم نقش خود را به خوبی در خدمت داستان، ایفا می کند. که اتفاقا همین طنز در رمان تروتسک قوی ایجاد می کند. برای نمونه رجوع شود به کنش ها و دیالگ های بسیجی موجی در چند فصل کتاب. یا فصل "می خوام صدام را دندان بگیرم"، "حمل بیش از پنجاه کیلو ممنون"، رقص سرباز عراقی روی تانک، شخصیت فرج و اذیت او توسط بچه ها، آقای زمانی بقال محله و موارد از این دست که رمان را جذاب و خواندنی تر می کند.

اما نگاه انسانی رمان به آدم های دو طرف جنگ از دیگر مزیت های رمان است. سرباز عراقی که در میدان جنگ شمشاد از کشتن او منصرف می شود و متقابلن اسیر هم در پیدا کردن مسیر برگشت به آن ها کمک می کند. در آخر با توجه به این که اکبر صحرایی نویسنده این کتاب امسال توانست دو جایزه ی کتاب فصل جمهوری اسلامی و کتاب سال دفاع مقدس را با رمان نوجوانان دفاع مقدس "کاش کمی بزرگتر بودم" نصیب خود کند، می توان امیدوار بود که این رمان هم مورد توجه مخاطبین و منتقدین قرار گیرد. 

                                                        حمید اکبرپور 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

1387/10/15   

تازه هاي نشر شاهد؛

"شمشادو آرزوي چهارم" به بازار كتاب آمد

رمان "شمشادو آرزوي چهارم" ،به قلم اكبر صحرایي، از توليدات نشر شاهد در حوزه ادبيات نوجوان،روانه بازار كتاب شد.

 به گزارش خبرنگار نويد شاهد، اين كتاب شامل 40 عنوان مطلب، "چشم قورباغه اي"،"چتر منور سفيد"،"كوچه قهروآشتي"،"سرباز غول پيكر"،"شش تفنگدار"،"اطاق پنجدري "،"قصه مو طلايي"،"دوچرخه هركولس"،وطندار"،"غول چراغدار" و.... مي شود.
در قسمتي از اين كتاب با عنوان "وطندار" ،صحرائي چنين مي نويسد:" ولي خان ركاب مي زد وعرق شرشر از صورتش مي چكيد! گاه نگاه عابران را مي ديد كه اورا مي شناختندوسلام مي كردند.از دور ساختمان نيمه كاره اي را ديدي ،گفت : «اوف بالاخره رسيديم.» ترمز عقب وجلو را با هم فشار داد تا ......"
در قسمت ديگري با عنوان "شمشادو آرزوي چهارم" چنين آمده است:"با كمك منوچهر ،محمود را گذاشت داخل گودال كوچكي كه حفركرده بودند.شمشاد چاقو را جلو چشم محمود گرفت و گفت"«مي شناسي اينو؟»سر محمود از ضعف روي سينه افتاد وجوابي نداد.شمشاد مايوس چرخيد به سمت منوچهر و ..."
"نا مادري بدجنس"،بيا شب فرار كنيم"،"ديگه نمي رم آموزش"،"امتحان كن"،"برف ،برف،برف..."،جيره جنگي"،"شبح"،"عضو گروه مقاومت"،"جنگ جنگ تا پيروزي"،"كوفته سبزي"،سنگ سياه"،"آرامش..."،"غول چراغ"،"شمشاد آرزوي چهارم"،"آب آب گفتن ماهي ها"،"مي خوام صدام رو دندون بگيرم"،"مار خالكوبي"،"از دور صداي توپ مي آيد"،"حمل بيش از پنجاه كيلو ممنوع"،"اون جاده ي بهشته"،"نقطه نون جوان ها"،"كبوتر باز"،"كرم هاي حوض"،"كاش مثل ناهيد سالم بودم"،"جبهه بازي"،"رقص و پايكوبي"،"تله انفجاري"،"كابوس "،"آژير قرمز"و"حمام حكيم " از ديگر عناوين اين كتاب هستند.
"شمشادو آرزوي چهارم"،با شمارگان 3000 نسخه،در 136 صفحه،قطع خشتي، با قيمت 1700 تومان و با همكاري و مشاركت بنياد شهيد وامور ايثارگران استان فارس ،توسط نشر شاهد منتشر شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

دختر هویزه                      اکبر صحرایی

ظهر گروهبان چاق عراقی كلت مگارف روسي را برداشت. بالای روپوش آن را گرفت. عقب و جلو كرد و چكاند. خشاب را توي جان اسلحه جا زد و به كمر پرُ چربي اش زد. بادي توي غبغبه انداخت.

ـ اسلحه تون رو برداريد بيايد!

دو سرباز پشت سرش راه افتادند تا رسید به سنگر فرماندهی. گروهبان داخل شد و با سربازي كه موهاي آشفته و صورتي محو  داشت و دست هايش را از پشت با سیم تلفن صحرایی بسته بودند، بیرون آمد. گروهبان رو کرد به نگاه پرسان دو سرباز و گفت:

چیه؟! خائنه...دلش رو داريد این قاتل رو به درک بفرستید؟

            گروهبان به صورت سرباز زندانی خیره شد. چهره ی آرام سرباز نشان نمی داد که خود را باخته باشد. لبخندی زد...ستوان عراقی مست و عربدکشان خیره می شود به مردهای بسته شده به تیرهای چوبی میدان متروکه ی شهر هویزه. و سربازها که مقابل آن ها آماده آتش هستند. ستوان لت و لو می رود و خود را می رساند به دختر جوان و مادر هویزه ی که گوشه ای میدان از ترس کز کرده اند و می لرزند. ستوان خنده ی شیطانی می زند و دست دختر را می گیرد و او را از مادرش جدا می کند و به طرف خانه ای می کشاند. دخترک جیغ می کشد. زجه می زند و کمک می خواهد اما از مردهای بسته شده به تیرهای چوبی میدان شهر و التماس های مادر هم کاری ساخته نیست! عرق سردی روی تن سرباز می نشیند و التماس و قسم ها و جیغ دختر و مادر که به زبان عربی است، درون او را می خورد. کنار او سرباز دیگری هم رنگش سرخ شده و از شدت عصبانیت می لرزد! در خانه بسته می شود و جیغ دختر قطع می شود! بغض مثل خار بیخ گلوی سرباز را می گیرد و می خواهد از درون منفجر شود و بالا بیاورد!  

            جيپ نظامي از راه رسيد و جلو پاي آن ها ترمز زد. گروهبان، سرباز زندانی را هل داد طرف دو سرباز. 

ـ سوارشید! مواظبش باشید! 

ابتدا سرباز کوتاه قد عقب سوار شد و بعد زندانی و آخر کار سرباز قد بلند. گروهبان هم رفت و کنار راننده جلو سوار شد. کلاه آهنی اش را برداشت. عرق پیشانی اش را گرفت و گفت:

ـ حرکت کن! 

جيپ زور زد و خط جبهه را دور زد به طرف شهر متروکه هویزه. خمپاره اي كنار جاده زمين خورد و همه غير از سرباز زنداني، سر خم كردند! زندانی به چشم هاي سرباز قد بلند، زُل زد و گفت:  

ـ آب!

 گروهبان سر بزرگش را برگرداند به عقب و با چشم هاي سياه و درشت خیره شد به زنداني. او هم براق شد به چشم هاي گروهبان...آنی در خانه باز می شود و مقابل چشم های متعجب عراقی ها و مردم اسیر شهر، دختر جوان با دست و بدنی خونی  بیرون می آید. در حالی که  داخل دست راستش سر بریده ی ستوان و در دست چپش سر نیزه دارد. دختر سر را پرتاب می کند کف میدان و فرار می کند! سربازها از شوک که خارج می شوند دختر را دستگیر می کنند.

  سرباز قد بلند قمقمه آب را از  غلاف دور کمر بيرون آورد و به سرباز زندانی داد. قمقمه را به دهان چسباند، سرش را بالا گرفت. چيزي زمزمه كرد. و آب خورد. سيبك حلقومش با هر جرعه ي آبي كه قورت مي داد، بيرون مي زد. با آرامش آب را خورد. انگار كه سرنوشت را پذيرفته بود. قمقمه را که پس داد، لبخند سرباز قد بلند، آرامش او را بیشتر کرد. خيره شد به تپه هاي شني اطراف و بعد به آسمان. انگار مي خواست از آخرين فرصت هاي زندگي اش استفاده كند...سرهنگ فرمانده تیپ سوار بر ماشین جیپ از راه می رسد. با دیدن بدن بی سر ستوان، دیوانه می شود و دستور می دهد روی بدن دختر جوان بنزین بریزند. کبریت روشن می کند و با خشم و خنده شعله ی کبریت را به دختر هویزه نزدیک و دور می کند. کاری که بیشتر به بازی شیطان شباهت داشت و زجرکش کردن دختر! سرباز تصور نمی کرد سرهنگی که بعد از اشغال شهر بارها برای مردم عرب زبان نطق کرده بود: ما به دستور قائد اعظم صدام حسین برای نجات خلق عرب آمده ایم، جلو چشم مردم عرب زبان شهر  و سربازها دختر را آتش بزند.

صداي گرومپ! بلند شد و گلوله ی خمپاره اي جاده را سوراخ كرد. ماشين روي جاده شني كه روغن سوخته سياهش كرده بود، به چپ و راست كشيده شد. روي جاده حفره هاي دود زده ديده مي شد. كنار جاده تانك سوخته ايي به چشم خورد كه برجكش پريده بود!

جيپ وارد شهر خالی از سکنه ای شد كه با تصرف و پیشروی تانک هایی عراقی، چیزی از آن باقی نمانده بود!! نگاه سرباز زندانی رفت به سقف و دیوارهای تنبیده ی خانه و مغازه ها، تکه های قلوه کن آسفالت خیابان ها، درخت های شقه شده و بالاخره درهای آهنی مغازه های که موج انفجار آن ها را درهم پیچانده بود! گروهبان لب خنباند و نیشخند زد.

ـ مرگ تو، عبرتی می شود برای سایر خائنین به وطن!  

ماشين كنار ميدان شهر ايستاد. ميدان درست ميان خانه هاي خراب و متروكه قرار داشت. تعداد زيادي تير چوبي سقف خانه ها، وسط ميدان، عمود كوبيده شده بود. از دور صداي توپخانه مي آمد. گروهبان از جيپ پياده شد و قدم زد. وقتی رسید به گاو باد کرده ای کنار میدان که ترکش و تیر از او هم نگذشته بود، لگدی به لاشه گاو زد. از بوی مشمئز کننده ی لاشه دماغش را گرفت.

گروهبان دوباره به ماشین نزدیک شد. آدامسی از جیب بیرون آورد. داخل دهان گذاشت و جويد. سرباز زندانی را به سمت تيرهای چوبی میدان بردند. روي چوب ها جاي تير بود و لك هاي خشك شده ي خون مردهای دست بسته ی هویزه! سرباز زنداني به تير چوب ها زُل زد...ذهنش هنوز درگیر قدرت دختر است که چگونه ستوان را سر بریده که جیغ، فریاد و زجه ی دختر به آسمان می رود. سر که بالا می کند دختر هویزه، گلوله ی آتش شده و انگار شعله ای فروزان؛ گُر گرفته است. می چرخد و جیغ می کشد و به آن سو و این سو می دود! حالا مادر می دود و از ته دل فریادی می کشد که زمین و زمان می لرزید. مادر مثل دیوانه ها سعی می کند با دست هایش دخترش را خاموش کند. سرباز هر چه انتظار می کشید تا زودتر جان از تن دختر بیرون رود و راحت شود، بی فایده است و نه آتش خاموش می شود و نه دختر تمام می کند. سرباز وقتی قاه قاه خنده ی سرهنگ را می بیند، اسلحه کلاش خود را مسلح می کند فریاد می زند و خود را به او می رساند و همه ی سی فشنگ خشاب خود را داخل تن سرهنگ خالی می کند!

گروهبان آدامس را تف كرد روي خاك، اشاره کرد به تیر چوبی و گفت:

ـ ببنديد این خائن رو!

سرباز قد بلند با تانی جلو رفت. به چشم ها و صورت زندانی خیره شد. وقتی هیچ نشانه ای از ترس، پشیمانی و التماس ندید. لبخند زد. دست او را باز كرد. بدون تقلایی او را بردند و به تیر چوبی چسباندند. خواستتند دستش را مثل مردهای هویزه از پشت به تير چوبي ببندند، كه انگشتش را روي خاك گذاشت. انگار مي خواست چيزي بنويسد. انگشت را توي خاك چرخاند که:

ـ  اشهدا ان...

اما پوتين گروهبان انگشت دست سرباز زنداني را با خاك يكي كرد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

پیرزن و تخم مرغ اهدایی به جبهه!           اکبر صحرایی

غیر از سه وعده غذای بخور و نمیر، هیچ چیز گیر بچه های گردان نمی آمد. همه ی این ها برمی گشت به مرد میان سالی که تدارکات گردان را به عهده داشت.

            ـ اصراف نکنید، اینا تخم مرغ پیرزنه، با هزار زحمت فرستاده جبهه، حیفه بخورید!  

            صغیر و کبیر می گفتند: قربون شکلت بشم، تخم مرغ پیرزنه چه ربطی دارد به کنسرو، کمپوت، شکر، آبلیمو...

ـ تجربه ندارید،اومدیم و تو محاصره ی دشمن افتادید...اینا باید تو نداری، مصرف بشه!...قدیما نون نبود، چای و قند کوپنی بود...

ـ حالا هم که کوپنیه!

ـ فرق داره! حالا از سیریه، کوپنیه! نداریم!

کسی حریفش نبود، حتا فرمانده ی گردان!

پیک گردان خبر آورد که: تو سنگرش، از شیر مرغ، تا جان آدمی زاد گیر می آد! همه چیز رو احتکار کرده!

گفتم: می رم و هر جوریه، ازش، جنس می گیرم!

زیر آتش خمپاره، خودم را به سنگر تدارکات رساندم. تدارکات چی گردان، دستی به ریش جوگندمی اش کشید که: امریه؟

ـ کمپوت، آبلیمو، شکر و این جور چیزا می خوام!

توی چشمم زُل زد که: فقط همین!

ـ ها بله!!

ـ قصه ی اون پیرزن و تخم مرغ اهدایی به جبهه رو شنیدی؟

ـ صدبار از خودت شنیدم، تو یی گرما یه چیزی بده بریزبم تو حلقم!

ـ این جا از ریخت و پاش خبری نیس! همه چیز حساب و کتاب داره! اصراف حرامه!

دستی به ریش کشیدم که: تو رو خدا!   

جدی و با تحکم گفت: نداریم! حیف این وسایل و خوراکی ها نیس، بره توی شکم شما! بعدش هم برید خالی اش کنید!

ـ قربونت برم، از بی قوتی،دهنمون بو کرده، خوراکی، برای خوردنه!

ـ شما که یکی دو روز بیشتر زنده نیستید! این وسایل رو می خواید حیف و میل کنید که چی؟

ـ مرد حسابی برعکس می گی! همه جای دنیا وقتی یکی رفتنی و مُردنیه، بهش می رسن و دست و دهنش می کنن.

با قیافه ی حق به جانب گفت: می خوام وقتی شهید بشین با درجات بالاتر تو بهشت برین.  

حریفش نشدم و دست از پا درازتر برگشتم داخل سنگر و بقیه به من خندیدند.

عصر توی سنگر هنوز دمغ حرف های مرد تدارکات چی بودم که از بیرون صدای همهمه شنیدم. با احتیاط از سنگر بیرون رفتم. گلوله ی خمپاره ای صاف وسط سنگر تدارکات فرود آمده بود و کوهی از کمپوت، کنسرو و هر چیز خوردنی که فکرش را می کردیم، اطراف سنگر پراکنده بود. بچه های گردان یکی یکی از سنگرها بیرون آمدند و انگار که از قحطی آمده باشند، هجوم بردند به دارو و ندار تدارکات چی. بعضی ها هم می خوردند و شعار می دادند:

ـ جنگ جنگ تا پیروزی، صدام بزن جای امروزی!

از خوشحالی داشتیم بال در می آوردیم که تدارکات چی آفتابه به دست از مستراح بیرون آمد. سنگر را که ویران و تاراج رفته دید، تسویه حساب گرفت. بار و بینه را بسته و  از جبهه رفت!  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

حادثه ترور آیت اله دستغیب و حوادث انقلاب در شیراز رمان شد بررسی پرونده ی 312 اکبر صحرایی در فرهنگسرای کتاب شیراز سرويس: خبرگزاري دانشجويان ايران - فارس دومین نشست نقد کتاب افسانه با حضور منتقدان و نویسندگان شیرازی در فرهنگسرای کتاب شیراز برگزار شد. به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران ،این نشست که به بررسی مجموعه آثار اکبر صحرایی در حوزه بزرگسال اختصاص داشت با حضور حمیداکبرپور نویسنده و ساناز مجرد دکترای زبان و ادبیات فارسی به عنوان منتقد برگزار شد. بنا بر این گزارش در ابتدا ساناز مجرد، در مورد رمان پرونده ی 312 صحبت کرد. وی داستان را دو بخشی دانست و توضیح داد: بخش اول رمان به حادثه ترور آیت اله دستغیب و حوادث انقلاب تا 22 بهمن و هر آنچه در شیراز رخ داده از دیدگاه نادر به عنوان پاسداری محافظ آیت اله دستغیب اختصاص دارد. بخش دوم به زندگی نادر از مهر 55 تا آذر 56 و موقعیت او به عنوان یک نظامی فعال در ساواک که جاسوس نفوذی در بیت آیت اله دستغیب است می پردازد. وی در ادامه با اشاره به قالب های متنوع روایت داستان افزود: هر قالبی آن گاه درخشان می شود که در رساندن موضوع داستان و تبیین جوانب آن با موضوع هم خوانی داشته باشد قالب روایت رمان 312 گزارش است. این شیوه به سبب آن که نویسنده قصد بازسازی صحنه به صحنه بخش هایی از تاریخ را دارد بسیار مفید است. درج نام روز و ساعت برای خواننده نوعی اطمینان توهمی که آنچه می خواند حقیقت است و توسط شخصی که در صحنه حاضر بوده نوشته شده است. داستان از تاریخ 23 آذر 60 یعنی سه روز پس از شهادت آیت اله دستغیب آغاز می شود. خواننده اگر به احتمال قوی از تاریخ به محتوای فصل اول پی نبرد با قرارگرفتن در جریان خواب نادر و توصیف صحنه ها در می یابد که رمانی که پیش رو دارد قراراست چگونه محتوایی داشته باشد. مجرد در ادامه با طرح پرسشی با این مضمون که آیا این یک پیش داوری زود هنگام درباره موضوع رمان نیست؟ ادامه داد: به قطع این درآمدی است برای مطرح کردن محور اصلی رمان . محور البته دریافت این که موضوع حقیقی داستان چیست به سبب دو پاره بودن تنه رمان اندکی به تعویق می افتد . این تعلیقی است که نویسنده تعمداً در پردازش داستان ایجاد نکرده است. ساختمانی ذهنی که نویسنده از شخصیت نادر به دست می دهد با شروع دفتر دوم درهم می شکند، خواننده ناگهان با جنبه ی جدیدی از وجود شخصیت آشنا می شود.دفتر دوم از صفحه 83 کتاب آغاز می شود ، خواننده شگفت زده می داند که این زندگی نادرست است ولی قطعه گم شده محور اصلی در فصل 6 از دفتر دوم خود را نشان می دهد. خواننده با چینش اطلاعات ذهنی خود در حقیقت با فلاش بکی به داده هایی که در دفتر اول در مورد شخصیت به دست آورده به فرمولی فرضی دست می یابد که از پاسخ به صورت مساله رسیده است بنابراین ارتباط شخصیت نادر به عنوان پاسداری محافظ با شخصیت او به عنوان یک نظامی شاهنشاهی فعال در ساواک با این تردید شخصیت بر ملا میشود. مجرد رمان پرونده 312 را شخصیت محور دانست و توضیح داد: در اینجا خواننده در می یابد که محور اصلی داستان در حقیقت بر موضوع تغییر وضعیت شخصیت بر اساس شرایط حاکم مواجه است. گرفتاری شخصیت بین دو دیدگاه، خود شخصیت نادر که در دفتر دوم با نام مستعار اتابکی شناخته می شود در فصل 7 از دفتر دوم بار دیگر بر این مساله تاکید می کند و در واگویه ای درونی می گوید شناختم از دستغیب چیزی بوده که از زبون آقاجان و مردم کوچه بازار شنیدم الان فرصتی پیدا کردم تا نظر مخالفش را هم بخونم. تنها کسی هم که دسترسی دارم به دو تا دیدگاه... خواننده از این لحظه می داند که تکلیفش با شخصیت و داستان چیست. این منتقد روشن شدن ساختار داستان را دلیلی برای انصراف خواننده عادی از ادامه دادن داستان دانست و گفت: با توجه به این که خواننده نتیجه این کشمکش را می داندو اطلاع دارد که شخصیت به کدام سمت سوق پیدا می کند می تواند حدس بزند که روند داستان به چه شکل پیش میرود. با این که خواننده تا پایان خلاف آنچه می اندیشیده و از روند داستان انتظار داشته نمی بیند ولی چند نکته در پردازش اثر نباید از دیدگاه مخفی بماند شخصیت نادر (اتابکی) شخصیتی ساده نیست که بتوان به راحتی تغییرات او را پذیرفت . نادر فردی است که در خانواده ای مذهبی رشد یافته بنابراین ضمن فصل 3 از دفتر دوم و در مرور پرونده نادر خواننده در می یابد که پیش زمینه گرایش های مذهبی در دورن شخصیت وجود دارد با این حا ل در همین فصل به دو خصوصیت دیگر شخصیت نیز اشاره می شود دکتر قاسمی ضمن بازرسی پرونده نادر و پس از این که به او می فهماند که کاملا مطلع است که پدر او موید دستغیب است به او می گوید: «البته اگر باهوش و زرنگ باشی که هستی »خواننده هیچ گاه تعجب نمی کند زیرا از واگویه های درونی نادر با خود پی برده است که شخصیت هم باهوش و زرنگ و هم به شدت در فکر آینده ای درخشان است.از سوی دیگر خواننده بلافاصله در چند فصل بعد به خصوصیت دیگری از شخصیت پی می برد. شخصیت دچار نوعی شک و تردید است و همواره با این شک و تردید دست به گریبان. مجرد با ذکر این سوال که به راستی تردید شخصیت به چه چیزی معطوف است؟ با اشاره به متن داستان اینچنین توضیح داد: از شش موردی که شخصیت به طور مستقیم از شک دو دلی خود سخن می گوید در پنج مورد شک او به انتخاب بین اعتقاد مذهبی یا تعهد به وظیفه برمی گردد ولی این شک بالاخره در لحظه آخر به سمت گرایش به یکی از دو کفه از بین می رود و در این میان هوش شخصیت که به شکلی ممتاز در عبارت پردازی روایت از آن استفاده شده به کمک او می شتابد. شخصیت در حالت کلافگی در می یابد که نیروهای نظامی دست از مبارزه با مردم کشیده اند. دکتر قاسمی معتقد است که وضعیت مانند دوره مصدق است ولی شخصیت در کشمکشی درونی و دور اندیشه با خود چنین می گوید: ( ... ئی و سط کی ام ؟ نقشم توی انقلاب، بلوا و آشوب! وظیفم چیه؟ میهن پرستی ، شاه دوستی ... تا کی می شه ئی جور زندگی کرد؟ مردم همین یکی دو سال پیش ساعتا دو طرف خیابان ها انتظامی کشیدن تا لحظه ای شاه رو ببنین حالا پیرو جوون مرگش رو امی خوان ....! شخصیت در تجزیه و تحلیل رفتار متناقض مردم و تکیه بر بعد زمانی کوتاه با عبارت یکی دو سال پیش در می باید که وضعیت غیر عادی است پس عجیب نیست اگر راوی سوم شخص درتوصیف وضعیت نادر بگوید هوش و فکرش وادارش کرد پیش بینی آینده کند. شخصیت پیش بینی کننده اصولا شخصیت پیچیده ای است و نمی توان از آن به سادگی گذشت .اکنون بازگردیم به این مطلب که چگونه خواننده این تغییر را با کمال میل می پذیرد؟ شخصیت داستان با پیشینه مذهبی ای که دارد کاملا آمادگی بریدن از هر آنچه پس از آن در اثر تلقین و آموزش فرا گرفته است دارد. چرخش او یک تغییر وضعیت کاملا طبیعی است. او به اصل خود رجوع می کند و به دامن همان چیزی باز می گردد که تحت آموزش های ساواک باید آن را کنترل می کرد. اکنون می توان وضعیت شخصیت را به گونه ای دیگر مورد بررسی قرار داد شخصیت نادر با دو جنبه قابل شناخت است 1-از لحاظ وضعیت اجتماعی 2-از لحاظ دیدگاه شخصی نسبت به وضعیت خود . قدر مسلم آن است که دیدگاه شخصی نادر نسبت به وضعیت دلخواهش به وضوح در دفتر دوم برای خواننده افشا شده است اما از لحاظ وضعیت اجتماعی نادر در موقعیتی کاملا متفاوت و خلاف با وضعیت اولیه اش قرار می گیرد . به اعتقاد من نویسنده در دفتر اول در دو جایگاه کلید کشف شخصیت پیچیده نادر را به دست خواننده مید هد نخست در فصل 12 از دفتر اول که به تاریخ 16 مهر 58 آغاز شده و نادر شخصیت غلامی که را از اتهام ساواکی بودن تبرئه می کند در حالی که این دروغ است و نادر کاملا او را می شناسد و از او به شدت متنفر است. دوم در فصل 13 دفتر اول به تاریخ 22 بهمن 57 که نادر بی تابانه در سقوط ساختمان ساواک به دنبال پرونده 312 می گردد، پرونده ای که در دفتر دوم خواننده در می یابد که اطلاعاتی به دست خط نادر در آن موجود است. این دو کلید خواننده را به تامل بر می انگیزد به راستی نادر چرا هویت اصلی غلامی را آشکار نمی کند و پرونده 312 به چه درد او می خورد؟ آیا آشکار شدن این دو مورد تا حدودی به گذشته خود شخصیت و آن چه در اکنون خود پنهان داشته باز نمی گردد؟ واگر خواننده احساس می کند که شخصت ثانوی نادر بیشتر به دل می نشیند و حرکات او به صداقت و راستی نزدیک است راهی به گزاف نرفته است چرا که نادر در وضعیت دوم خود دقیقا مطابق با اصل وجودی خود عمل می کند . وی در نهایت شخصیت پردازی در رمان پرونده 312 را بی نقص توصیف کرد و ادامه داد: نویسنده فرصت هایی در متن ایجاد کرده تا خواننده مطابق با میل خود و نوع دیدگاهش به برداشت معنی دست یابد . مجرد سپس به ایرادات پرونده 312 پرداخت و توضیح داد: نحوه چینش بخش ها در هر دو دفتر به گونه قابل ملاحظه ای منطقی است با این حال در بین تمام بخش ها بخش پنج و شش از دفتر اول زاید می نماید هر چند هر دو بخش پرداختی قوی و زیبا دارد در این دو بخش راوی اول شخص ناگهان تغییر می کند و واگویه ها و حالات دختر جوانی که به قصد ترور آیت اله دستغیب در کوچه پس کوچه ها انتظار است ترسیم شده است. صحنه پردازی ها بی نقص است ولی به واقع جایی در محور داستان که بر تحول شخصیت نادر متمرکز است ندارد. از دیگر ایراد های وارد تغییر مداوم زاویه دید از اول شخص به سوم شخص و گمراه کردن خواننده است. مجرد در نهایت رمان 312 را داستانی ساختمند دانست که کمتر خطای پردازشی داشته است و نوید داد که در آینده نویسنده ای قوی از شیراز به جامعه ادبی معرفی شود. در ادامه حمید اکبرپور به نقد و بررسی مجموعه داستان های کوتاه اکبر صحرایی پرداخت و گفت:آثار اکبر صحرایی رابه طور کلی می توان درسه بخش داستان کوتاه، رمان جنگ برای نوجوانان و رمان بزرگسالان بررسی کرد. در بخش داستان کوتاه اکبر صحرایی با تکیه بر تجربه ی شخصی اش در سال های جنگ هشت ساله و بهره گیری از تاریخ شفاهی جنگ (اعم از خاطرات مکتوب و شفاهی) با نگاهی واقع گرایانه می کوشد خود را از دایره دیدگاه دولتی به مقوله جنگ ، بیرون بکشد و فارغ از تقدس های بی دلیل به کلیت آن ، خوب و بد جنگ را به رخ خواننده بکشد تا خود زیبایی ها، حماسه ها ، شکست ها و تحقیرها را به قضاوت بنشیند. نکته ای که شاید عامل اصلی اقبال مخاطب عام برای مجموعه آثار او باشد. وی در ادامه به زمینه حضور صحرایی در جامعه ادبی اشاره کرد و افزود: اکبر صحرایی با مجموعه های داستان کوتاه کانال مهتاب (1378) و هزارونه (1379) خود را به جامعه ادبی کشور معرفی کرد. دو مجموعه داستانی که از لحاظ عناصر داستانی، مضمون، نوع روایت و نگاه نویسنده به مقوله جنگ، بسیار به هم نزدیکند و به نوعی در ادامه یکدیگر .داستانهای این دو مجموعه معمولا با راوی اول شخص و توصیفات بعضا طولانی و مخل داستان روایت می شوند، خاطره ای مستند از یک شهید و یا رزمنده را بیان می کنند و فاقد نگاه و ایده ی تازه ای در مقوله جنگ هستند. نویسنده به عنوان یک شخص مستقل حضور چندانی در داستان ها ندارد و حضور او تنها در زمان انتخاب خاطره، ملموس و تاثیر گذار است. به تعبیر دیگر، استناد ماجراها، دست و پای تخیل نویسنده را بسته است و داستانها به شرح دلاوری ها، جانبازی ها و گاهی حتا در حد گزارشی از شهادت رزمنده ای تنزل می یابند. متنی برای آموزش داستان نویسی وی در ادامه تکامل اکبر صحرایی در داستان نویسی را مورد توجه قرار داد و تصریح کرد: بعد از چاپ این دو مجموعه، خود نویسنده نیزدر عمل به این اشکالات اساسی پی می برد و در اقدامی جالب به رفع آن می کوشد. او داستان هایی که قابلیت بهتر شدن را دارند، جراحی می کند و با تغییرات و ویرایش اساسی، بلافاصله در مجموعه های بعدی به چاپ می رساند. مثال روشن این نکته داستان (سیگار دامادی) است. این داستان نخستین بار در کتاب کانال مهتاب به چاپ رسید. داستان با توصیفات طولانی از زمین و آسمان دشت عباس آغاز می شود و پس از دو صفحه توصیف مخل، ماجرای اصلی مطرح می شود. همین داستان در خمپاره خواب آلود هم به چاپ رسیده با این تغییرات که دو صفحه ابتدایی داستان به طور کلی حذف شده است. شخصیت های اضافی از داستان رفته اند. داستان در نقطه اوج و به تعبیری به هم خوردگی تعادل، آغاز می شود. بار طنز بیشتر می شود و در نهایت داستانی شسته رفته با پرهیز از شعار زدگی به مخاطب ارایه می شود. اکبرپور سپس به نمونه هایی از آثار صحرایی اشاره کرد و گفت: این شیوه را اکبر صحرایی درباره مجموعه های بعدی نیزا جرا کرده است و داستان هایی نظیر (خیابان پیر)، (آنا هنوز هم می خندد) ، (نامه های صلیب سرخ) ، (غریبه) ، (تاریخ) ، (صندوق پستی 1818)، (می شماریم تا یازده)، ( کاش پرسیده بودم) و .... را در دو کتاب با دو نوع پرداخت متفاوت ارایه کرده است که به نظر برای علاقمندان نوپای داستان کوتاه می تواند نوعی آموزش عملی داستان نویسی باشد. در واقع راوی حماسه های واقعی جنگ در مجموعه های اول و دوم، رفته رفته به نویسنده ای تحلیل گر و جامع نگر تبدیل می شود. نویسنده ای که نمی خواهد صرفا گزارشگر زیبایی ها جنگ باشد. او آگاهانه نگاه دور بینش را از جبهه ی خودی به جبهه ی دشمن می اندازد و با نگاهی منطقی و انسانی آدم های دو طرف خاگریز را به تحلیل می نشیند نوعی همذات پنداری و همدردی با آنها را به مخاطب منتقل می کند. نویسنده رمان شکارچی پرندگان همچنین وجود رگه های طنز در آثار صحرایی و استفاده هوشمندانه او از این ویژگی ها را از نقاط قوت کار وی دانست و افزود: یکی از شاخص هایی که در مجموعه داستانهای کوتاه اکبر صحرایی حایز اهمیت است، مقوله طنز است . از همان نخستین داستان از نخستین مجموعه ایشان (کانال مهتاب ) رگه هایی از طنز، مخاطب گریز پای آثار جنگ که سابقه ای کلیشه ای از این دست آثار دارد، به خود جلب می کند. طنزهای اکبر صحرایی در ابتدا بیشتر کلامی ست اما همین مختصر هم از یک طرف به آشنازدایی ذهن مخاطب کمک می کند و از طرف دیگر استعداد ذاتی نویسنده را در این زمینه ی سخت و دشوار، آشکار می کند.همین رگه های طنز کلامی در آثار اخیر صحرایی و به ویژه در کتاب (آنا هنوز هم می خندد) به تکامل می رسد و موقعیت های طنز کم نظیری را در فضای جنگ ترسیم می کند. فضایی که شاید خیلی ها هنوز نمی خواهند ذره ای از تقدس آن کم شود. اکبرپور یکی دیگر از شاخصه های آثار صحرایی را شکار لحظه ها و سوژه های بکردانست و توضیح داد: نگاه اکبر صحرایی از هر چیز کوچکی یک داستان بیرون می کشد. گاهی یک دیالوگ و حتا یک نگاه مثلاً داستان یک تکه بلور از کتاب کانال مهتاب می تواند یک داستان باشد. نمونه های این موقعیت های بکر و نادر در مجموعه آثار او کم نیستند که در این مجال مختصر می توان به داستان های (بچرخ تا بچرخم) ،(کارت شناسایی) ، (غریبه ای با لباس غواصی ) ، (ناشناس) ، (رو به میهن) ، ( حمام) ، (نرگس خواهرم) ، (کی انتقام بگیرم) ، (آبگوشت کبوتر پاپر) همگی از کتاب (آنا ...) و .... اشاره کرد. اکبرپور در پایان گفت: اگر بخواهیم شیوه نویسندگی اکبر صحرایی در داستان کوتاه را با نمونه های خارجی آن بسنجیم ، نگاه او به داستان کوتاه، نزدیک به دو نویسنده بزرگ در گذشته آنتوان چخوف و ارنست همینگوی است . همان طور که می دانیم داستانهای چخوف بر اساس تجربه و عینیت بنا شده و برش کوتاهی از زندگی با کمترین پیچیدگی در پیرنگ است. او واقعه ی کوچک مجزایی را انتخاب و با رنگ آمیزی پر احساس، ارزش و اهمیت آن را آشکار می کرد، در حالی که به شدت در ایجاد و اختصار کلام می کوشید و داستان را بازواید و جزییات بی ربط پر نمی کرد.از سوی دیگر هم همینگوی با تکیه بر دیالوگ های فشرده، کوتاه و موثر آن هم بر گرفته از تکیه کلام ها و اصطلاحات روزمره، شخصیت های باور پذیری را می سازد و با نثری ساده وبا جملاتی کوتاه و رسا، بدون هیچ گونه پیچیدگی و ابهام داستان را پیش می برد . اکبرپور در انتها از وجود چنین نشست هایی برای پربار شدن آثار نویسندگان شیرازی تشکر کرد. لازم به ذکر است این نشست به همت سرویس فرهنگی روزنامه افسانه و فرهنگسرای کتاب شیراز برگزار شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

     داستان کوتاه دفاع مقدس

برجکِ پریده                                                    اکبر صحرایی

گروهبان كلت مگارف روسي را برداشت. روپوش آن را گرفت. عقب و جلو كرد. چكاند. خشاب را توي جان اسلحه جا زد و به كمر پرُ چربي اش زد. بادي توي غبغبه انداخت.

ـ اسلحه تون رو برداريد بيايد!

دو سرباز پشت سرش راه افتادند تا رسید به سنگر فرماندهی. داخل شد و  با سربازي كه موهاي آشفته و صورتي محو  داشت و دست هايش را از پشت بسته بودند، بیرون آمد. رو کرد به نگاه پرسان دو سرباز و گفت:  « خائنه...دلش رو که داريد؟»

             سرباز زندانی آرام بود و به نظر نمی رسید خودش را باخته باشد. جيپ نظامي از راه رسيد و ترمز زد. گروهبان زندانی را هل داد طرف دو سرباز. 

ـ سوارشید! مواظب باشید! 

ابتدا سرباز کوتاه قدتر عقب سوار شد و بعد زندانی و آخر کار سرباز قدبلندتر. گروهبان هم کنار راننده سوار شد. کلاه آهنی اش را برداشت. عرق پیشانی اش را گرفت.

ـ حرکت کن!

جيپ زور زد و جبهه را دور زد به طرف عقبه. خمپاره اي كنار جاده زمين خورد و همه غير از زنداني، سر خم كردند! زندانی به چشم هاي سرباز قد بلند، زُل زد و گفت: « آب!»

 گروهبان سر بزرگش را برگرداند به عقب و با چشم هاي سياه و درشت خیره شد به زنداني. او هم براق شد به چشم هاي گروهبان. سرباز قمقمه آب را از  فانوسقه دور کمر بيرون آورد و به زندانی داد. قمقمه را به دهان چسباند، سرش را بالا گرفت. چيزي زمزمه كرد. سيبك حلقومش با هر جرعه ي آبي كه قورت مي داد، بيرون مي زد. قمقمه را که پس داد، خيره شد به تپه هاي شني اطراف و بعد به آسمان. انگار مي خواست از آخرين فرصت زندگي استفاده كند. صداي گرومپ بلند شد و گلوله ی خمپاره اي جاده را سوراخ كرد. ماشين به چپ و راست كشيده شد. كنار جاده تانك سوخته اي برجكش پريده بود!

جيپ وارد روستاي شد كه با تصرف و پیشروی تانک ها چیزی از آن باقی نمانده بود!. گروهبان لب خنباند.

ـ تا تو باشی و از دستور، سرپیچی نکنی!   

ماشين كنار ميدان ده ايستاد. ميدان درست ميان خانه هاي خراب و متروكه قرار داشت. تعداد زيادي تير چوبي سقف خانه ها، توي دل زمين، وسط ميدان، عمود كوبيده شده بود. گروهبان از جيپ پياده شد، آدامسی از جیب بیرون آورد. داخل دهان گذاشت و جويد. به طرف تير چوب ها رفت. روي چوب ها جاي تير بود و لك هاي خشك شده ي خون! زنداني جوري به تير چوب ها زُل زد كه انگار تیرباران اهالی روستا داشت جلو چشمش مجسم می شد. گروهبان آدامس را تف كرد روي خاك، اشاره کرد به تیر چوبی و گفت:« ببنديد این خائن رو!»

سرباز قد بلند با تانی جلو رفت. به چشم ها و صورت زندانی خیره شد. نشانه ای از ترس و التماس ندید. دستش را باز كرد. او را بردند و به تیر چوبی چسباندند. خواستتند دستش را از پشت به تير چوبي ببندند. نشست و انگشت اشاره را روی خاک گذاشت. می خواست چیزی بنویسد که پوتین گروهبان نگذاشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط کانال مهتاب  | 

حمام                            اکبر صحرایی

      مادر از پشت در حمام صدا زد:

     ـ رضا بيام پشتت رو كيسه بكشم.

     ـ خودم مي‌تونم. زحمتت می شه!

     ـ‌ اومدم، شرم نداره!

     رضا هول دست برد طرف لامپ حمام. داغي لامپ انگشتانش را چرزاند. اعتنا نكرد و لامپ را چرخاند تا خاموش شد. مادر قدم داخل حمام گذاشت, تنها از دريچه‌ي كوچكی نور داخل مي‌ريخت. حمام را كه نيمه تاريك ديد، گفت:

     ـ چراغ رو روشن نكردي!

     دست برد و كليد برق را چند بار زد. وقتی لامپ روشن نشد, گفت:

     ـ لعنت به شيطون! تا ديروز سالم بود.

     مادر پشت سر رضا که قرار گرفت. كيسه را توي دست كرد و آرام آرام به پشتش كشيد.

     ـ مادر تو جبهه كارت چيه؟

     ـ خوردن و خوابيدن.

     ـ تو گفتي و منم باورم شد.  

     ـ‌ باور نمي‌كني؟

     ـ‌ لابد مادرت محرم نيس؟ بايد از مردم بشنوم پسرم معاون نمی دونم گرو...گروبا. چی بهش مي گن؟ تو زبونم نمی گرده.

    ـ گردان, گروهان.

    ـ همين که می گی...بعد شهادت خدا بيامرز برادر بزرگت, تو اين عالم, من هسم و يه دوقلوی خوشکل. تو رو خدا مواظب خودتون باشيد!    

     رضا سر چرخاند. صورت به صورت که شدند. لبخند زد.

     ـ چشم آنا!

     مادر محکم تر كيسه كشيد. كيسه که بالا و پايين مي‌رفت، عضلات پسر مثل برق گرفته‌ها مي‌پريد. انگار جانش زير کيسه مي‌رفت و مي‌آمد. دست نگه داشت؛ نفس را بلند داخل داد و بعد آرام بيرون راند. سكوت فضاي حمام را پر كرد. مادر خودش را عقب کشيد، نور دريچه‌ي حمام که تابيد, چشمش افتاد به زخم‌هاي كمر پسر.

     ـ‌ اينا جاي چيه رضا!؟  

     ـ چـ...چـ...چيزي نيس آنا!

     ـ‌ ارواح خاك برادت, بگو چيه؟ 

     ـ‌ يه زخم کوچک!  

     ـ‌ جاي سالم تو كمرت نيس!

     رضا صدای هق هق مادر را که شنيد, گفت:

     ـ جاي تركشه. خوب شده!

     ـ‌ پس چرا مثل مار دور خودت مي‌پيچي؟

     ـ‌ چند تايي هنوز زير پوستمه. يادگاريه آنا!

     باز سكوت حمام را گرفت. وقتي نفس‌ نفس شنيد، برگشت و به پلک های بسته ی مادر خيره شد. پلك‌ها را كه از هم باز كرد، كاسه‌ي چشمان مادر  خيس خيس بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط کانال مهتاب  |