تبليغاتX
داستان جنگ
از سایت کتاب بخوانیم چهارشنبه پنجم بهمن 1390 2:44 بعد از ظهر
hafez-7-s
نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

داستان کوتاه دفاع مقدس دوشنبه دوازدهم دی 1390 8:40 بعد از ظهر
سعید 14سال بیشتر ندارد!

ناشناس                          اکبر صحرایی

دَم صبح، چسبیده به جادة طلائیه، توی كانالی خزیده‌ام كه به زور از چنگ عراقی‌ها در آورده‌ایم. مخم، از بي‌خوابي و خستگي پيشروي وجب به وجب دیشب، قفل کرده و فرمان نمی‌برد. از زور شدت آتش، خمپاره پشتِ خمپاره، کلّه به زمین می‌کوبد. خارش و سوزش شدید می‌افتد توی کاسه زانوی چپم. تسمة چرمی پای مصنوعی را باز می‌کنم و پا را از زانو بیرون می‌کشم. چرک و خون از جوراب خاکستری زانو بیرون زده. جوراب را دَرمی‌آورم و پوست نو کاسه زانو را نرم نرم، می‌خارانم و خوش خوشانکم می‌شود. بین شلاق خمپاره‌ها، صدای آشنایی به گوشم می‌خورد: «خدا سوختم... بُنی...!»

عین فرفره تنم بی‌رمقم را به صدا می‌رسانم و میخ‌کوب می‌شوم. بدن تکّه تکّه شدة شاپور کف کانال افتاده. سر و دست و پایش از ترکش‌های ریز و درشت، خُرد و خاکشیر شده. آتل گردنش، کلّه اش را نگه داشته است.

محوْ نگاهم می‌کند و چشمش می‌رود. دیوانه‌وار او را به طرف خودم می‌کشم. «بـُ...لندشو قـ...قربون...! تو رو به خدا...برانکارد...»

انگار گونی پُر از استخوان خُرد شده‌ای را تکان می‌دهم. خون سر تا پایش را گرفته. کتفش را می‌گیرم تا بکشمش روی برانکارد، دست چپم داخل سینه و لابه لای دنده هایش گیر می‌کند و قلبش را حس می‌کنم. پس می‌افتم و بر و بچّه‌ها، شاپور را می‌برند. 

عین ننه مُرده‌ها، تکیه می‌دهم به دیوارة کانال و از سردرد و غصّه، می‌خواهم بترکم. عین مجنون‌ها از کانال می‌خزم بیرون و سنگر دورافتاده‌ای گير می‌آورم و داخلش می‌چپم. کُنج دیگر سنگر نیم تاریک، ناشناس زانوی غم توی بغل گرفته: «اينم رفیقش پَر کشیده!»تکیه می‌دهم به گونی‌های پوسیده خاک و زانو در بغل می‌گیرم. دست ناشناس روی شانه‌ام فشار می‌آورد و انگار که مدّت‌ها  بغض و گریه‌ام تلنبار شده روی هم، عین حُباب می‌ترکم و هق هق گریه‌ام هوا می‌رود و درد دل می‌کنم: «کریم زال... جعفر و مالک! منوچهر... کاظم... دو قلو، علی اکبر و علی اصفر.. کاکام داور...حالا هم شاپور... جای سالم تو تنش نبود خدا. کسی از دار و دستة یکم سالم دَرنرفت...همه پَر کشیدن...!» ناشناس مي‌شنود، سر تكان مي‌دهد. به صورتم زُل می‌زند و با چشمانش هم‌دردي مي‌كند و نازم را می‌کشد. درد دلم، مُسکّن می‌شود و نم نم، سر دردم قطع می‌شود و پلکم روی هم چفت می‌شود.      

ـ اوهووی ایهاالناس...!

چشم باز می‌کنم: «چی شده؟!»

مراد، پیک گردان، کلّه می‌کشد توی سنگر: «توی دارعلی...؟! همه پشت خاکریز...! آماده...!»

باعجله از سنگر بيرون می‌پرم. «خبری از شاپور نداری؟!»

جوری ادا و اطوار از خودش دَرمی‌آورد که انگار از هیچ چیز خبر ندارد: «اجازه، مگه خبری شده...تو اون سنگر دخمه چیکار می‌کردی ناقلا؟»

ـ با بدبختی مثل خودم، درد دل می‌کردم. 

ـ حالا موقع درد دل نیس، برادرای عراقی دارن آمادة پاتک می‌شن. آمرتضی گفته بچّه‌ها پشت خاکریز مستقر بشن.

پسِ کلّه‌اش راه می‌افتم. یکهو می‌ایستد. برمی‌گردد.

به پاهای لختش زُل می‌زنم که از تیزی ترکش‌های ریز و درشت کف زمین، زخمی و زیلی شده. می‌گویم: «چرا وایسادی قربون؟»

ـ اجازه، چرا اون نیومد بیرون؟

 ـ كي قربون؟

 ـ همونی که باهاش درد دل می‌کردی.

 ـ نمی‌شناختمش قربون.

مراد عقب گرد می‌کند و هُل می‌خورد توی سنگر. پچپچه می‌شنوم و پشت آن، مراد ناشناس را هُل می‌دهد بیرون و عین شمر ذالجوشن، پشت سرش می‌آید، توی روشنای روز، صورت و لباس سبز لجنی ناشناس را که می‌بینم، جا می‌خورم!

مراد غرولُند می‌کند: «اجازه، با دشمن درد دل می‌کنی دارعلی!»

 ـ چی قربون؟!

مراد اسلحه توی دستش را تکان تکان می‌دهد: «مسلح هم بوده.»

جلو می‌روم و به چشمان شفاف ناشناس نگاه می‌اندازم. با انگشت خاکریز دشمن را نشان می‌دهم: «سیدی، الحرکت..بیت...تعل منزل...برو!»

با سکوت نگاهم می‌کند. برق امید را که توی چشمش می بینم، انگشت می‌کشم به سمت خاکریز دشمن و می‌گوید: «حرکت منزل!»

اسیر و مراد هاج و واج زُل می زنند به من. صدای مراد درمی‌آید: «اجازه...دیونه شدی؟!»

اسلحه را از مراد می‌گیرم و می‌اندازم روی زمین و دست می‌زنم پشت کمر اسیر. «یا اخی، برو قربون!»

اسیر با تردید قدم برمی‌دارد به سمت عراقی ها.

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

نقد رمان حافظ هفت اکبر صحرایی (1) شنبه دهم دی 1390 2:4 بعد از ظهر
حميد اكبر پور: حافظ هفت ، كاري متفاوت است
نقد و بررسي كتاب «حافظ هفت» در شهرستان ممسني

نويسنده: نيما رضايي

شنبه پنجم آذر، نشست عصر شعر حماسه و نقد و بررسي كتاب حافظ هفت، در محل كانون فرهنگي امام حسن مجتبي (ع) شهر نورآباد ممسني برگزار شد.
    در اين نشست ، محمودي نورآبادي ،اكبر صحرايي نويسنده كتاب حافظ هفت و حميد اكبر پور به عنوان منتقد به بحث پرداختند.
    محمودي نورآبادي از حميد اكبرپور خواست تا درباره كتاب صحبت كند. اكبرپور كه خود نويسنده و همچنين ويراستار صدا و سيماي مركز فارس است، گفت:« بسيار خوش حالم كه براي دومين بار براي نقد كتاب به شهر نورآباد سفر مي كنم. اما در خصوص كتابي مثل حافظ هفت با اين همه پتانسيل و مي شود ساعت ها بحث كرد. نخست بايد از شهامت نويسنده بگويم كه سفرنامه را از حالت سفرنامه بودن به سمت رمان برده و اين كار را درخشان و ماندگار تر كرده است. چرا كه در سفرهاي پيشين رهبري معظم به استان هاي ديگر نيز سفرنامه هايي نوشته مي شد كه در نوع خود ارزشمند بودند ولي صحرايي كاري كاملامتفاوت انجام داد و اين تفاوت وقتي ارزشمند تر مي شود كه راوي را فردي ارمني انتخاب كرده...»
    نويسنده كتاب شكارچي پرندگان، در ادامه گفت:« نكته ديگر از حيث بومي بودن كار است كه نويسنده با وصف نشانه هاي بومي خاص شيراز و استان فارس، خواننده را بر اوج اين موقعيت ها فرود مي آورد. چيزي كه متاسفانه بسياري از نويسندگان كشور از آن دوري مي كنند و قدر نمي شناسند، همين بحث بومي نويسي است كه بسيار مغفول مانده است. در حالي كه اگر نويسنده هاي ما هركدام بوم خاصي را معرفي كنند، قطعاً كارهاي مانا تري خلق خواهد شد و اگر مثلاً محمودي نورآبادي توانست در ظرف اين سه، چهار سال خوش بدرخشد، يك دليلش همين بحث بومي نويسي بود كه شهامت به خرج داد و داستان هايش را در ايل و روستا و عشاير روايت كرد. خوشبختانه حافظ هفت هم از اين لطف
    بي بهره نبوده و نيست و ما در اين اثر بوم استان فارس را به خوبي
    مي بينيم...»
    در ادامه نشست محمودي نورآبادي بحث را پي گرفت و گفت:
    « صحبت هاي جناب اكبرپور زيبا و دل نشين بود. اما من روي بومي بودن كار بحث دارم. به اعتقاد بنده آن جا كه داستان در شهر شيراز روايت مي شود، نشانه هاي بومي را خوب مي بينيم اما در شهرستان هاي ممسني، لار و كازرون، اين وجه كم رنگ نشان مي دهد. قطعاً دوستان حاضر در جلسه مي دانند كه بومي نويسي تعريف خاص خود را دارد. وقتي صحبت از بومي نويسي مي شود، بايد علاوه بر معيارهاي طبيعي مثل كوه، رودخانه و يا نمادهاي فرهنگي و ملي مثل تخت جمشيد، حافظيه و غيره كه خاص يك منطقه هستند، بايد معيار هاي ديگري را نيز مد نظر داشت. مثلاً خرده فرهنگ هايي كه هركدام خاص جغرافياي خود هستند. خيلي از رسومات هستند كه در شيراز هست و در يزد نيست و همين طور بر عكس. پس اين معيارها را نيز بايد مد نظر داشت. و يا در ديالوگ ها و بحث لحن و تكيه كلام هم نبايد غافل بود. چون بالاخره وقتي داستان در شيراز اتفاق مي افتد، خواننده دوست دارد لحن شيرازي و وقتي در ممسني اتفاق مي افتد، دوست دارد لحن حداقل نزديك به لري را ببيند. همين طور در كازرون و لار و غيره كه لحن ها با شيراز و جاهاي ديگر تفاوت دارد. حال بايد ببينيم كتاب حافظ هفت از اين حيث چقدر موفق بوده است. بنده اعتقاد دارم كه صحرايي به خاطر اشراف بر بوم شيراز، آن جا را خوب روايت كرده است. هم از جنبه آوردن معيارهاي ملي و فرهنگي و هم از حيث خرده فرهنگ ها و لحن. اما وقتي داستان در ممسني، كازرون و لار پيش مي رود، شاهد اين اتفاق نيستيم و نويسنده خيلي زود داستان را از فضاي اين مناطق بيرون برده و به شيراز برگردانده است...»
    آخرين بحث محمودي نورآبادي پيرامون فصل «كافه هدايت» كتاب بود كه مورد اعتراض يكي از شركت كنندگان قرار گرفت. محمودي نورآبادي با ذكر اين نكته كه كافه هدايت يكي از درخشان ترين فصل هاي كتاب حافظ هفت است، گفت:« نمايي كه نويسنده از فضاي پر از دم و دود كافه هدايت نشان مي دهد، هرگز اغراق آميز نيست و بلكه هنوز هم جاي كار داشت. چرا كه متاسفانه كساني كه در اين فضا مشغولند و ما خبر موثق داريم، همان ها هستند كه داعيه روشنفكري دارند و اين هم خود يك درد مضاعفي است كه اين ها عنوان روشنفكري را براي خود جعل كرده اند. يعني درست مثل زمان جنگ كه امثال ماها در شلمچه روي يك وجب و يك متر از خاك اين مملكت خون مي داديم و خون دل مي خورديم و بعد يك عده كه پشت ملت را خالي كرده و بلكه به نفع استكبار و دشمنان مصاحبه مي كردند و بيانيه مي دادند، عنوان ملي - مذهبي را از ما دزديده بودند. حالاهم همين وضع است و آن چه كه اين به اصطلاح روشنفكران در كافه هدايت ها به آن عادت كرده اند، آبرويي براي روشنفكري باقي نگذاشته است و اگر رفتارهاي سطحي نگرانه ي اين جماعت ادامه پيدا كند، هيچ بعيد نيست كه در آينده هيچ كس جرا ت نكند خود را روشنفكر قلمداد كند. چرا كه انگار قرار است اين واژه با دم و دود و اعتياد و مشكلات روحي- رواني سنجاق شود و همراه باشد. پس اين كه صحرايي جرا ت به خرج داد و به نقد اين جماعت پرداخت، براي من جالب و خواندني بود. هرچند به دلايلي مايل بودم كه اين فصل نه در صفحه 20 كه چند فصل بعد بيايد اما در عين حال به ايشان تبريك مي گويم.»
    صحرايي با تشكر از همه شركت كنندگان، ابتدا نكاتي در خصوص سختي هاي نگارش چنين آثاري عنوان كرد. سپس در خصوص نقد دو منتقد حاضر در جلسه نيز گفت:« دوستان نكات خوبي را مطرح كردند و من هم بر طبق عادت از كارم دفاع نمي كنم. چون كتاب همين است كه نوشته شده و در دست مردم است. اما اين كه چرا به شهرستان هاي ممسني، لار و كازرون بيشتر پرداخته نشد، به خاطر حجم كتاب بود. شما ببينيد كه همين قدر هم كه نوشته شده، كتاب را قطور كرده و اگر ريز تر وارد مي شديم، قطعاً كتاب قطور تر و در نتيجه گران تر به دست مخاطب مي رسيد. اما در پاسخ اين دوست معترض هم فقط مي گويم كه ما از نام هدايت استفاده ابزاري نكرديم. آن ها خودشان اين عنوان را روي كافه گذاشته اند و ما فقط صحنه هاي كوتاهي از آن جا را به تصوير كشيديم...
    
    
 روزنامه كيهان، شماره 20087 به تاريخ 10/9/90، صفحه 10 (ادب و هنر)
نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

گالری عکس دفاع مقدس

    داستان کوتاه ظنز دفاع مقدس

  پُلِ خرگیری                          اکبر صحرایی                                         

ـ نور بالا می‌زنه...شهادت رو شاخشه...می‌مونه کی و کجا؟!            

       رضا معاون گردان با صورت شفافِ برگ گُلش و البته صفای وجودش، جان می‌دهد برای شهادت. باید تا تنور داغ است، نان را چسباند و رضا را برای سرِ پل صراط یا به قول مراد، همان پل خرگیری، پارتی قرار داد. کوچک و بزرگ گردانِ کمین کرده بودند تا پشت کله اش، برای یک بار هم که شده، نماز جماعت بخوانند. اما از آن سو و سمت، رضا هم عین نسبت مار و پونه، از این عمل، فراری و کسی به یاد ندارد تا الان توانسته باشد پشت کله اش، نماز جماعت بخواند. تا می‌خواستیم اقامه ببندیم به نماز،برمی‌گشت:

         زرنگین! می‌خواید نمازتون بیفته گردن من. بابا، من نماز خودم رو هم نمی‌تونم گردن بگیرم.»

        وقتی هم التماس می‌کردیم: «با مسئولیتِ خودمان!»

        هندلی هه...هه...! می‌خندید و سرخ می شد. «اگه شدم پیش‌نماز، می‌دونی چه اتفاقی می‌افته؟»

        ـ چه اتفاقی می‌افته؟!

        ـ فرشته و ملائک، دست می‌ذارن رو شکم شون و هِرهِر می‌خندن!

       رضا از آن دسته از آدم‌های است که اعتقاد دارد کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند و برای نماز خواندن فُرادا، طوری پشتش را می‌چسباند به در و دیوار، خاکریز، سنگر، نخل، توپ و تانک...تا کسی نتواند عقب‌تر از او، برای اقتدا بایستد. همة این‌ها را گفتم تا برسم به اتفاق امروز ظهرِ جادة اهواز- خرمشهر...

       همراه رضا، آرمان و چهار-پنج نفر از بر و بچّه‌های دستة یکم، پشت تویوتای خرگوشی حاج صلواتی نشسته‌ایم و می‌رویم به سمت جبهة طلائیه. شاپور و بقیه هم از پشت بار تویوتا دو انگشتی کف می‌زنند و سر به سرم می‌گذارند:  «می آد از اون بالا یه دسته حوری، همه چادر سفیدِ گوگوری مگوری...»

      گرما و خستگی باعث می‌شود تا حاج صلواتی برای استراحت و رفع تشنگی جلو کافه صلواتی جفیر، ترمز بزند و پیاده شود.

        ـ باباجون صلوات...لبی تر می‌کنیم و می‌زنیم راه!

        از پشت تویوتا می‌ریزیم پایین و می‌دویم به سمت کافة صلواتی که با نی و شاخه‌های نخل، سایبان زده‌اند. داخل سالنِ استراحت، مردانِ لباس خاکیِ ریش نقره‌ای، با شربت، خرما و چای، پذیرایی می‌کنند. روی صندوق خالی مهمّات که می‌نشینم تا  لب تر کنم. مراد انگار که وِنج وِنجَک دارد، چرخی می‌زند توی ایستگاه و بالأخره با کمپوت گیلاسی برمی‌گردد. می‌نشیند و با سرباز کن آویزان به پلاک و زنجیر گردنش، سر کمپوت را می‌برد و انگشت می‌زند و دانه دانه، گیلاس‌ها را هورت هورت می‌لُنباند و می‌ریزد توی خندق بلا. ته کمپوت را که بالا می‌آورد، انگشتانش را لیس می‌زند. پنج، ‌شش فروند مگس سمج به هوای شکار شیرینی کمپوت، دور دهنش به پرواز درمی‌آیند. مراد حبّه قندی برمی‌دارد و روی زبان می‌گذارد و آن را بیرون می‌دهد. به سرعتی باورنکردنی، مگس‌ها روی قند می‌نشینند. مراد هم یکهو زبان را غلاف و دهنش را می‌بندد و مگس‌ها را قورت می‌دهد: «خدایا! از این که منو آفریدی، مرسی!»

          دل و جگرم می‌خواهد بالا بیاید. «واقعا مرسی هم داره قربون!» 

         صدای اذان ظهر که پخش می‌شود، شاپور می‌گوید: «رضا غیب شده!»

         به هم خیره می‌شویم. «رفته نماز!» برق توی چشمان‌مان می‌زند و فرز خودمان را به تانکرِ آب می‌رسانیم. وضو می‌گیریم و در به در، دنبال رضا می‌گردیم. مراد از شوق فریاد می‌کشد و نمازخانة صلواتی را نشان می‌دهد: «اجازه، اونجا...هوووی بُدُوین...!»

        باورم نمی‌شود، رضا زیرِ سایه‌بان حصیری که در و پیکر ندارد تا برای محکم کاری به آن بچسبد، پلک روی هم چفت کرده و توی عالم خودش به نماز ایستاده. توی دل‌مان قند آب می‌شود؛ هر چند یاد قند، حالم را به هم می‌زند! تیز و تند خودمان را می‌رسانیم به رضا و همه به غیر از آرمان، پشت سرش جوری صف اقامه می‌بندیم که کَفل‌مان هم از نمازخانه بیرون می‌زند. به رکوع و بعد سجده می‌رویم. سجده به قدری کش می‌آید که خون به مغزم نمی‌رسد. سر از مُهر که برمی‌دارم و به جلو نگاه می‌اندازم، رضا غیب شده!

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

همه چیز دربارهٔ «حافظ هفت» از زبان نویسنده / امیرخانی، سرشار، فردی و... دربارهٔ رمان تازهٔ صحرایی می‌گویند
پنجشنبه، ۲۴ شهریور ۱۳۹۰ | گفت‌گو  
سید مهدی موحد - سحر صدارت

خانهٔ کتابِ اشا | سید مهدی موحد – سحر صدارت: اکبر صحرایی، متولد ۱۳۳۹ شیراز، سال ۱۳۶۹ ازدواج کرد و هم اکنون سه دختر دارد.

اتاقی مجزا با روشویی، کتابخانه و مبل، کامپیوتر، لپ‌تاپ، فاکس، پرینتر و نویسنده‌ای با چهار تا پنج ساعت کار در صبح و سه تا چهار ساعت کار در بعد از ظهر، حداقل سه فلاسکِ چای در روز و البته بدونِ هیچ‌گونه دود؛ و این‌ها یعنی رودخانه‌ای جاری برایِ نوشتن، بدونِ شغل و دغدغه‌های اضافه.

حدودِ پانزده کتابِ مستقل نوشته است و بیش از ده مقامِ کشوری و پنجاه، شصت تقدیر و جایزهٔ خرد و پراکنده هم نصیبِ خود کرده است. سالانه حدودِ دویست صفحه کتاب می‌نویسد.

برای حافظ هفت حدودِ دو هزار صفحه نوشت که خروجی‌اش ششصد صفحه در قطع رقعی و ۴۵۶ صفحه در قطع وزیری شده است. با توجه به همان دویست صفحه در سال می‌شود سه سال نوشتن که با روزی پانزده ساعت کارِ فشرده، در طولِ نُه ماه کار تمام شده است.

حافظ هفت آخرین کتابِ اکبر صحرایی نویسندهٔ قابل و خوش‌نامِ شیرازی است که همین چند وقت پیش در شیراز رونمایی شد. اصلِ کتاب در واقع سفرنامهٔ رهبرِ انقلاب به استانِ فارس است که شاملِ یادداشت‌های نُه روز همراهیِ صحرایی با رهبر است، با این حال عنوانِ رمان بر پیشانیِ کتاب به خواننده می‌گوید که با چیزی فراتر از یک سفرنامه روبه‌رو است.

شروعِ کتاب با انفجارِ کانونِ رهپویانِ وصال شیراز بود که مدتی قبل از سفرِ رهبر اتفاق افتاد. فصل‌بندیِ پنج، شش صفحه‌ایِ کتاب علاوه بر راحتی در خواندن، تنوعِ مطالب را ابزاری برای پابند کردنِ مخاطب به ادامهٔ مطالعه کرده است.

یک روز صبح به شهرکِ گلستان رفتیم و تا نزدیکی‌های ظهر در اتاقِ کارش که آن را در بالایِ خانه‌اش ساخته است به گفتگو نشستیم.

دفترچهٔ قهوه‌ای سال ۶۲

سال ۶۶، حلبچهٔ عراق، روی یک تپه، در جنگ تنهای تنها بودیم. واهمهٔ فراموش کردن و فراموش شدن داشتیم. حداقل کاری که از دست‌مان بر می‌آمد نوشتنِ

.

به لحاظِ ساختارِ داستانی، تعلیق، جذابیت و همچنین سلامتِ عمومی و نگاه به موضوع، حافظ هفتِ آقای صحرایی را جذاب‌تر، پخته‌تر و مثبت‌تر از کتاب‌هایی که قبل از کارِ ایشان دربارهٔ سفرِ مقامِ معظمِ رهبری منتشر شده است می‌بینم…

بیش‌تر…

.

اتفاقات بود. دفترچه‌ای قهوه‌ای رنگ داشتم که خاطراتم را در آن می‌نوشتم. این همان دفترچه‌ای است که جعفر در حافظ هفت دارد. بعدها خاطراتِ بقیهٔ دوستانم را هم می‌نوشتم اما به سبکِ خودم. چون در گزینشِ سپاه کار می‌کردم، عادت داشتم اول یادداشت‌برداری کنم، بعد نوشته‌ام را کامل کنم. برای همین بهتر می‌توانستم خاطرات را به داستان تبدیل کنم.

سال ۷۵ شمارهٔ ۱۵

اوایل نوشته‌هایم را به‌صورت خاطره در روزنامه‌های محلی مثلِ خبر چاپ می‌کردم و بعد هم در روزنامه‌های سراسری مثل همشهری، کیهان و… تا این‌که دست‌پختِ مرتضی سرهنگی یعنی نشریهٔ تخصصیِ ادبیاتِ پایداری با عنوانِ کمان بیرون آمد. سال ۷۵ برای شمارهٔ پانزدهمِ نشریهٔ کمان، «برگ تردد» را که خاطره‌ای از زندگی شهید شعاعی -دانشجوی الکترونیکِ دانشگاهِ شیراز- بود فرستادم. مطلب چاپ شد و این انگیزه‌ای برای نوشتنِ حرفه‌ایِ من شد. چاپِ برگ تردد برای من از چاپِ کتاب مهم‌تر بود.

با تشکیلِ کنگرهٔ سردارانِ شهید و جمع‌آوریِ خاطرات، نوشتنِ من هم بیش‌تر شد. سال ۷۸ کانالِ مهتاب که اولین کتابِ من بود، چاپ شد. از آن به بعد به مرور تقریباً هرسال یک کتابِ من چاپ می‌شد؛ یعنی حدودِ پانزده تا شانزده کتاب، البته بدونِ کارهای مجموعه‌ای و پراکنده.

کودک و نوجوان و طنز هم

بعد از چاپِ خمپاره‌های خواب‌آلوده که داستان‌های کوتاهِ طنز بود، کانون پرورشِ فکریِ کودکان آن را به عنوانِ داستانِ کودک و نوجوان ارزیابی کرد و همین باعث شد که برای قلم زدن در وادیِ کودک و نوجوان ترغیب شوم.

کاش کمی بزرگ‌تر بودم و شمشاد و آرزوی چهارم، سه سال پشتِ سرِ هم جایزهٔ کتابِ سالِ دفاعِ مقدس و البته چند مقامِ دیگر مثلِ کتابِ فصلِ جمهوری اسلامی را نصیبِ خود کردند.

سه چهار سال پیش کمی به حوزهٔ طنز نزدیک شدم که آخرینِ آن‌ها ورود اکیداً ممنوع است شامل داستان‌های مستقل ولی به هم پیوسته است.

کانالِ مهتاب، پروندهٔ ۳۱۲ یا راز اشلو!

بچه‌ها کانال مهتاب را دوست دارند. اما به نظرِ خودم پروندهٔ ۳۱۲ یک فُرمِ جدید بود که من توانستم روالِ سادهٔ خاطره را بشکنم و ادبیاتِ پایداری را به سمتِ حرفه‌ای‌تر شدن ببرم. در واقع حافظ هفت نتیجهٔ همان پروندهٔ ۳۱۲ است. اما خودم به خاطرِ شخصیتِ شهید جاویدی و روایتِ سادهٔ کتاب، تپهٔ جاویدی و رازِ اشلو را بیش‌تر دوست دارم که البته طی سه ماه، سه چاپ خورد.

بوی خوشِ تاریکی، بوی خوشِ روشنایی!

.

اکبر صحرایی کسی است که نوشتن را جدی می‌گیرد و این در زمانهٔ ما ارجمند است.

بیش‌تر…

.

به نظرم بچه مسلمان‌های اهلِ قلم باید در دو حوزه بجنگند؛ یکی چاپ شدن و خوانده شدنِ کتاب‌های‌شان و دیگری مبارزه با ایرادی که روشنفکران از ما می‌گیرند که ما داستان و ادبیات را نمی‌شناسیم. آن‌ها فکر نمی‌کردند ما دست‌به‌قلم شویم، شعر بگوئیم، ادبیات را بفهمیم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردند در شیراز کارهایی تولید بشود که بدهیم به خودشان تا بخوانند و نقدشان کنند.

اخیراً همین دوستان کاری به نامِ بویِ خوشِ تاریکی نوشتند که با قلم و ادبیاتی بسیار قوی تصویری بسیار تلخ و تاریک از فرهنگ و رسومِ کوچه پس‌کوچه‌های شیراز، که مادران و مادربزرگانِ ما در آن زندگی کرده‌اند به تصویر کشیده شده است. در همین حافظ هفت فصلی داریم بنام «بویِ خوشِ روشنایی» که تصویری متقابل با آن فضا است و خُب، حافظ هفت اثری بود که قدرتِ شناختِ ما را هم نسبت به ادبیات نشان داد.

مراحلِ پختِ یک داستان از نگاهِ صحرایی

برای تولیدِ انرژی هسته‌ای، اول کوه‌ها را شناسایی می‌کنند، بعد رگه‌های اورانیوم را پیدا و موادِ خامِ اولیه را استخراج می‌کنند، در کارخانه‌های متعدد آن را غنی می‌کنند و بعد آن را تازه در سانتریفیوژ قرار می‌دهند.

برای نوشتن هم ابتدا ذهن باید درگیرِ ایده و سوژه بشود. این درگیریِ ذهنی ممکن است شش ماه تا یک سال طول بکشد. پرداختن به ایده تازه امکانِ ریختنِ ذهن به روی کاغذ و البته امروزه صفحهٔ وُرد (word) را به وجود می‌آورد، این یعنی فراهم کردنِ موادِ خام برای کارخانهٔ داستان‌نویسی. بعد از این مراحل می‌شود برای داستان طرح ایجاد کرد و سپس آن را پرداخت.

تقریباً تا پنجاه درصدِ کار پیش نرود، شاکلهٔ کار درست نمی‌شود. و تا لحظهٔ آخر با پالایشِ کار باز طرح‌هایی اضافه و کم می‌شود.

گاهی برای داستانِ کوتاه یا طرح‌هایی در رمان، تلفیقِ سه چهار خاطره یک داستان می‌شود و گاهی هم یک خاطره مایهٔ چند داستان را دارد. با همهٔ این پردازش‌ها خودِ من وقتی کاری تمام می‌شود دو سه هفته آن را می‌گذارم کنار تا از قالبِ شخصیت‌های داستان خارج شوم. اثر را که دوباره می‌خوانم، ضعف‌های کار دستم می‌آید و آن‌ها را بیش‌تر پردازش می‌کنم. بعد کار را به چند نفر می‌دهم تا نقدش کنند و سپس دوباره آن را بازنویسی و پردازش می‌کنم.

واقعیت‌ها و تخیل‌های حافظ هفت

وقتی که به مارکز می‌گویند صدسال تنهایی را با این همه تخیل چطور نوشتید، تأکید می‌کند که همهٔ آنچه نوشته است واقعیاتِ دورانِ کودکیِ اوست. حتی مسخِ کافکا که خیلی تخیلی است باز برگرفته از انعکاسِ یک واقعیت است. در حافظ هفتتمامِ شخصیت‌ها به‌نحوی وجود دارند. حال ممکن است شخصیت‌ها با این

.

بیژن کیا – نویسنده: این اواخر نگرانی‌هایی مبنی بر تکراری شدنِ آثارِ صحرایی حتی در داستان‌های نوجوانش وجود داشت. اما با حافظ هفت دورهٔ سومِ کارِ اکبر صحرایی شروع شد.

بیش‌تر…

 

حمید اکبرپور – نویسنده: صحرایی توانسته است در آئینهٔ رمان و داستان، مردمِ معاصرِ فارس را به تصویر بکشد.

بیش‌تر…

 

.

اسم نباشند یا یک شخصیت تجمیعِ چند شخصیت باشد یا چند شخصیت از یک شخصیت برگرفته شده باشند. مثلاً پانوسیان من هستم پشت رایانهٔ خودم اما در خیابانِ شهید آقایی. بعدتر پانوسیان می‌شود آقای ش.م روشنفکرِ معترض.

چرا رمان؟

دربارهٔ سفرهای اقلیمیِ رهبر قبلاً سه چهار سفرنامه با اتفاقاتِ تکراری، شخصیت‌های تکراری و حتی خواننده‌های تکراری نوشته شده است. خیلی بتوان هنر کرد یک داستانِ سیستان دیگر بیرون می‌آید. وقتی که کار پیشنهاد شد، فرصتی برای تجربه‌ای جدید و حضوری متفاوت بود که این ریسک را هم داشت که کاری  تکراری بیرون بیاید. برای این کار نوآوری نیاز بود که من قبلاً در پروندهٔ ۳۱۲ آن را تجربه کرده بودم. بنابراین نوشتنِ رمان را پیشنهاد کردم؛ پذیرفتنش سخت بود اما وقتی فصلِ اولِ کتاب را ارائه کردم خیالِ همه راحت شد.

اوجِ حافظ هفت

برای من از «انفجارِ رهپویان» در فصلِ اول تا «دنیای دیگر» در فصلِ آخر اوجِ کار است، اما کلیدِ کار همان فصلِ «حافظ هفت» و «ترورِ رهبری در نماز جمعه» بود.

سختی‌های کار

جاهایی که مجبور بودم زیاد به مستندات بپردازم، نوشتن سخت بود. البته سعی کردم رگه‌هایی از طنز را در کار بیاورم تا کار را خواندنی‌تر کند. مثلِ دایی بلالِ راننده یا خبرنگاری که زیاد اهل خوردن است. در کتاب جایی موقعِ برگشتن از کازرون آن‌قدر این بندهٔ خدا خورده است که اتوبوس مجبور می‌شود کناری بایستد. موقعِ پیاده شدن از اتوبوس  به او می‌گویند انگشت بزن درونِ گلویت تا راحت بشوی. این بنده خدا هم می‌گوید: «اگه جای انگشت زدن داشتم که به جایش یک موز می‌خوردم.» البته این اتفاق در واقع خاطره‌ای بود که چند سال پیش یکی از دوستان تعریف کرده بود. این گونه اتفاق‌ها کم و بیش در جریانِ رمان پیش می‌آید.

مثلاً جایِ دیگری  نزدیکِ ترمینالِ کاراندیشناخواسته اتوبوسی بین ماشینِ آقا و ماشینِ خبرنگارها قرار می‌گیرد. راننده از همه جا بی‌خبر وقتی این همه خبرنگار را  با دوربین می‌بیند فرمان را رها می‌کند و حرکاتِ موزون انجام می‌دهد، که این اتفاق واقعی است.

.

صحرایی از عناصر و ساختارِ داستانی حداکثرِ استفاده را در این اثر کرده است.

بیش‌تر…

.

چرا پانوسیان؟

در کارِ امیرخانی روایت‌گرِ سفر انسانی شیفته بود و اتفاق‌ها از نگاهِ فردی شیفتهٔ رهبر بیان شده است. اما حالا یک شخصیتِ ارمنیِ روشنفکر و منتقد دارد تصویرسازی می‌کند. اینجا خیلی از انتقادها در دیالوگ‌ها یا مونولوگ‌های پانوسیان به صورتِ مستقیم یا در قالبِ طنز مطرح می‌شود.

چرا حافظ هفت؟

ابتدا اسمِ کتاب «دیده‌بانِ مسیح» بود. با نگاهی به برج‌هایی که برای دیدنِ رهبر و مردم برای خبرنگارها درست می‌کردند، این اسم هم در لایهٔ اول بود هم نوعی نگاهِ مقدس‌مآبانه داشت. موقعِ نوشتنِ فصلِ ترورِ رهبر دیدم در مکالماتِ بیسیم کدِ ایشان «حافظ هفت» است. این اسم هم بیش‌تر به دل می‌نشست و هم با حال و هوایِ شیراز هم‌خوانی داشت.

دو سال تأخیر در چاپ!

تأخیرِ دو ساله برای چاپ دو دلیلِ عمده دارد: اول تغییرات در دفترِ نشرِ آثارِ رهبر که معلوم نبود چه کسی چه کاره است و دوم سبک و نوعِ نوشتن کتاب. مثلاً یکی از درگیری‌ها وجودِ شخصیتی ارمنی به عنوان راوی بود که در همه جا، حتی مسجدِ وکیل حضور دارد.

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

نقدی اجمالی بر رمان حافظ هفت دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 12:14 بعد از ظهر

حافظ هفت

روایتی متفاوت از یک سفر ماندگار

اهل شيراز است و بچه مسجدي، از نسلي كه نوجواني شان با انقلاب گره خورده است و جنگ. اولي در مسجد جامع عتيق شهيد دستغيب شروع شده و دومي در والفجر 8 تولد اولين آثار نوشتاري اش را در پي داشته است تا از او یک نویسنده توانای دفاع مقدس بسازد.

او در سفر اردیبهشت سال 87 رهبر انقلاب به استان فارس از اول تا آخر همراه ايشان بود و سه سال بعد از آن را هم صرف نوشتن و طی مراحل انتشار كتابي در اين باره كرد كه اكنون به چاپ رسيده است. كتابي نه از جنس ديگر كتابهاي سفرنامه و خاطره يا به قول خودش داستان سيستان2، كه طرحي نو در انداخت و قوه نويسندگي اش در ادبيات داستاني را صرف نوشتن يك رمان با اين موضوع كرد. تا علاوه برخلق یک اثر ماندگار در این باره ، ثابت شود استفاده از نويسندگان بومي براي ثبت و روايت سفرهاي مقام معظم رهبري  به خاطر تسلطي كه به فضاي شهر و استان دارند حركتي مفید و قابل تقدير است.

اكبر صحرايي پیش از این با كتابهاي «كانال مهتاب»، «خمپاره خواب آلود»‌، «پرونده 312»، «آنا هنوز هم مي خندد»، «آدم هم پوست مي اندازد»، «كاش كمي بزرگتر بودم»، «معماي كانال ماهي»، «خيلي خيلي محرمانه» و... در قالب ادبيات داستاني كه جملگي تعلق به عرصه انقلاب اسلامي و دفاع مقدس دارند جوايز متعددي را به خود و آثارش اختصاص داده است. جوايزي نظير: قلم بلورين جشنواره مطبوعات 82، جايزه ادبي اصفهان 82، پنجمين جشن فرهنگ فارس 83، كتاب سال دفاع مقدس 86، فصل كتاب سال 86، سوختگان وصل دانشگاه تهران سه دوره 84،85،86 و... .

«حافظ7» كد امنيتي آيت الله خامنه اي و تيم حفاظتي ايشان در زمان واقعه ترور در مسجد ابوذر تهران بوده است. علاوه بر آن 7 در آيين و سنتهاي ايراني-اسلامي عددي مقدس و حافظ هم نماد شاخص شيراز است. اينها وجوه تسميه اي است كه اكبر صحرايي براي انتخاب نام رمانش مورد نظر قرار داده و اثري شيوا و خواندني را به نام «حافظ هفت» خلق كرده است.

«حافظ هفت»  تنها روايت 9 روز سفر رهبر انقلاب به استان فارس نيست. روايتي با فراز و نشيب هاي داستاني است كه شخصيت هاي يك رمان طي مي كنند و  بخش اعظم آن در اتفاقات اين 9 روز شكل مي گيرد. علاوه بر ديدار هاي عمومي و خصوصي، حضور بر مزار شهدا، ديدار از مقبره حافظ و سعدي و... صحرايي پاي شخصيت اول رمانش را كه يك نويسنده ارمني (خيالي) به نام پانوسيان است، به انفجار تروريستي حسينيه رهپويان وصال شيراز هم باز مي كند و البته  گذري هم بر رخدادهاي تاثر گذار زندگي حضرت آيت الله خامنه اي در قبل و بعد از انقلاب دارد. وقايعي نظير ترور ايشان در مسجد ابوذر، نماينده گي امام در شوراي عالي جنگ و حضور ايشان در جبهه، دوره رياست جمهوري و حتي كودكي ايشان.

نویسنده در اين كتاب از فرصت استفاده كرده و در لايه هاي مختلف داستاني نقبي به تاريخ شيراز هم باز كرده است. نويسنده در اين كتاب حتي از روايت خاطره هاي تيم حفاظتي رهبر نيز به سادگي عبور نكرده و سعي كرده بدون ذکر نام واقعي رواي آنها را نيز به خوبي ثبت كند.

اکبر صحرایی با وقت گذاري 12 تا 15 ساعت در روز براي نوشتن «حافظ هفت»، حدود يك سال صرف كرده تا اثري 456 صفحه اي را پديد آورد كه چاپ اول آن در تابستان 90 با تيراژ 2500 نسخه توسط انتشارات سوره مهر با قيمت 7900 تومان به چاپ رسيده است.


- محمد مهدی شیخ صراف

پایان خبر/.


08:46 - دوشنبه 14 شهريور 1390    /    شماره : 10676    /    تعداد نمایش : 13

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

نقدی از روزنامه عصر مردم شیراز 6 شهریور 1390 یکشنبه ششم شهریور 1390 8:42 بعد از ظهر

حافظ هفت
 اکبر صحرایی
 انتشارات سوره مهر (وابسته به حوزه هنری)
شمارگان: 2500 نسخه
چاپ اول 1390، 456 صفحه
رمان «حافظ هفت» نوشته اکبر صحرایی داستان روایت سفر 9 روزه مقام معظم رهبری به شیراز است. صحرایی در این رمان با نگاه داستانی به حواشی این سفر می­پردازد. کتاب به دو بخش اصلی تقسیم بندی می­شود. قسمت اول به حواشی سفر و قسمت دوم به خاطره­های رهبری می­پردازد. داستان از نگاه فردی به نام پانوسیان است که نویسنده­ای ارمنی است و به همراه جعفر جانباز شیمیایی که قرار است این سفر را به رشته تحریر در آورد همراه می­شود. جعفر جانباز شیمیایی به خاطر تشدید عوارض جسمی­اش راهی بیمارستان می­شود و پانوسیان به جای جعفر این 9 روز را می­نویسد. پانوسیان در بیمارستان دفترچه خاطرات جعفر را می­بیند. و همین طور یادآوری این خاطره­ها باعث برگشت به عقب و سالهای حضور رهبری در جبهه می­شود.
عنوان «حافظ هفت» در واقع اشاره­ای است به ترور مقام معظم رهبری در تاریخ 6 تیرماه 60، در مسجد ابوذر تهران که با این کد محافظان رهبری خبر را اعلام کردند.
داستان با فلاش بک رهایی به گذشته پیش می­رود. مروری دارد به زندگی رهبری، حضورشان در جبهه و ترور ایشان. در بخش­های دیگر هم تاریخ شیراز و اتفاق­های مهمی که در  تاریخ این شهر بوده است، روایت می­شود.
خواننده در طی این سفر 9 روزه همراه با نویسنده گزارشها با لایه دیگری از شخصیت  رهبر آشنا می­شود و تحلیلی روانشناختی از ویژگی­های رهبری می­آید که خواننده به صورت قطره­ای با شخصیت ایشان آشنا می­شود. اکبر صحرایی در این رمان از نگاه پانوسیان نویسنده که روایت سوم شخص محسوب می­شود به ثبت  و ضبط وقایع می­پردازد. جعفر عابدی قرار است این سفر 9 روزه را به نگارش در آورد. از پانوسیان دوست و نویسنده ارمنی­اش می­خواهد با وی همسفر شود. اما جعفر ناخواسته خود داستان پانوسیان می­شود. دفترچه خاطرات وی که لحظه به لحظه تصاویر جنگ را ثبت کرده و حالا  علاوه بر آن خاطره­ها، عوارض جسمی­اش نیز هر روز تازه­تر می­شود تا او نیز به آرزوی همیشگی­اش دست یابد، جعفر را به یک شخصیت داستانی در لابه­لای متنها تبدیل می­کند. رمان حالت گزارش- مستند دارد و در عین حال نگاه داستانی خود را حفظ می­کند. با گروه خبرنگاران و گزارشگرانی روبرو می­شویم که در واقع شخصیت­های این رمان هستند و شور و عشق آنها، رمان را به پیش می­برد. شخصیت­هایی که بیشتر آنها واقعی و بعضی نیز خالق ذهن نویسنده هستند. شخصیت­هایی که بسیار آشنا هستند و معروف مثل کامران نجف زاده که مجری بیست و سی و گزارشگر خبر است که در فصل­هایی از کتاب به وی نیز پرداخته می­شود.
کتاب  علاوه بر گزارشی بودن، شخصیت­ها و گروه خبرنگاران را با شیوه داستانی تحلیل و بررسی می­کند. فصل­های کتاب همانند سکانس­های سینمایی نامگذاری شده­اند و عنوانی دارند. متن کتاب هم به واقعیت­ها و مستندهای
روی داده وفادار مانده و هم شیوه­های داستانی را لحاظ می­کند. کتاب حالت دکوپاژ شده نماهایی پیدا می­کند که بسیاری از تصاویر آرشیوی آن موجود است و بعضی از نماهای گفت­وگوهای آن را نیز می­شود ضبط کرد و قابلیت
تبدیل شدن به یک فیلم متین سینمایی را دارد.
صاحبی فر با دوربین فیلمبرداری خودش را می­رساند به پشت بام مسجد تا از زاویه بالا فیلمبرداری کند. پانوسیان خیره به کاشیکاری مسجد می­گوید: جعفر، چرا ایرانی ها تو کاشیکاری بیشتر از رنگ آبی و فیروزه­ای استفاده می­کنن؟ جعفر می­خندد و می گوید شاید رنگ خدا باشد.
-انرژی هسته­ای حق مسلم ماست. همهمه می­شود و حرکت چهار پنج محافظ کت و شلواری به چشم می­آید. پانوسیان هنوز ذهنش مشغول کلیسا است، آنی به رنگ نیلی آسمان و تکه­های ابر خیره می­شود.
-صل علی محمد بوی خمینی آمد. رهبر از ورودی شبستان وارد می­شود. داخل جایگاه ساده تعیین شده می­رود و به ابراز احساس­ها پاسخ می­دهد. همه بلند می­شوند. شعار می­دهند و به سینه می­کوبند. ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.
«حافظ هفت» با روایت فلاش بک هایی که دارد خواننده را با مقطع­های حساسی از انقلاب پیوند می­دهد. فلاش بک هایی از جنگ که کمتر در ادبیات داستانی دفاع مقدس به نگارش در آمده­اند. «وقتی توی سنگر بسیجی شانزده ساله­ای را دیدم پرنشاط و امید که با ماژیک آبی پشت بلوز خاکی رنگش نوشته شهادت تا نابودی استکبار جهانی بی اختیار توکل خودم را با این نوجوان و جوان دیگری که در عملیات بدر سال شصت و سه داخل قایق، وسط هور، وقتی محور حمله را گم کرده بودیم و او با شجاعت گفت: ما که می­دونیم خط عراقیا کدوم طرفه. می­زنیم به خط دشمن، مقایسه کردم از شک و تردید خجالت کشیدم.» (ص 411)
   کتاب با سیر گزارش­های مستند و روایت فلاش بک ها خط ارتباط واحد و منسجمی را با خواننده دنبال می­کند. روایت­های موازی دلنشینی که راحت و ساده ارتباط برقرار می­کنند.
«حافظ هفت» خواننده را با متن­هایش پیوند می­دهد:
«-به وحدانیت خدا دیشب خواب دیدم اومدم خدمت شما.
صبح براش تعریف کردم و گفتم بلند شو بریم شیراز، خبریه.
ذهن پانوسیان متمرکز می­شود به حرف پیرمرد و زن روبنده گلزار شهدای کازرون و طلبه. تلاش می­کند فصل اشتراک خواب­ها را پیدا کند.» (ص 328)
«حافظ هفت» اشتراک خواب­های خوانندگان را پیدا می­کند و به دل آنها راه می­یابد. حافظ هفت کتابی است که
خواننده­های خاص و عام با آن ارتباط برقرار می­کنند.

روزنامه عصر مردم ششم شهریور ۱۳۹۰

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

نقد تپه جاویدی و راز اشلو شنبه پنجم شهریور 1390 10:37 بعد از ظهر
نگاهی به کتاب «تپه جاویدی و راز اشلو»؛    علی الله سلیمی
سرگذشت اشلو در تپه جاویدی

خبرگزاری فارس: کتاب «تپه جاویدی و راز اشلو» نوشته اکبر صحرایی بر اساس زندگی شهید مرتضی جاویدی، فرمانده گردان فجر شکل گرفته که در آن 40 راوی 133 روایت از زندگی این شهید را به صورت اول شخص روایت می‌کنند.

نوشتن زندگینامه داستانی رزمندگان دوران دفاع مقدس (شهدا، جانبازان و آزادگان)، در سال‌های اخیر یکی از گونه‌های موفق و تاثیرگذار در ادبیات داستانی کشورمان است که همواره توسط نویسندگان نام آشنای این حوزه با جدیت پیگیری می‌شود.
یکی از فعالان این حوزه؛ اکبر صحرایی، داستان‌نویس جوان شیرازی است که از چهره‌های آشنا در بخش ادبیات پایداری کشورمان محسوب می‌شود. اثر جدید این نویسنده در بخش زندگینامه داستانی، کتاب «تپه جاویدی و راز اشلو» است که بر اساس روایت‌های گوناگون از زندگی شهید مرتضی جاویدی نوشته شده است.

این کتاب از لحاظ فرم و محتوا تا حدود زیادی با سایر آثار نویسنده تفاوت دارد. ویژگی اصلی تپه جاویدی و راز اشلو، استفاده از زاویه‌های مختلف برای روایت یک زندگی است. البته پیش از صحرایی، نویسندگان دیگری هم از این ترفند استفاده کرده‌اند، اما آنچه کتاب وی را از نمونه‌های مشابه متمایز می‌کند، تعداد راویان و روایت‌های نقل شده از این افراد است که رقم قابل توجهی است؛ کتاب حاضر از زبان ۴۰ راوی به صورت اول شخص روایت می‌شود که این تعداد راوی در مجموع ۱۳۳ روایت از مقاطع مختلف زندگی شهید مرتضی جاویدی بیان می‌کنند. از جمله راویان کتاب می‌توان به محسن رضایی، شهید صیاد شیرازی، همسر شهید مرتضی جاویدی و تعدادی از همرزمان آن شهید اشاره کرد.

روایت‌های کتاب از تظاهرات اولیه مربوط به روزهای انقلاب اسلامی در روستای جلیان شهرستان فسا در استان فارس؛ زادگاه شهید جاویدی در سال ۱۳۵۷ آغاز و با شهادت او در عملیات کربلای پنج در سال ۱۳۶۵ به پایان می‌رسد.

مخاطب با مطالعه بخش‌های مختلف کتاب، این نکته را در می‌یابد که عنوان «اشلو» در روی جلد کتاب از آنجا الهام گرفته شده که شهید جاویدی را عراقی‌ها به نام اشلو می‌شناختند؛ شهید جاویدی شخصیتی بوده که در طول جنگ به اشلو ملقب بوده و دامنه شهرت، رشادت‌ها و مبارزات او تا جایی بوده که در رادیوهای عراق بار‌ها درباره او صحبت شده و حتی به دروغ اعلام می‌کردند که اشلو به وسیله سربازان عراقی کشته شده است. اشلو مخفف جمله «ان شی لونک» است که معنی آن حال و روزت چطور است می‌شود. نکته جالب درباره زندگی نامه این شهید این است که هرکسی که می‌خواسته وارد گردان او شود، باید خون نامه می‌نوشته است.
 
آنچه از دل روایت‌های متعدد کتاب بر می‌آید این است که شهید مرتضی جاویدی یکی از غیور‌ترین سرداران هشت سال دفاع مقدس به شمار می‌رود و تنها رزمنده‌ای بوده که امام خمینی (ره) پیشانی او را بوسیده است. او در عملیات والفجر دو، تپه‌ای را به نام «برد زرد» که سی کیلومتر در خاک عراق بود، فتح کرد. شهید مرتضی جاویدی و گردان تحت فرماندهی او (فجر) چیزی در حدود چهار روز و چهار شب در تپه برر زرد در محاصر دشمن قرار می‌گیرند، اما بالاخره با رشادت‌های فراوان این تپه را فتح می‌کنند. در این عملیات ۴۰۰ رزمنده شرکت می‌کنند و تنها ۱۸ نفر باقی می‌مانند که از این ۱۸ نفر هم ۱۵ نفر جز راویان این کتاب هستند.

بخش زیادی از داستان کتاب را همسر شهید جاویدی روایت می‌کند که حدود ۱۵۰ صفحه از کتاب را به خود اختصاص می‌دهد. در واقع یک چهارم کار روایتی است که همسر وی از شهید دارد. عملیات کربلای ۴ و ۵ هم در این کتاب به تصویر کشیده شده و عمده کار هم روی ماجرای «تپه برد زرد» است. یکی از روایت‌های دلنشین این کتاب که در آن به بوسه حضرت امام خمینی (ره) به پیشانی شهید مرتضی جاویدی اشاره شده، از زبان شهید صیاد شیرازی بیان شده که در بخشی از آن می‌خوانیم: «... امام خمینی خونسرد و آرام، به قدری ایستاد و صبر کرد تا بوسه‌های مرتضی جاویدی تمام شد. خواستیم تا مرتضی را کنار ببریم که یک دفعه متوجه شدیم که امام از مرتضی بسیجی‌تر است، چرا که خم شد و پیشانی مرتضی را بوسید! بوسه‌ای که اولین بار در طول تمم عمرم دیدم. درست مثل بوسه‌های مرتضی بر تن امام...» (ص ۳۳۱)
 
هر یک از روایت‌های کتاب عنوان جداگانه‌ای دارند که در کنار عنوان به زمان دقیق آن روایت هم اشاره شده است. به عنوان مثال، روایت اول کتاب «درخت نارنج» نام دارد که زمان آن ۲۰ آذر ۱۳۵۶ است. همچنین آخرین روایت کتاب «پدر خاک» نام دارد که تاریخ ۹ بهمن ۱۳۶۵ در ابتدای آن آورده شده است. به این صورت سیر وقایع با توالی زمانی آن هماهنگی کامل دارد و مخاطب با دنبال کردن روایت‌هایی که پشت سر هم آورده شده است، در جریان خط افقی روایت‌های داستان قرار می‌گیرد.
 
در مجموع، کتاب تپه جاویدی و راز اشلو یکی از آثار خواندنی در حوزه ادبیات پایداری است که سرگذشت یکی از افتخار آمیز‌ترین سرداران شهید دوران دفاع مقدس؛ مرتضی جاویدی را از زوایه‌های مختلف و با نثر و زبان ساده و صمیمی برای مخاطب روایت می‌کند.
بخش پایانی کتاب ضمیمه عکس‌های مرتبط با موضوع کتاب است که در آن ۲۱ قطعه عکس رنگی از مراحل مختلف زندگی شهید مرتضی جاویدی و گردان فجر ارائه شده است. کتاب تپه جاویدی و راز اشلو در ۵۲۰ صفحه توسط انتشارات ملک اعظم در مشهد چاپ و منتشر شده است.
 
------------------------------------
نویسنده: علی‌الله سلیمی

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

نقدی برحاشیه های سفرنامه ها. به خصوص رمان "حافظ هفت" اکبر صحرایی پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 11:29 بعد از ظهر

 

به تازگی دو سفرنامه جدید مربوط به سفرهای رهبر معظم انقلاب - این بار توسط انتشارات سوره مهر - به نامهای "حافظ هفت" و "قایق راندن به اقیانوس"روانه بازار نشر شده است. این دو سفرنامه در باره سفر معظم له به استانهای فارس و یزد است؛ که به ترتیب به وسیله اکبر صحرایی و مظفر سالاری - نویسندگان شیرازی و یزدی - نوشته شده است.
خبر انتشار این دو کتاب، بعد از مدتها که از نوشتنشان می گذشت، برای من خوشحال کننده بود.خاصه به این دلیل که در همان بدو نگارش - قبل از چاپ - آنها را خوانده بودم؛ و می دانستم که ارزش چاپ دارند.
راستش را بخواهید، اولین باری که تصمیم گرفته شد در سفرهای استانی رهبر، نویسنده ای اعزام شود تا دیده ها و شنیده های خود را به شکل هنری ثبت کند، با این ضعیف تماس گرفته، و در مورد شخص اعزامی مشورت شد. آن سفر، به استان مرکزی و شهرستان اراک بود.
در نظر داشتند کسی را بفرستند، که با شناختی که از او داشتم، برای این کار مناسب نبود. آقای محسن مؤمنی را پیشنهاد کردم. که خوشبختانه پذیرفته و اعزام شد. و نامبرده، سفرنامه اش را هم نوشت و تحویل داد. اما بعد از مدتها، معلوم نشد چرا و چطور، این نوشته، گم شد. و متاسفانه، آقای مؤمنی هم نسخه ای از نوشته اش را برای خود نگه نداشته بود تا جایگزین کند. در نتیجه، فضل پیشکسوتی انتشار نخستین سفرنامه رهبر به استانهای کشور، که متعلق به آقای مؤمنی بود، به نفر بعد از او که به این کار مبادرت ورزید تعلق گرفت.
چندی بعد، برای دومین سفر، که به استان سیستان و بلوچستان بود نیز شبیه همان ماجرا تکرار شد. که این بار نویسنده جوانی را پیشنهاد کردم. که این پیشنهادم نیز پذیرفته، و مشارالیه اعزام شد. اما این بار سفرنامه گم نشد؛ وچندی بعد انتشار یافت. و از آنجا که نخستین سفرنامه از این نوع بود، همچنین با سعه صدر قابل توجهی که از سوی دفتر نشر آثار رهبری در مورد آن نشان داده شد، اانتشار یافت؛ و استقبال بسیار خوبی هم از آن به عمل آمد.
در مورد سفر حضرت آقا به سمنان، و زنجان و قزوین، کسی در مورد نویسنده اعزامی،از بنده نظری نخواست. اما شنیدم که در مورد نویسنده سفرنامه قزوین و زنجان از نویسنده سفرنامه سیستان و بلوچستان نظرخواهی شده؛ و مشارالیه او را پیشنهاد کرده است.
سفرنامه استان سمنان را چند جوان بی نام و نشان در عرصه قلم نوشته بودند. که به نظر من، در این قد و قواره نبودند و حاصل کارشان نیز اصلا خوب نبود. سفرنامه قزوین و زنجان را هم - البته کمتر از سفرنامه سمنان - نپسندیدم. عمده اش هم به این دلیل بود که هر دو سفرنامه مذکور، به شدت تحت تاثیر سفرنامه سیستان و بلوچستان نوشته شده بودند. و دیگر اینکه شخصیت اصلی سفرنامه قزوین و زنجان، بیش از آنکه مقام معظم رهبری باشد، یکی از منسوبان نویسنده آن بود. سوم، نوع نگاه راوی به موضوع بود؛ که متاسفانه سنگ بنای کج آن از همان سفرنامه سیستان و بلوچستان گذاشته شده بود. آن هم اینکه، راوی می کوشید خود را کسی معرفی کند که از قبل، بستگی و وابستگی دلی و معنوی خاصی نسبت به رهبری نداشته است؛ و در طول نوشته نیز می کوشید این فاصله معنوی و دلی خود را مورد تاکید قرار دهد. در نتیجه - خاصه در سفرنامه سمنان - ، گاه فرازهایی دیده می شد که به نظر من، گستاخانه بود.
در مورد سفر رهبر به مشهد، با بنده نیز در مورد نویسنده اعزامی مشورت شد. گفتم: از اولین سفرنامه منتشره، بنای نادرستی در مورد نوع نگاه راوی به موضوع گذاشته شد؛ که لازم است اصلاح شود. متاسفانه سفرنامه نویسان بعدی هم، آن رویه غلط را تقلید کردند. بیایید یک بار کسی را اعزام کنید که با نگاه یک راوی مخلص حزب اللهی و دلبسته رهبر به قضیه نگاه، و آن را روایت کند.
و به رغم آن تجربه اولیه به ثمر ننشسته در این باره، مجددا آقای محسن مؤمنی را پیشنهاد کردم. که خوشبختانه دیگران هم این نظر را تایید کردند و آقای مؤمنی هم، با وجود گرفتاریهای بسیار،استقبال کرد. به مشارالیه پیشهادی فنی هم در مورد ساختار متفاوت سفرنامه اش دادم. که استقبال کرد.
به هرحال، این سفر انجام شد؛ و آقای مؤمنی نیز با صرف وقت و تحمل زحمت بسیار، سفرنامه اش را که به کل با آنچه تا این زمان در این باره منتشر شده متفاوت بود، نوشت و تحویل داد. اما این بار سفرنامه اش مورد پسند واقع نشد و روی دستش ماند.
در مورد سفرهای شیراز و یزد، بنا بر این شد که نویسندگان سفرنامه ها از اهالی قلم همان استانها باشند. برای فارس آقای اکبر صحرایی و برای یزد، اقای مظفر سالاری پیشنهاد، و پذیرفته شدند. آنان نیز، با وجود نگرانیهایی که از خطیری کار داشتند، استقبال کردند؛ و در موعد معین سفرنامه هایشان را نوشتند و پس از طی مراحل کارشناسی به تصویب رساندند. اما تا به چاپ برسند، مدت زمان قابل توجهی طول کشید. علتش هم این بود که برخی تصمیم گیران در این مورد در دفتر نشر آثار رهبری، نگران بودند که مبادا کثرت سفرنامه های منتشره در این باره، موجب عادی و کم اهمیت شدن آنها نزد مخاطب شود. در حالی نظر بنده، به عنوان کسی که در این مورد، فقط گاهی مورد مشورتی معمولی قرار می گرفتم، این نبود؛ و بر این نظرم هم پافشاری داشتم.
البته این هست که در همه سفرهای حضرت آقا، برنامه های تقریبا یکسانی اجرا می شود و اتفاقات تقریبا مشابهی می افتد. برخوردها و واکنشهای مردم در ارتباط با ایشان نیز، می توان گفت، یکسان است. بنابراین، اولین سفرنامه منتشره - که همان سفرنامه سیستان و بلوچستان بود- ، چون برای نخستین بار این مطالب در آن، برای مردم خارج از گود و کسانی که همیشه رهبرشان را از بیرون دیده بودند مطرح می شد، خود به خود - بی آنکه ارتباطی به قدرت قلم نویسنده داشته باشد - جذابیت زیادی داشت. در حالی که سفرنامه های بعدی، هر قدر هم نویسنده هایشان توانا و خوش قلم می بودند، خواه ناخواه از این جاذبه ناگزیر خالی بودند و بخت بلند بادآورده را نداشتند؛ و از این نظر، کارشان بسیار مشکل بود. و نویسندگان آن سفرنامه ها ، اگر - دانسته یا ندانسته - در نوع نگاه و چارچوب کلی کار نیز از همان سفرنامه اول تقلید می کردند - که معمولا هم همین گونه می شد - که مشکلشان مضاعف می شد.
سفرنامه های آقایان مظفر سالاری و اکبر صحرایی هم، در یک نگاه دقیق، دست کم از نظر نوع نگاه به موضوع، بی تاثیر از آن سفرنامه منتشره اولی نیستند. اما در نوع خود تازگیهایی دارند، که هر دوی آنها را از سفرنامه های سمنان، و قزوین و زنجان جذاب تر و خوندنی تر می کند. اما سفرنامه آقای اکبر صحرایی یک امتیاز اضافی قابل توجه، هم نسبت به این دو سفرنامه و هم نسبت به سفرنامه سیستان و بلوچستان دارد. آن هم خط قصه اش است.
اگر سفرنامه سیستان و بلوچستان فقط لعابی نازک از داستان دارد، خط قصه سفرنامه اکبر صحرایی، پررنگ است. خاصه پیچی که این خط قصه در طول خود می خورد و در میانه راه، با شدت گرفتن بیماری تنفسی راوی اصلی، به درخواست او، ادامه روایت به راوی دوم - که یک نویسنده محلی مسیحی است - واگذار می شود، پیرنگ داستانی آن را از سیر خطی و مستقیم سفرنامه سیستان و بلوچستان و همه سفرنامه های بعد از آن متمایز و برجسته می کند.
اکبر صحرایی از نویسندگان ارزشمند دفاع مقدس و نویسنده آثار داستانی و قلمی متعدد است؛ که در کارنامه ادبی خود جوایزی نیز - برای آثار منتشره اش - دارد. با جذابیت و نوآوریهای داستانی قابل توجهی که در "حافظ هفت" او هست، اگر این اثر به طریق مقتضی و روشهای مناسب به علاقه مندان معرفی شود، به احتمال زیاد، ان شاءالله، در نوع خود، رکورد خواهد زد.
نقل از: پايگاه رسمي محمدرضا سرشار(رضا رهگذر))

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

سفرنامه ای که رمان شد سه شنبه هجدهم مرداد 1390 1:11 بعد از ظهر

سفرنامه ای که رمان شد  sahraii00.jpg

آیین رونمایی از رمان «حافظ هفت» که با موضوع سفر مقام معظم رهبری به استان فارس در سال 87، توسط اکبر صحرایی نوشته شده، در شیراز برگزار شد. محسن مومنی شریف؛ رییس حوزه هنری در این مراسم با بیان این که پرداختن به مبانی والای انسانی و انسان‌های اسوه مورد تاکید قرآن کریم بوده است یادآور شد: متاسفانه امروز در موضوعات داستانی و ادبیات ما و سایر کشورهای جهان به سقوط انسان‌ها پرداخته می‌شود. از این رو باید به اسوه‌های کشور و افراد بارز در نوشته‌ها پرداخته شود. رییس حوزه هنری ادامه داد: مقام معظم رهبری شخصیتی جامع، عارف، خردمند، سیاستمدار و شجاع دارند که با نظرات حکیمانه و عالمانه خود بسیاری از مشکلات را برطرف کرده اند.
وی پرداختن به سایر کرامات اخلاقی و شخصیتی مقام معظم رهبری را وظیفه هنرمندان عنوان کرد و گفت: فروتنی معظم له آنچنان است که در نشست‌های صمیمی با هنرمندان تاکید دارند که نکته‌ای پیرامون شخصیت ایشان بیان نگردد. با این حال وظیفه هنرمندان است که براساس رسالت حرفه‌ای خویش به معرفی شخصیت جامع مقام معظم رهبری بپردازند. وی در ادامه به نگارش کتاب‌های سفرنامه مقام معظم رهبری در سالیان گذشته اشاره کرد و گفت: بدون تردید نگارش این آثار موجب شناخت بیشتر مردم نسبت به ساده زیستی و فرزانگی رهبر انقلاب اسلامی خواهد شد. همچنین در این مراسم علیرضا پرورش؛ رئیس حوزه هنری فارس با بیان این مطلب که سفر مقام معظم رهبری به فارس برگ زرینی در تاریخ استان به شمار می‌رود یادآور شد : سفر رهبر معظم انقلاب اسلامی موجب برکات فراوان در حوزه‌های معنوی، اجتماعی، عمرانی و سیاسی استان فارس بود که از آن جمله می‌توان به نام گذاری شیراز به نام سومین شهر حرم اهل بیت (علیه اسلام ) در ایران اسلامی اشاره کرد.
رئیس حوزه هنری فارس با اشاره به بیانات مقام معظم رهبری پیرامون انتقال پیام‌ها به وسیله هنر، گفت: در دوران مبارزه مردم با رژیم ستم‌شاهی و همچنین هشت سال دفاع مقدس، هنر تنها وسیله انتقال پیام به اقشار مختلف مردم بود که نتیجه این امر پیروزی حق بر باطل بود.
وی در پایان فلسفه وجودی فعالیت حوزه هنری را تربیت هنرمندان متعهد عنوان کرد و گفت: بر این اساس ما با استفاده از هنرمندان متعهد و انقلابی در جهت تولید آثار فاخر هنری که محتوای ارزش‌های دینی دارند تلاش خواهیم کرد. حمید اکبرپور، نویسنده معاصر نیز در این مراسم با تاکید بر اینکه این کتاب برای همه علاقه مندان به نظام اسلامی نوشته شده، اضافه کرد: در سفرهای مقام معظم رهبری نویسندگانی به صورت خودجوش و با ذوق سرشار خاطرات، داستان، رمان و دلنوشته‌هایی به رشته تحریر درآورده‌اند که (حافظ هفت ) نوشته اکبر صحرایی از آن جمله می‌باشد.
وی با بیان این مطلب که نویسنده در این کتاب از عناصر مهم داستان نویسی استفاده کرده خاطر نشان کرد: هنر نویسنده در این کتاب بیان دغدغه‌های سایر نویسندگان کتاب‌های خاطرات سفرهای مقام معظم رهبری بوده است. از این رو مخاطب عام نیز با مطالعه این کتاب استفاده کامل خواهد برد. اکبرپور یادآور شد : نگاه متمایز نویسنده کتاب (حافظ هفت ) در نگارش، موجب استقبال گسترده مخاطب و مطالعه آن خواهد شد. نویسنده کتاب نیز در پایان این مراسم به بیان مطالبی پیرامون چگونگی نگارش کتاب (حافظ هفت ) پرداخت. کتاب«حافظ هفت» نوشته اکبر صحرایی که به تازگی توسط انتشارات سوره مهر در 430 صفحه، قطع وزیری، در تیراژ 2 هزار و 500 نسخه و با قیمت 7 هزار و 900 تومان منتشر شده، درباره سفر رهبر معظم انقلاب اسلامی در اردیبهشت ماه 87 به استان فارس است

 

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

رونمایی از رمان حافظ هفت چهارشنبه پنجم مرداد 1390 10:18 قبل از ظهر

حافظ هفت رونمایی شد

نگاه متمایز این کتاب باعث استقبال از آن خواهد شد

2 مرداد 1390

آیین رونمایی از رمان «حافظ هفت » که باموضوع سفر مقام معظم رهبری به استان فارس در سال 87، توسط اکبر صحرایی نوشته شده، عصر دیروز در شیراز برگزار شد.

به گزارش پایگاه خبری سوره مهر محسن مومنی شریف؛ رییس حوزه هنری در این مراسم با بیان این که پرداختن به مبانی والای انسانی و انسان های اسوه مورد تاکید قرآن کریم بوده است یادآور شد: متاسفانه امروز در موضوعات داستانی و ادبیات ما و سایر کشورهای جهان به سقوط انسان ها پرداخته می شود . از این رو باید به اسوه های کشور و افراد بارز در نوشته ها پرداخته شود.

رییس حوزه هنری کشور ادامه داد: مقام معظم رهبری شخصیتی جامع، عارف، خردمند، سیاستمدار و شجاع دارند که با نظرات حکیمانه و عالمانه خود بسیاری از مشکلات را برطرف کرده اند.

وی پرداختن به سایر کرامات اخلاقی و شخصیتی مقام معظم رهبری را وظیفه هنرمندان عنوان کرد و گفت: فروتنی معظم له آنچنان است که در نشست های صمیمی با هنرمندان تاکید دارند که نکته ای پیرامون شخصیت ایشان بیان نگردد. با این حال وظیفه هنرمندان است که براساس رسالت حرفه ای خویش به معرفی شخصیت جامع مقام معظم رهبری بپردازند.

وی در ادامه به نگارش کتاب های سفرنامه مقام معظم رهبری در سالیان گذشته اشاره کرد و گفت: بدون تردید نگارش این آثار موجب شناخت بیشتر مردم نسبت به ساده زیستی و فرزانگی رهبر انقلاب اسلامی خواهد شد.

همچنین در این مراسم علیرضا پرورش؛ رئیس حوزه هنری فارس با بیان این مطلب که سفر مقام معظم رهبری به فارس برگ زرینی در تاریخ استان به شمار می رود یادآور شد : سفر رهبر معظم انقلاب اسلامی موجب برکات فراوان در حوزه های معنوی ، اجتماعی ، عمرانی و سیاسی استان فارس بود که از آن جمله می توان به نام گذاری شیراز به نام سومین شهر حرم اهل بیت (علیه اسلام ) در ایران اسلامی اشاره کرد.

رئیس حوزه هنری فارس با اشاره به بیانات مقام معظم رهبری پیرامون انتقال پیام ها به وسیله هنر، گفت: در دوران مبارزه مردم با رژیم ستمشاهی و همچنین هشت سال دفاع مقدس، هنر تنها وسیله انتقال پیام به اقشار مختلف مردم بود که نتیجه این امر پیروزی حق بر باطل بود.

وی در پایان فلسفه وجودی فعالیت حوزه هنری را تربیت هنرمندان متعهد عنوان کرد و گفت: بر این اساس ما با استفاده از هنرمندان متعهد و انقلابی در جهت تولید آثار فاخر هنری که محتوای ارزش های دینی دارند تلاش خواهیم کرد.

حمید اکبرپور نویسنده معاصر نیز در این مراسم با تاکید بر اینکه این کتاب برای همه علاقه مندان به نظام اسلامی نوشته شده اضافه کرد: در سفرهای مقام معظم رهبری نویسندگانی به صورت خودجوش و با ذوق سرشار خاطرات ، داستان ، رمان و دلنوشته هایی به رشته تحریر درآورده اند که (حافظ هفت ) نوشته اکبر صحرایی از آن جمله می باشد.

وی با بیان این مطلب که نویسنده در این کتاب از عناصر مهم داستان نویسی استفاده کرده خاطر نشان کرد: هنر نویسنده در این کتاب بیان دغدغه های سایر نویسندگان کتاب های خاطرات سفرهای مقام معظم رهبری بوده است . از این رو مخاطب عام نیز با مطالعه این کتاب استفاده کامل خواهد برد.

اکبرپور یادآور شد : نگاه متمایز نویسنده کتاب (حافظ هفت ) در نگارش، موجب استقبال گسترده مخاطب و مطالعه آن خواهد شد.
نویسنده کتاب نیز در پایان این مراسم به بیان مطالبی پیرامون چگونگی نگارش کتاب (حافظ هفت ) پرداخت .

کتاب«حافظ هفت» نوشته اکبر صحرایی که به تازگی توسط انتشارات سوره مهر در 430 صفحه، قطع وزیری، در تیراژ 2 هزار و 500 نسخه و با قیمت 7 هزار و 900 تومان منتشر شده، درباره سفر رهبر معظم انقلاب اسلامی در اردیبهشت ماه 87 به استان فارس است.

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

رونمایی از جدیدترین اثر اکبر صحرایی شنبه یکم مرداد 1390 3:21 بعد از ظهر

در ادامه برگزاری مراسم رونمایی از کتاب در مراکز استان‌ها، این بار نوبت به شهر حافظ و سعدی رسید تا جشن رونمایی از رمان «حافظ هفت» اکبر صحرایی در دومین روز از مرداد در این شهر برگزار شود.

در مراسم رونمایی از این رمان، محسن مومنی شریف، رییس جوزه هنری سازمان تبلیغات، حجت الاسلام والمسلمین ایمانی، دکتر سجادی، سرپرست استاندار فارس، علیرضا پرورش، رییس حوزه هنری استان فارس و دیگر مسئولان استانی حضور خواهند کرد.

اکبر صحرایی درباره این رمان گفت: سفر مقام معظم رهبری به استان فارس ۹ روز بود و من اقبال حضور چهار روزه کنار ایشان را به ویژه در دیدارهای خصوصی داشتم و آنچه را در این سفر رخ داد به عنوان دستمایه رمان یادداشت‌برداری کردم و یک سال و نیم کار شبانه روزی برای نگارش کتاب انجام دادم.

نویسنده «آنا هنوز می‌خندد» در توضیح بیشتر اثرش عنوان کرد: حافظ نمادی از شیراز است و هفت هم نماد مراحل هفت گانه سیر عرفا و همچنین کدی بوده است که در سال ۶۰ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای را با این کد ترور کردند. این کتاب کاملا مستند به اتفاقات آن سفر ۹ روزه است ولی دو شخصیت که از دو قشر متفاوت جامعه و حتی از دو دین مختلف هستند و نویسنده بودن آن‌ها را به هم پیوند داده است در داستان وارد می‌شوند. این دو شخصیت گرچه خیالی هستند ولی آنچه می‌بینند، مستند است.

صحرایی افزود: در رمان «حافظ هفت» زندگی مقام معظم رهبری، حضورشان در جبهه، ترور ایشان و در بخش‌های دیگر هم تاریخ شیراز و همچنین جنگ تحمیلی در قالب فلاش بک روایت می‌شود.

رمان «حافظ هفت» تولید مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری است که سوره مهر آن را در ۴۵۶ صفحه، قطع گالینگور و در تیراژ ۲۵۰۰ نسخه و با قیمت ۷۹۰۰تومان به تازگی منتشر شده است.

گفتنی است، مراسم رونمایی از رمان «حافظ هفت» ساعت ۱۷ روز یکشنبه، دوم مردادماه در سالن اجتماعات مرکز اسناد ملی فارس برگزار می‌شود.

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 10:12 بعد از ظهر
نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

گفتگو با اکبر صحرایی در مورد رمان حافظ هفت جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 10:13 بعد از ظهر
گفتگو کننده: ميلاد بهاري

مصاحبه با نویسنده جنگ اکبر صحرایی 

با عنوان «حافظ هفت» سفرنامه رهبر انقلاب به شيراز به نمايشگاه کتاب تهران مي رسد

پرداختن به روايت سفر شخصيت هاي برجسته از گذشته هاي دور مورد توجه نويسندگان خوش ذوق بود و آنها به فراخور آن شخصيت و اهميتي که داشت شروع به روايت اين سفرها مي کردند و البته اين کار بيشتر در قالب سفرنامه بود و قالب هاي ديگر کمتر مورد توجه قرار مي گرفت.اوايل سال گذشته بود که خبري منتشر شد که اکبر صحرايي نويسنده شيرازي در حال نوشتن رماني در مورد سفر مقام معظم رهبري به استان فارس با عنوان «حافظ هفت» است و گويا قالبي هم که اين نويسنده برگزيده روايت داستان اين سفر به صورت رمان است.کاري که تاکنون در اين زمينه انجام نشده و آن گونه که خود وي مطرح کرده اثر متفاوتي خواهد بود.اكبر صحرايي متولد 1339 شيراز است. وي تحصيلات خود را تا مقطع كارشناسي رشته مديريت ادامه داده است. صحرايي قبل از انقلاب مطالعه را به صورت جدي با داستان‌هاي محمود حكيمي‏، جلال آل احمد‏ و آثار كلاسيك جهان آغاز كرد و نويسندگي‌اش را مديون جنگ مي‌داند.با پايان جنگ با نوشتن خاطرات خود و دوستان از آن دوران ، نويسندگي را به صورت حرفه‌اي تجربه كرد به طوريكه خاطرات و بعدها داستان ‌هايش در مجله‌ي تخصصي كمان ، روزنامه‌ي ايران ،ماهنامه‌ي عصر پنج شنبه، خبر جنوب‏، عصر و ... به چاپ رسيد. مجموعه داستان جنگ به نام «كانال مهتاب» اولين كتاب صحرايي است كه در سال ١٣٧٨ به چاپ رسيد. يك سال بعد از انتشار اين كتاب، مجموعه داستان «هزار و نه» را منتشر كرد. كتاب بعدي وي نيز مجموعه داستاني با عنوان «خمپاره خواب آلود» بود كه موضوعي طنز دارد در سال ١٣٨٢ به چاپ رسيد و مورد استقبال علاقمندان ادبيات قرار گرفت.از ديگر کتاب هاي اين نويسنده مي توان به مجموعه داستان کوتاه «آنا هنوز مي خندد» و ... اشاره کرد.در خبرها آمده است که صحرايي اعلام کرده رمان «حافظ هفت» در بيست و چهارمين نمايشگاه بين المللي کتاب تهران از سوي انتشارات سوره مهر عرضه خواهد شد.با او درباره چگونگي تدوين اين کتاب و همچنين انتشار آن گفت و گو کرده ايم که مي خوانيد.

در ابتدا در مورد نگارش رمان «حافظ هفت» کمي توضيح دهيد و اينکه چه شد که تصميم گرفتيد سفر مقام معظم رهبري به شيراز را که در سال 1387 بود  را به صورت رمان درآوريد؟

سفارش نگارش سفرنامه حضرت آيت الله خامنه اي به استان پيشنهاد تدوين سفرنامه اي در خصوص سفر نه روزه رهبر انقلاب به شيراز در نوروز 87، توسط محسن مومني؛ مدير حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي در حدود يک سال و نيم پيش به من ارائه شد. از همان زمان مشغول مطالعه و پژوهش درباره موضوع، سفرنامه هاي ديگري که درباره سفرهاي ايشان نوشته شده است و ... شدم و در نهايت به دوستان پيشنهاد کردم که اين اثر در قالب سفرنامه نباشد بلکه رمان باشد که پس از بررسي هاي انجام شده پيشنهاد من تصويب شد.

شيوه روايت اين سفر به چه صورتي است؟

اين رمان در (9پياله)، كه به معناي 9 روز سفر آيت‌الله خامنه‌اي، رهبر معظم انقلاب اسلامي به استان فارس است، تدوين شد، به همين منظور تمام دغدغه من اين بود تا فرم، طرح و ساختار اين اثر ارزشمند متفاوت‌تر از آثار مشابه ديگر در اين زمينه باشد.سفر مقام معظم رهبري به استان فارس 9 روز بود که من فرصت و اقبال 4 روز حضور شبانه روزي در کنار ايشان و در ديدارهايشان را داشتم و آنچه را در اين سفر رخ داد به عنوان دستمايه رمان يادداشت برداري کردم و يک سال و نيم کار سنگين و شبانه روزي براي نگارش کتاب انجام دادم تا در نهايت آنچه به نگارش درآمد.

عنوان کتاب دو وجهي است يعني از يک طرف ما با واژه حافظ  روبرو هستيم که مي تواند غزلسراي بزرگ فارسي را که نماد شهر شيراز است را به ذهن متبادر مي کند و در وجه ديگر هم عدد هفت است. همانطو رکه شما هم مطلعيد عدد هفت در ادبيات فارسي  داراي معناي خاصي است، آيا شما قصد داشتيد که با انتخاب اين عدد نمادين به مراحل هفت گانه سير و سلوک عارفانه اشاره کنيد؟

نام کتاب به اين دليل انتخاب شده که حافظ نمادي از شيراز است و هفت هم نماد مراحل هفت گانه سير عرفا و همچنين کدي بوده است که در سال 60 حضرت آيت الله خامنه اي را با اين کد ترور کردند.البته بايد بگوييم  عنوان «حافظ هفت» درواقع اشاره‌اي  هم دارد به اعلام  ترور مقام معظم رهبري در تاريخ 6 تيرماه 1360 در مسجد «ابوذر» تهران که محافظان ايشان با اين رمز ان را اطلاع دادند..

خب در مورد شخصيت هاي داستان توضيح دهيد و اينکه قهرمان اصلي داستان چه کسي است ؟

شخصيت هاي اصلي رمان دو نويسنده يکي ارمني به نام پانوسيان و ديگري مسلمان با نام جعفر که نويسنده جنگ است، هستند که با مقام معظم رهبري همراه مي شوند. آنها اتفاقات و جريان هايي را مي بينند که روي خودشان و خانواده شان تاثير مي گذارد. درواقع اين شخصيت ارمني دوست جعفر است كه به اصرار جعفر كه نويسنده جنگ است در اولين روز حضور رهبري حاضر مي‌شود ولي بعد به دليل يك سري اتفاقاتي كه براي جعفر مي افتد و راهي بيمارستان مي‌شود، مجبور مي‌شود كه تمام اين 9 روز را در آن منطقه باشد و به همين منظور در بيمارستان دفترچه خاطرات جعفر را مي‌بيند و همين‌طور يادآوري اين خاطرات باعث يك برگشت به عقب به سال‌هاي حضور مقام معظم رهبري در جبهه و ترور نافرجام ايشان و غيره مي‌شود. در طول اين 9 روز و آشنايي با مقام معظم رهبري و اتفاقاتي ديگر، اين فرد با لايه ديگري از شخصيت رهبري آشنا مي‌شود و يك تحليل روانشناختي از ويژگي‌هاي رهبر معظم انقلاب مي‌‌بيند كه خواننده به صورت قطره‌اي با شخصيت ايشان آشنا مي‌شود.

پس با اين حساب زاويه روايت داستان از زاويه نگاه اين شخصيت يا نويسنده مسيحي است؟

بله زاويه كلي روايت از نگاه پانوسيان است. در واقع حدود نيمي از اين كتاب به مستندات اين سفر اختصاص دارد و در آن از زبان يك شخص ارمني به نام پانوسيان، ديدارهاي مقام رهبري با خانواده معظم شهدا، جانبازان و ايثارگران، اهالي فرهنگ و هنر و ... روايت مي‌شود. دو شخصيت نويسنده که در داستان حضور دارند گرچه خيالي هستند ولي آنچه مي‌بينند مستند است و فکر مي کنم خواننده در همراهي با کتاب در جريان اتفاقات آن سفر قرار مي گيرد و با شخصيت رهبرمان نيز بيشتر آشنا مي‌شود.

به گذشته ها و اتفاقاتي که پيرامون مقام معظم رهبري در گذشته ها اتفاق افتاده هم پرداخته ايد؟

 در رمان «حافظ هفت» مروري داريم به زندگي حضرت آقا، حضورشان در جبهه، ترور ايشان و در بخش هاي ديگر هم تاريخ شيراز، اتفاقات مهمي که در تاريخ اين شهر بوده است و جنگ در شيراز در قالب فلاش بک روايت مي شود.البته بايد همين جا خاطر نشان کنم که اگرچه قالب کتاب رمان است ولي کاملاً مستند است.

البته پيش از اين نويسندگاني همچون رضا اميرخاني در کتاب «داستان سيستان» سفر رهبري به سيستان و بلوچستان را نوشته اند و پس از آن هم محسن مومني شريف؛ رييس حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي سفرنامه مشهد مقدس و محمدرضا بايرامي سفرنامه هاي زنجان و قزوين را درباره سفر ايشان به اين استان ها نوشته اند،ولي تاکنون کسي به فکر نوشتن رمان در اين خصوص نيفتاده بود.

بله همانگونه که شما هم اشاره کرديد رضا اميرخاني « داستان سيستان» سفرنامه مقام معظم رهبري به استان سيستان را به عنوان نخستين سفرنامه اي که از سفرهاي ايشان منتشر شده، به رشته تحرير درآورد و پس از آن محمدرضا بايرامي سفرنامه هاي زنجان و قزوين و محسن مومني سفرنامه مشهد مقدس را به رشته تحرير درآوردند به همين دليل فکر کردم قالب سفرنامه پيش از اين تجربه شده و بايد کار بکرتري ارائه کرد و اينگونه بود که نگارش رمان را پيشنهاد دادم.لذا شرطي هم که در اين باره داشتم اين بود که قالب کار رمان باشد که مسئولان حوزه هنري و سوره مهر هم پذيرفتند.

خب  سوال آخرم را درباره تاييد اين کتاب از سوي دفتر نشر آثار مقام معظم رهبري و  زمان انتشار اين رمان است، آيا اين رمان مورد تاييد دفتر آقا قرار گرفته و در نهايت قرار است  کي منتشر شود؟

بررسي‌ اين رمان از سوي دفتر نشرآثار مقام معظم رهبري صورت گرفته و اين اثر مورد  تأييد اين دفتر قرار گرفت و قرار بود كه قبل از فرارسيدن سال جديد از سوي انتشارات سوره مهر منتشر شود كه به دلايلي به تعويق افتاد. در نهايت، اين رمان در بيست و چهارمين نمايشگاه بين المللي كتاب  تهران  قرار است منتشر شود.

 

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

گفتگو با سوره مهر چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 12:9 بعد از ظهر
 

IRICAP.com

 

جاي خالي نويسنده ها

جاي خالي نويسنده ها

21 ارديبهشت 1390

گفتگو با: اکبر صحرايي

 

از اکبر صحرايي پيش از اين مجموعه داستان «آنا هنوز مي خندد» در سوره مهرمنتشر شد که با استقبال خوب مخاطبان مواجه شد و اين مجموعه چندي پيش به چاپ چهارم رسيد.البته از صحرايي رمان «حافظ هفت»؛روايت داستاني سفر مقام معظم رهبري به استان فارس هم در حال چاپ است.اين نويسنده ديروز مهمان غرفه سوره مهر بود،همين باعث شد که با اين نويسنده شيرازي گفت و گويي درباره نمايشگاه و آثارش داشته باشيم.

به عنوان يک نويسنده که هر سال به نمايشگاه کتاب مي آييد،بيست و چهارمين نمايشگاه کتاب نسبت به دوره قبلي آن چه تفاوتي کرده و چه نکاتي براي شما تازگي داشت؟

نمايشگاه امسال تفاوت چنداني با سال گذشته نداشت و دچار همان روزمرگي است.البته تا جايي که من ديديم ناشران فعاليت بهتري داشته‌اند و در اين دوره کتاب هاي خوبي عرضه کرده اند.ولي همچنان در ايام نمايشگاه کتاب جاي خالي ارتباط با نويسندگان احساس مي‌شود.

منظورتان از اين جاي خالي چيست؟

مشکلي که الان نمايشگاه دارد اين است که ناشران به شدت حضور دارد و نوعي ارتباط با کساني که کتاب را خريداري مي‌کنند دارند. اما حضور نويسنده در نمايشگاه به صورت جدي تعريف نشده است.تنها کاري که در اين زمينه صورت مي گيرد اين است که يک سري نشست‌هاي کليشه‌اي برگزار شود که چند نويسنده حضور دارند و گفت‌وگويي چند نفره انجام دهند و بعد تمام مي‌شود و هيچ تأثيري هم ندارد.ارتباطي که بايد بين مخاطب و نويسنده انجام ‌شود، اين ارتباط قطع است.

البته انتشارات سوره مه ربراي ايام نمايگشاه يک سري نشست ها طراحي کرده که مي شود گفت که اين نشست ها تا حدودي مي توانند اين خلا را پر کنند؟

انتشارات سوره مهر را تا حدودي در ميان ساير ناشران استثنا مي‌دانم.سوره مهر از همان چند سال گذشته چند گام از ناشران خصوصي و دولتي جلوتر بود. با فرم جديد کتاب ها و کارهاي جديد و طراحي گرافيکي مناسب کتاب ها هميشه حرف اول را ‌زده است. ولي فکر مي‌کنم کارهاي سوره مهر امروزه با گذشت زمان بيشتر هم شده است و باعث شده سطح توقع و انتظار از اين انتشارات بالا مي‌رود.ما توقع يک ناشر عادي را از سوره مهر نداريم. اگر بخواهيم آن را با ساير ناشران مقايسه کنيم قطعاً چند گام جلو است در مجموع مقايسه با سال‌هاي گذشته در گرافيک، طرح جلد، کتاب‌ها و محتواي آن‌ها، برخورد با مخاطبان بهتر شده است اما غرفه به نسبت سطح کيفيت آن خيلي کوچک‌تر است. با توجه که به استقبالي که از کتاب ها مي شود اين فضا جوابگوي انبوه مخاطبان نيست.

خب رمان «حافظ هفت» به نمايشگاه مي‌رسد يا نه؟

«حافظ هفت» چند نسخه‌اش به صورت قالب کلي رونمايي شد اما خود کتاب متأسفانه به نمايشگاه نرسيد.

قبلا که با شما صحبت کردم گفتيد که يک مجموعه داستان طنز دفاع مقدسي داريد که قرار است اين مجموعه را به دفتر طنز حوزه هنري ارسال کنيد؟

بله، اين مجموعه طي دو ، سه سال اخير دغدغه بزرگي برا يمن بود و چون قالب کار هم طنز بود و حساسيت خاص خودش را داشت ترجيح دادم بيشتر روي اين مجموعه داستان کار کنم.ضمن اينکه در ابتدا اين مجموعه 34 داستان بود که الان تبديل به 42 داستان شده است.هر يک از اين داستان ها در عين حالي که يک داستان مستقل است اما با ساير داستان ها پيوند هايي دارد که اين مجموعه عملا تبديل به يک رمان شده است. فعلا عجله‌اي ندارم و سعي دارم که روي آن بيشتر کار کنم.ولي يکي از گزينه‌هاي انتخابي من سوره مهر است.

الان وضعيت نويسندگان دفاع مقدس را چند سال قبل چگونه ارزيابي مي کنيد؟

در حوزه داستاني و ادبيات دفاع مقدس خوش‌بين هستم و نويسنده‌هاي جواني هم که وارد کار مي‌شوند نويسنده‌هاي خوبي هستند و اعتقاد دارم پتانسيل نويسنده‌هاي دفاع مقدس ايراني، جهاني است. دهه 80 را مي‌توان دهه‌اي متوسط رو به خوب دانست که بر روي ادبيات دفاع مقدس بيشتر پرداخته شد.
    

 

 
 
 
نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

داستان کوتاه طنز دفاع مقدس دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 2:15 بعد از ظهر

داستان کوتاه طنز دفاع مقدس

تنها خمپاره سفید دنیا!                                    اکبر صحرایی

خروس خوان صبح، مش رجب، مسئول تدارکات گردان هی می رود و هی می آید و با دمُش گردو       می شکند: «آهای ایها الناس...از امروز سلاح مافوق سری داریم!»

می گویم:«آقایی که شما باشی، منظور غذای فوق سریه؟»

ـ نه خنگِ خدا! سلاح مافوق سّری...!

ـ قربون، اینی که می گی، حالا کجاس؟

ـ فضولی قدغن! ظهر پرده برداری می شه!  

نگاهم به کف دستان زمخت مش رجب می افتد که لای ترک هایش رنگ سفید نفوذ کرده. می گویم: «مشتی ، چرا دستت سفیده؟»

ـ اینم سرَیه!

ـ اینی که می گی سرّیه، یه وخت، اسراف نمی شه!

ـ نَسناسِ دارعلی! برو تو اون روی سگی منو بالا نیوردی...!

توی بی قوتی مهمات و کمبود حتی تفنگM یک، سلاح مافوق سرّی اگر راست باشد، بایدم نوبر باشد! تا ظهر می آید، نصف جان می شوم. با شاپور و مراد و یکی، دو نفر دیگر به پیشواز مش رجب می روم. دهان بزرگ مراد که انگار همیشه لبخند دارد می جونبد.

ـ کمک نمی خوای مشتی؟

مش رجب، با انگشت، خط و نشان می کشد برای مراد.

ـ کارد تو شیکمت بخوره...! بویی که می شنوی، خر داغ می کنن!

ـ مشتی، داغ شکم سخته، خدا برای هیشکس نیاره!

با آمدن فرمانده گردان، وقتی مش رجب با سلوم و صلوات از زاغه ی مهمات، خمپاره ی 60 سفیدی بیرون می آورد، انگشت به دهان می شوم و چشمانم پشت کله ام می رود! توی آشفته بازار ماه های اول جنگ، وجود خمپاره ی 60، یقین، سلاح مافوق سرّی به حساب می آمد! مش رجب باد می کند: «بفرمایید آمرتضی...اینم سلاح مافوق سرّی...نشناختین هنو منو!»

چیزی که بیشتر هشت و حیرانم می کند، رنگ روغن سفید خمپاره است که آن را گاو پیشانی سفید کرده. شاپور می گوید: «با محاسبه ی من، این تنها خمپاره انداز سفید جهانِ!» 

کنار گوش مش رجب، ویز ویز می کنم: «قربون، رنگ خودش عیبی داشت!»

ـ تجربه ندارین!

مکث می کند و سه انگشتی می کوبد روی شانه ام و انگار خارپشت، تیغ پرتاب می کند: «به گوسفند و الاغ هم رنگ می زنن تا یه وقت گم نشه!»

می گویم:«آقایی که شما باشی، گوسفند و خر چه ربطی داره به خمپاره!»

انگشت اشاره را به سمت آسمان می گیرد و شمرده می گوید: «یه مشت جون کم سن و سال با دو روز آموزش، اومدین جنگ و از هیچی خبر ندارین. یه هفته پیش وقتی خواسم از زاغه ارتش مهمات بگیرم، دستور مستقیم رئیس جمهور بنی صدر رو چسبونده بودن به دیوار که: از امروز یه فشنگ  هم به سپاه و بسیج ندین! تو این اوضاع شیر تو شیر، خمپاره برامون اندازه ی یه توپخونه ارزش داره...!»

مرتضی، می پرسد: «مشتی! خمپاره رو از کجا گیر اوردی!»

ـ فرمانده غنیمتیه...اونم چه غنیمتی؟!

توی هوای خشک و داغ ظهر، بسیج می شویم و گونی های را با شن پُر می کنیم. به کول می کشیم و انگار می خواهیم از همه ی حیثیت مان توی جنگ محافظت کنیم، سنگری خوشکل، نعلی شکل و رو بازی را برای تنها خمپاره ی سفید دنیا، می سازیم. زیر تابش آفتاب جنوب، عرق ریزان، دست مان را   می تکانیم. مش رجب فانوسقه دور کمر لاغر و باریکش را سفت تر می کند و می گوید: «کاش یه سقف محکم می زدیم رو سرش! این جوری خیالم راحت تره!»

مراد می گوید: «چطوره ببریش کنار خورد وخوراکیا و مومیای اش کنی!»

ـ مُفت خور،خوردنی بود، از دست تو، باید تو هفته صندوق قایمش می کردم!

مراد دست ها را از هم باز و دهانش را تا آخر باز می کند.

ـ خدا از این که مرا آفریدی، مرسی!

بسیج می شویم و هفت ـ هشت گلوله های خمپاره منفجر نشده ی دشمن را می آوریم که شاپور با ابتکاری و کار روی آن ها، دوباره راهشان انداخت بود. آماده می شویم تا اولین شلیک را به سمت دشمن جشن بگیریم. تا مش رجب،  می خواهد گلوله ی خمپاره را توی لوله ی قبضه رها کند، گروهبان همسایه ی خاکریز به خاکریز ما با کلاهخود، لباس تمیز نظامی و پوتین واکس زده به همراه دو سرباز لاغر و بلند بالا، شق و رق، از گرد راه می رسند. گروهبان نگاهی به لباس های خاکی بدون درجه و کفش کتانی بچه ها می اندازد و بعد احترام نظامی می گذارد: «برادرا...یه خمپاره گم کردیم! شما ندیدن...؟»

روی پاشنه پا می چرخم، جا تر است و بچه نیست و مش رجب دَر رفته! مرتضی کلاه کاموایی زیتونی روی سر را برمی دارد و طرف گروهبان می رود.

ـ خدا قوت برادر! قضیه خمپاره چیه؟

گروهبان که شستش خبردار می شود مرتضی باید فرمانده باشد، پا به هم می چسباند و انگار به مافوقش گزارش می دهد، نُطق می کند: «قربان......دیشب یکی از خمپاره های گردان ما مفقود شده...»

ـ برادر، چرا این جا دنبالش می گردی؟!

ـ قربان، نشانه ی اون رو تا این جا گرفتیم!

ـ شاید دشمن اونو برده باشه!   

ـ قربان، مستحضرید عراقیا خودشون کوه مهمات و تجهیزات دارن! برای یک خمپاره، خودشان رو به خطر نمی ندازن!

ـ چه خمپاره ای؟ نشونه ای...چیزی.

ـ قربان،60...به رنگ سبز لجنی!

مرتضی ریش خاکی و بلندش را می خاراند.

ـ سبز لجنی...! سبز لجنی...ندیدیم برادر!

ـ قربان! اگر جسارت نباشه، ماموریت دارم تحقیق کنم و گزارش بدهم!

ـ برادر به این می گن شک و ظن! البته از نظر من مانعی نداره!

سنگر نعل شکل خمپاره 60 به قدری با دقت و زیبا چیده شده که توی بررسی اول، گروهبان تنومند و دو سرباز، صاف بالای سر سنگر نعل شکل خمپاره می روند که تا سینه گونی شنی چیده ایم. پشت سر گروهبان، همه سنگر نعلی را دور می زنیم و داخل می شویم. تا چشم گروهبان به خمپاره سفید      می افتد، قد خِپل و صورت گردش، کش می آید. با چشمان گشاد و درشت سرتاپای خمپاره را دقیق کندوکاوش می کند. دستی به سبیل پُر پشت سیاه اش می کشد.

ـ قُ قربان...! این دیگه چیه؟! جل الخالق!

می زنم روی شانه گروهبانو می گویم: اقایی که شما باشی، مشکلی پیش اومده قربون!

ـ خمپاره انداز 60 سفید، نوبره!

ـ نه قربون! ابتکاره!

گروهبان انگار کشف مهم و عجیبی کرده باشد، زانو می زند پای قبضه و از نو، سر تا پای خمپاره را برانداز می کند. انگشت به لوله ی سفید قبضه می کشد. مثل آب نبات کشی، روی سر گروهبان، کش       می آیم.با خودم زمزمه می کنم: "خر بیار و باقلا بار کن. خدا خفت کنه مش رجب...رنگ قحطی بود...! اونم با این ناشی گری! حالا  گروهبان، همه ی عالم و آدم رو می ِکشُنه این جا...آبرو حیثیت گردان...مرتضی...تا کار از کار نگذشته، باید یه جور دَم و دودش رو دید!"گروهبان بلند می شود. از سنگر نعلی بیرون می آید و می رود طرف مرتضی. به چشمان آرام فرمانده نگاه می کند. مرتضی می گوید:خمپاره تون رو پیدا کردی؟

گروهبان پا می چسباند و احترام می گذارد.

ـ نه برادر...! خمپاره ی ما، سبز لجنی بود...! این سفیده!

 

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

برگزيده جشنواره كتاب سال دفاع‌مقدس مطرح کرد

  سير صعودي فروش، نشانه حمایت از آثار برتر

5 آذر 1389 ساعت 10:00
اكبر صحرايي، برگزيده سيزدهمين جشنواره انتخاب كتاب سال دفاع‌مقدس گفت: مبادا اين‌گونه مراسم، ختم كتاب‌ها باشند و پس از دريافت جايزه، به فراموشي سپرده شوند. در جشنواره‌هاي خارجي، با معرفي آثار برتر، سير صعودي فروش آن‌ها آغاز مي‌شود و مورد حمايت قرار مي‌گيرند.
اكبر صحرايي، رتبه اول بخش "داستان نوجوان" سيزدهمين دوره انتخاب كتاب سال دفاع‌مقدس، ‌به پاس نگارش "شمشاد و آرزوي چهارم" در گفت‌وگو با خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) گفت: شمشاد، پسري نوجوان، شخصيت اصلي اين داستان است كه در فضاي جنگ، اتفاقاتي براي او رخ مي‌دهد.

وي ادامه داد: به نظر من، هر نوجواني در هر گوشه عالم خاكي مي‌تواند در وضعيت شمشاد قرار گيرد. شمشاد توانايي تبديل شدن به يك شخصيت جهاني را داراست.

اين داستان‌نويس دفاع‌مقدس با تاكيد بر لزوم كودكانه و نوجوانانه نوشتن براي كودكان و نوجوانان، اظهار داشت: استفاده از افسانه، فلكلور و قصه‌هاي قديمي در داستان‌هاي دفاع‌مقدس، به جذابيت اين داستان‌ها كمك خواهند كرد.

اين نويسنده برگزيده سيزدهمين جشنواره انتخاب كتاب سال دفاع‌مقدس در پايان يادآور شد: مبادا اين‌گونه مراسم ختم كتاب‌ها باشند و پس از دريافت جايزه، به فراموشي سپرده شوند. در جشنواره‌هاي خارجي، وقتي آثار برتر معرفي مي‌شوند، سير صعودي فروش آن‌ها آغاز مي‌شود و مورد حمايت قرار مي‌گيرند. من از نشر شاهد انتظار دارم كه كتاب "شمشاد و آرزوي چهارم" را ترجمه كند و اميدوارم كه اين اقدام، باعث ترويج هر چه بهتر ادبيات دفاع‌مقدس شود.

"شمشاد و آرزوي چهارم" در سال 1387 توسط نشر شاهد وارد بازار كتاب شده است.

آيين اختتاميه سيزدهمين جشنواره انتخاب كتاب سال دفاع‌مقدس، اول آذر 89 به همت بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع‌مقدس، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، استانداري تهران و حوزه‌هنري برگزار شد.
کد مطلب : 88610
نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

"معماي كانال ماهي" ترجمه شد

4 آذر 1389 ساعت 10:15
"سوفيا آ كوتلاكي" داستان طنزی از اكبر صحرايي، نویسنده دفاع مقدس را با عنوان "معماي كانال ماهي" به زبان انگليسي ترجمه كرده است. اين داستان با عنوان "THE PUZZLE OF THE FISH CANAL" توسط شركت انتشارات علمي و فرهنگي وارد بازار كتاب شده است._
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) داستان "معماي كانال ماهي" براي گروه سني نوجوان نوشته و با ظرافت‌هايي خاص و تلفيق شده با طنز، برخي از مناطق جنگي سال‌هاي دفاع‌مقدس را معرفي كرده است.

ترجمه انگليسي اين داستان با تصويرگري "سام سلماني"، در قطع رقعي و 28 صفحه، با شمارگان 2هزار نسخه و بهاي 12هزار ريال، توسط شركت انتشارات علمي و فرهنگي منتشر شده است.

داستان "معماي كانال ماهي" از آنجا آغاز مي‌شود كه يكي از ررمندگان دوران جنگ تحميلى عراق عليه ايران به نام "جليل" كه در منطقه شلمچه حضور داشته، به بهداري منطقه جنگي مي‌رود و از درد گوش خود با دكتر سخن مي‌گوید.
کد مطلب : 88592
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

داستان طنز به مناسبت هفته ی دفاع مقدس یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 2:23 بعد از ظهر

داستان کوتاه ظنز دفاع مقدس

دو قلوهای سیامی                                 اکبر صحرایی

 لنگ ظهر، گلوله ی توپ106 کنار آمبولانس منفجر شد و ماشین لت لو رفت و به خاکریز جاده برخورد. راننده بی توجه به دارعلی، مثل خواب زده ها، پرید پایین و عین لوله باد، دور خود چرخید و گم و گور شد!

    دارعلی خود را از در عقب آمبولانس بیرون انداخت. به فاصله ی کمی، گلوله ی فسفری چند قدمی او زمین خورد: "گلوله ثبت... بزنم به چاک! " با زانوی زخمی لنگان لنگان دور می شد که گلوله ی بعد جلو پایش منفجر شد و دود سفید محوش کرد. برق توی خونش جریان پیدا کرد و بوی سیر تازه هُل خورد توی ریه و آب از لب و لوچه اش روان شد. ریه هایش منقبض و رگ های شقیقه اش متورم شدند. حس خفگی داشت. کرخت و منگ اطراف را مات دید و تهوع و سرگیجه هم دِسرش شد: "شیمیایی؟! بعیده قِسر در برم! خواب، جنگ و زنده موندن....نصفه خوابم درست در بیاد..."

 ـ تعل...جیش...  

صدایی هوشیارش کرد. پلک را نیم تیغ کرد و بالا را نگاه کرد. هیکلی هاشوری بر صفحه ی چشم دید: "دوباره بُز اوردم...این تو بمیریا، از اون تو بمیریا نیس! " خاموش ماند. سرباز دشمن با کلاهخود بزرگ شبیه لگن، جوری به ریخت و روز تاسیده ی او خیره شده بود که انگار موجودی عجیب از سیاره ای دور به زمین افتاده!

ـ جیش...گم شد...هذا  مکان جیش...ماء...گرسنه...

وقتی سرباز چاک دهنش را باز کرد و کلمات بیشتری پلق پلق بیرون ریخت، امیدوار شد: "در جنگ، موقعیت هر لحظه تغییر می کند! ناپلئون! شیمیایی، دود و باروت، سیاه سوختم کرده، اشتباه گرفته! " با اطلاعاتی که از ابوصالح سرباز پناهنده ی دشمن داشت، خود را عراقی جا زد.

ـ لشکر 5 گارد رییس جمهوری، گردان پیاده 213.

سرباز با نیش باز، بو کشید.   

ـ سوخت...دود...شیمیایی هس!؟

دارعلی منکر شد:« فرمایش متین. لا، شیمیایی. نعم، فسفر!»    

سرباز پرسید: « جهت...قبله...صراط! بود بلد؟» 

ـ نعم صراط، کف دست شناخت!

خستگی و بی تابی از سر و روی سرباز عراقی می بارید. با این وجودی نوعی سرخوشی زیر پوست سرباز موج می زد، گفت: « قبله،نشان بده!»

دارعلی اشاره کرد به زخم زانوی خود.

ـ الله به سر شاهد! لا رمق و نای...

سرباز تنومندُ گوشت و استخوان دارعلی را با ترازوی چشم کشید و بالا تنه ی بلندش را نشان داد.

ـ مرکب...سوار! 

سرباز انگار که از جنگل نا انتها نجات پیدا کرده، اسلحه کلاشش را به دارعلی داد. زانو زد و انگار پَر کاهی او را انداخت روی پشت و شانه های پهنش.

ـ صراط...عطا کن!

دارعلی نه چشمش درست می دید و نه جبهه ی درهم ریخته را که به بازار شام شباهت داشت. قضا و قورتکی مسیری را نشان داد. سرباز تصنیف عربی خواند و با جوش و جلا پیش رفت. با مکث از ماشین جیپ نظامی گذشتند که داخل ماشین سه بسیجی، گاز خورده، با چهره های بنفش، مچاله شده بودند.    

نرم نرم دید دارعلی بهتر، اما ضعف و سرفه اش بیشتر شد! حس کرد گاز شیمیایی مثل سم مهلکی از درون متلاشی اش می کند. اندک اندک به آواز سرباز هم، نُت سرفه اضافه شد!

سرباز هر گاه توی گرما شرجی جنوب، می خواست او را زمین بگذارد و نفس تازه کند، دارعلی عین کِنه به او چسبیده بود! بعد از چند بار راه را اشتباه رفتن، دارعلی نگاهی به تاق آسمان انداخت: "صبح، آفتاب جبهه ی شمال...عصر جنوب...شانس گَندِ من، الان، خورشید بی طرف شده...وایسم...شک می کنه..."

مسیر جدیدی را نشان داد و سرباز ویلان و سیلان با چشمان سرخی که از سر و صورتش اشک می آمد، دوباره راه گز کرد. خستگی، گرما و سرفه رُس سرباز را کشید.

بالاخره رسیدند به خاکریز و بعد مقری که به چشم دارعلی آشنا بود. سرباز را تکان داد.

ـ صراط...یا حبیبی...مستقیم...

آن دو که شبیه دو قلوهای سیامی بودند، زیر نگاه مبهوت نگهبانی که کلمه ی ایست توی دهانش ماسید: « ایـ........سـ....ت!»  

 بی اعتنا از دژبانی عبور کردند و سمت بهداری رفتند. بین راه برخوردند به  مراد که هاج و واج با دهان پُر به آن دو خیره بود!   

ـ دربست کردی!

 دارعلی بدون کلامی دستی تکان داد. شانه ی پهن سرباز را بوسید و بهداری را نشان داد. سرباز توی مسیر با دیدن وجنات صورت ژاسدار و بسیجی و حال و هوای میدان صبحگاه که تزیین شده بود به پرچم های رنگارنگ مذهبیِ هاج و واج ایستاد. زانوهایش تیک تیک لرزید و پاتیک شد روی زمین و هر دو لنگ در هوا ماندند!   

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

مصاحبه خبرگذاری جوان با اکبر صحرایی یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 8:59 بعد از ظهر


سی سالگی حماسه7

طنز جبهه

حمید نور شمسی - 21 سال پس از پایان جنگ تحمیلی و ظهور عرصه‌های مختلف فرهنگی و ادبی در تشریح این حادثه تاریخی در کشور ما کم نبوده‌اند حوزه‌ها و نویسندگان نوگرایی که برای بیان گوشه‌هایی از این اتفاق شگفت مورد بی‌مهری نهادها و تصمیم‌های مدیریتی در این عرصه بوده‌اند. ادبیات طنز پایداری بدون شک یکی از این حوزه‌هاست که تاکنون حتی از سوی نویسندگان شاغل در این حوزه چندان جدی گرفته نمی‌شود.
گفت‌وگوی «جوان» با اکبر صحرایی، نویسنده با سابقه حوزه طنز دفاع مقدس به همین بهانه‌ انجام شد، گفت‌وگویی که در پایان او را به این جمله می‌رساند «که کسی این روزها حوصله‌ انتشار اثر جدی ندارد!»
این گفت‌وگو در ادامه از منظر شما می‌گذرد.
*جناب صحرایی چرا باید با نگاه طنز به ادبیات در حوزه ادبیات پایداری هم وارد شد و اساساً چرا باید در حوزه متون ادبی دفاع مقدس طنزنویس هم تربیت کرد؟
بگذارید جواب شما را با پاسخ به این سوال بدهم که اگر در حوزه طنز به ادبیات پایداری وارد نشویم چه اتفاقی خواهد افتاد. پاسخ به این پرسش ما را به این جواب می‌رساند که حذف طنز از ادبیات پایداری به معنی این است که این ادبیات را خود خواسته و آگاهانه از یکی از شاخه‌هایش جدا کرده‌ایم. اگر حوزه داستان را به عنوان مثال در نظر بگیریم، چند ابزار اساسی در آن قابل مشاهده است که یکی از عمده‌ترین آنها حضور نگاه طنز است و قطعاً وقتی این بخش را وارد آن نکنیم مثل آن است که درصد بالایی از عناصر داستانی را از ساختار داستان حذف کرده‌ایم. ضمن اینکه باید به این نکته هم توجه کنیم که حوزه طنز به هیچ عنوان از ادبیات پایداری قابل جدا شدن نیست. یعنی نویسنده چه با تعریف مشخص و چه به صورت اتفاقی به حوزه طنز نویسی جنگ وارد شود، قطعاً در زمان تألیف اثر متوجه کارکردهای این نوع نوشتن و نوع عمل خود می‌شود البته گاهی این اتفاق ناخود آگاه رخ می‌دهد یعنی شخصیتی در داستان خلق می‌شود که ناخودآگاه طناز است و گاهی هم عکس این اتفاق روی می‌دهد.
به اعتقاد من هر نویسنده‌ای که بخواهد وارد عرصه نویسندگی در حوزه دفاع مقدس شود ناخودآگاه به ابزار طنز رجوع می‌کند و ناچار است وارد این حوزه شود.
* منظور شما این است که چه بخواهیم و چه نخواهیم ادبیات دفاع مقدس دارای ریشه‌‌ها و باورهای طنز است؟
ما ناچاریم و مجبوریم از همه عناصر داستان در خلق یک اثر داستانی بهره‌ببریم و طنز هم جزوی از ذات آن است البته اینکه از ابتدا آگاهانه به آن دست بزنیم یا نه، اختیارش با نویسنده است. فرق یک طنز نویس حرفه‌ای با غیر حرفه‌ای در این است که نویسنده حرفه‌ای از ابتدا حوزه نوشتاری خود را بر این اساس استوار کرده و ممکن است برای سایرین اینگونه نباشند.
* یعنی به اعتقاد شما واقعاً نویسنده، برای خلق یک اثر مثلاً در حوزه داستان دفاع مقدس مجبور است از همه عناصر داستانی از جمله طنز بهره ببرد؟ اگر اینگونه نباشه چه چیزی در حوزه ادبیات پایداری ما را به استفاده از طنز هم نزدیک می‌کند؟
قطعاً موضوع و نگاه قصه به گونه‌ای قابل اعتنا، نویسنده را به الزام استفاده از طنز نزدیک و یا دور می‌کند. طنز در ادبیات دفاع مقدس یک ابزار است که مانند سایر ابزارهای داستانی مورد استفاده نویسنده قرار می‌گیرد. اما طنز را باید با شوخ طبعی متمایز دانست، یعنی گاهی قالب نوشتن ما طنز است و گاهی نوع روایت به صورت طنز در می‌آید. لذا من نویسنده چون حوزه ادبیات دفاع مقدس را یک حوزه زنده می‌دانم که تک بعدی نیست یعنی شخصیت‌ها در آن مثلاً هم از عبادت حرف می‌زنند هم از خوردن و هم ... قطعاً نگاه طنز و روایت طنز را هم جزو بدیهیات آن عرصه می‌شمارم که ناچاراً باید در متن آنها را به کار ببریم.
من طنز را از ادبیات دفاع مقدس تفکیک نمی‌کنم هر چند اگر نویسنده، به عمد این نگاه را مبنای کار خودش قرار نداده باشد، فرق بین نویسنده‌ای که آگاهانه یا غیر آگاهانه نگاه طنز به ادبیات دارد در آن است که نویسنده جدی به قصد طنز نوشتن متن خود را آغاز نکرده و در ادامه روایت طنز را طلبیده است اما در مورد نویسنده طناز این اتفاق از ابتدا مبنای کار بوده است.
پس من تأکید دارم حوزه ادبیات پایداری خود به خود دارای گوشه‌ها و روایت‌های طناز است اما اینکه تا چه اندازه این موضوع در متن ظهور و بروز می‌کند به دست نویسنده است.
* آقای صحرایی ادبیات طنز آن هم از نوع جنگی آن، چه چیزی را می‌خواهد بیان کند که ادبیات جدی و غیر طنز جنگ از بیان آن ناتوان است؟
این مسأله بر می‌گردد به خصوصیات طنز در متون ادبی دارای دو مشخصه است، ابتدا اینکه طنز خوانش متن را برای خواننده لذت بخش می‌کند و دیگر اینکه در قالب طنز فرد می‌تواند مسائل و مشکلاتی را بیان کند که در شکل جدی قادر به بیان آن نیست و بیان آن باعث موضع‌گیری می‌شود. طنز این قدرت را داردکه ما بتوانیم بخش وسیعی از حرف‌‌های خودمان را بیان کنیم بدون آنکه کسی احساس بدی نسبت به آن داشته باشد. به هر حال البته وجه دوم طنز چربش کمتری نبست به وجه اول آن دارد و من معتقدم در حوزه ادبیات پایداری خوانش طنز بیشتر به خاطر وجه اول آن است که مورد اقبال قرار گرفته است.
* برخی از منتقدان در مواجه با متون طنز تولید شده در حوزه ادبیات پایداری به این مسأله تأکید دارند که تاتمام مطالب و موضوعات مرتبط با حوزه دفاع مقدس به‌ زبان جدی بیان نشود لزوم پرداخت طنز به آنها وجود ندارد. نظر شما در ارتباط با این مسئله چیست؟
طنز‌‌نویسی در حوزه ادبیات پایداری موضوعی نیست که به‌تازگی اتفاق افتاده باشد. به اعتقاد من این مسئله جزو ذات این نوع ادبیات است. درکتاب فرهنگ جبهه اگر نگاه کنید بحث طنز و شوخ‌طبعی سه جلسه را به خود اختصاص داده است پس درصد بالایی از آنچه به‌عنوان فرهنگ دفاع مقدس برای خلق اثر ادبی پیش ماست صورت طنز دارد. به‌نظر من، نویسنده‌ای که وارد این حوزه می‌شود هم تنها یک حوزه کوچک از این دریای غنی را کشف کرده است. در پاسخ به شما باید بگویم که کشف لزوم بهره‌مندی از طنز نیازمند شناخت ابزارهایی است که می‌توان با آن در دریای عمیق فرهنگ دفاع مقدس به شکار سوژه پرداخت. بی‌تعارف بگویم که خیلی از نویسندگان ما هنوز این ابزار را ندارند و لذا آن را صید نمی‌کنند و همین مسئله است که این نوع اظهارات را به‌وجود می‌آورد؛ یعنی مثلاً من به‌عنوان نویسنده می‌خواهم موضوعی را به‌زور به حوزه‌ای تزریق کنم درحالی که حوزه دفاع مقدس است و... من معتقدم همانگونه که مقام معظم رهبری فرمودند، حوزه ادبیات دفاع مقدس به تمامی معنا یک گنج است و این گنج در درون خود موضوعات مختلفی را برای بیان دارد. کسی مثل من حوزه طنز را درآن می‌بیند و دیگری هم موضوع دیگری را... مهم این است که این مسئله در این دریا وجود دارد ولی خوب همه کس نمی‌توانند آن را ببینند و از آن استفاده کنند.
پس به اصطلاح معتقدید هرکس نمی‌تواند طنز‌نویس جنگ باشد؟
بله، نویسنده طناز دفاع مقدس در گام اول صاحب تجربه است. یعنی در حوزه ادبیات پایداری قلم‌زده است و آگاهانه به بهره‌مندی از طنز هم رسیده است. من معتقدم طنز حوزه‌ای در ادبیات پایداری است که هنوز از سوی نویسندگان این بخش کشف نشده است. شوخ‌طبعی بخش وسیعی از فرهنگ جبهه است حال گاهی یک نویسنده آن را می‌بیند و گاهی هم نمی‌بیند و از آن رد می‌شود.
جناب صحرایی، دفاع مقدس در کشور ما همانطور که از اسمش پیداست یک وجه تقدس و مذهبی هم دارد، آیا طنزنویسی در این حوزه با این وجه از دفاع مقدس درتضاد وارد نمی‌شود و اگر نه چگونه آنها را می‌توانیم با هم پیوند ‌دهیم؟
این مسئله به‌نویسنده برمی‌گردد شما کتابی مثل «تسو ایک» سر باز ساده‌دل که یکی از 10 اثر برتر حوزه جنگ درجهان است را هم که ببینید می‌توانید رگه‌های طنز را در آن بیابید.
یک سوژه ناب در دست یک نویسنده کاربلد حوزه دفاع مقدس می‌تواند باعث خلق اثری هنری مثل فیلم «لیلی با من است» شود یا فیلمی مثل «اخراجی‌ها» به‌رغم همه انتقاداتی که به آن هست. این مسئله که می‌گویید تنها به واسطه نویسنده است که می‌تواند حساسیست‌زا باشد یا نباشد. من البته امروزه نمی‌بینم که استفاده آگاهانه‌ای از این نکته شود.
من معتقدم حتی با ابزارها، المان‌ها و باورهای مذهبی موجود در جنگ هم می‌توان داستان طنز نوشت به‌گونه‌ای که به کسی برنخورد ولی همه اینها برمی‌گردد به‌نوع استفاده ما از این ابزار.
شما معتقدید که این نوع از ادبیات پایه‌ای هنوز جدی گرفته نمی‌شود؟
به نوعی بله؛ نوشتن در این بخش سخت است. شما حساب کنید کل حوزه ادبیات پایداری در ایران چند نویسنده فعال دارد و از میان آنها چند نفر داستان‌نویس و از بین آنها چند نفر طنز‌نویس هستند و این یعنی طنز‌نویس سخت است.
طنز‌نویسی سخت است یا طنز جنگی نوشتن؟
جنگی نویسی به‌خودی خود سخت است و سخت‌تر از آن طنز‌نوشتن درباره جنگ. من اعتقاد دارم که خیلی از تجربه‌های داستانی باید برای نویسنده داستان طنز جنگ اتفاق افتاده باشد و او در بستر این ادبیات به‌صورت درونی به این مسئله برسد که باید زبان طنز را در حوزه ادبیات دفاع مقدس وارد کند و رفته رفته کلمات و عبارات طنزگونه و چندلایه را در ادبیات خود وارد کند.
باور کنید، طنز‌نویسی جنگ حتی از طنز‌نویسی اجتماعی هم سخت‌تر است.
آقای صحرایی آیا مخاطب حوزه ادبیات پایداری بیان طنز درباره آن را می‌پذیرد؟
نه‌تنها می‌پذیرد بلکه بسیار هم تشنه آن است. چرا؟ چون هرچه خوانده تاکنون بیان تلخ از جنگ بوده است و قوه چشایی و بینایی او در این حوزه با تلخی آمیخته شده است.
و طنز در این میان یک دریچه تازه را پیش‌روی او باز می‌کند. من حتی دیده‌ام کتاب‌هایی که مدعی نگاه طنز هستند تنها به صرف این ادعا به‌راحتی به‌فروش می‌روند. خود من در این رابطه تجربه کتاب «خمپاره مه‌آلود» را داشتم که فروش آن غیرقابل باور بود.
با وجود این اشتیاق اما انگار دست‌اندرکاران حوزه ادبیات پایداری چندان تمایلی به سرمایه‌گذاری در این حوزه ندارند؟
بله، ما در سال‌های اخیر اقبال زیادی به‌تولید زندگی‌نامه‌های داستانی می‌بینیم.
البته در اینکه این نوع از متون هم باید نوشته شود شکی نیست اما در این سرمایه‌گذاری اغراق شده است. زندگینامه‌نویسی مگر چه ملاکی دارد که بتوان براساسش به نویسنده نمره قبولی داد یا نداد؟ به اعتقاد من هیچی.
خیلی از نویسندگان متوسط این روزها توسط ارگان‌ها و نهادهای مختلف شناسایی می‌شوند و حاضر می‌شوند با دریافت مبلغی حتی ناچیز به‌صورت سفارشی این نوع از آثار را خلق کنند؛ سوژه‌ها که تکراری است و قالب‌ها هم قبلاً از سوی نویسندگان حرفه‌ای ایجاد شده است. بعد هم که به مرحله انتشار رسید هیچ‌کس از آن نهادهای منتشرکننده نمی‌پرسد که این کتاب چه جریانی ایجاد کرد و چقدر نقد شد و باقی قضایا، حالا شما بیایید یک داستان کوتاه طنز یا جدی بنویسید یا بلند و ببینید برای انتشارش باید چقدر التماس کنید و بعد هم که چاپ شد چقدر مانند همان کارهای سفارشی مثل «بابانظر» یا «دا» برای آن تبلیغ می‌شود.
دلیل این بی‌مهری چیست؟
فکر می‌کنم علت نخست آن این است که متولیان انتشار اثر حوزه ادبیات پایداری در ابتدای امر خود، داستان‌نویس و داستان فهم نیستند و دوم اینکه؛ اهل توجه و سرمایه‌گذاری روی موضوعات جدی و موضوعاتی که فهم آن برایشان سخت است ندارند، حوصله‌اش را ندارند. مخاطب داستان تیزهوش است، نویسنده و اثر را بازخواست می‌کند و آنها به‌خاطر این احتمال که شاید ضرر کنند و از آنها بعد از آن بازخواست شود به سراغ آن نمی‌روند. این مسئله به‌ویژه در حوزه داستان کوتاه بیشتر به چشم می‌آید.
همین می‌شود که یک اثر داستانی برای تصویب انتشار و چاپ، باید به‌خاطر لایه‌ها و حرف‌های جدی که برای گفتن دارد سال‌ها در آرزوی انتشار باقی بماند و تنها راحت‌الحلقوم‌ها چاپ شوند.

 

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

داستان کوتاه طنز دفاع مقدس یکشنبه دهم مرداد 1389 5:30 بعد از ظهر

حالا سیگاری ها لبخند!                                  اکبر صحرایی

سیگاری ها لبخند! حالا دستاشون بالا...ماشاءالله چقدر سیگاری! یک، دو...هووو، وَه...نصف گردان سیگارین! خوب حالا سیگاری ها برن سمت چپ گردان و به خط شن. از جلو نظام! خبردار! حاج صلواتی، بپر و اون گونی رو بیار جلو! خُب برادرا توجه کنن، زحمت بکشن و سیگار و کبریت شون رو بریزن تو گونی حاج صلواتی. پدر من، چرا دو دلی؟ جوون تو هم شک نکن! قراره از امروز همه تو جبهه یه نوع سیگار بکشن! این جا فرقی بین غنی و فقیر، بی سواد و با سواد، بزرگ و کوچیک نیس! تو جبهه همه برادرن...از همکارتون ممنون. حالا گوش کنین! از امروز از برادرای سیگاری فقط تو واحدهای پشتیبانی و تدارکات استفاده می شه و بقیه برادرا هم سازماندهی می شن توی گردان برای اعزام به جبهه ی شلمچه...اِاِاِه...یه دفعه چی شد! چه خبره تونه؟ شما نا سلامتی بسیجی و نظامی هسین! همهمه نباشه! از جلو نظام! خبردار! حالا یکی یکی حرف بزنید. چی می گین. شما پدر، بگو چیه؟ شما جوون حرفت رو بزن...وای! دارم گوش می کنم. بله...بله...درست می گین. آخه چه کلک سرتون زدم؟ اینو هم   می دونم همه تون اومدین تو گردان بجنگین! در ضمن جبهه، جبهه هس! آشپزخونه و خط مقدم جبهه فرقی نداره. کسی هم که برای رضای خدا اومده جنگ، براش فرق نمی کنه  تو آشپزخونه و بهداری کار کنه یا تو گردان تک تیرانداز باشه! در ضمن برای صلاح خودتون سیگاری ها رو انداختم تو کارهای تدارکاتی...باشه باشه! حوصله کنین دلیلش رو هم    می گم. ببینید برادرا، آدم سیگاری بالاخره معذوراتی داره و تعارف نداریم یه وقت اومدیم تو خط مقدم سیگار گیرش نیومد و هزار دردسر براش پیش می آد. یا خدای ناکرده اسیر شد و دشمن هم از همین نقطه ضعفش استفاده کرد و آدمی هس و هزار اتفاق دیگه! برا همین می گم هر چی از خط جبهه دورتر باشین، هم به نفع سیگاری ها هس و هم به نفع اسلام و مسلمین! محسن جان! بپر و  اسامی برادرای سیگاری رو  بنویس برای واحد تدارکات، بهداری و آشپزخونه و...چی شده آقا محسن؟ چرا اسامی رو نمی نویسی...باز که ریختین بهم؟ یواش بابا! من یه جفت گوش بیشتر ندارم. بابا هر کی نمی خواد، همون جوری که داوطلب اومد جبهه، می تونه برگرده خونش!لاالله الا...حرف حساب تون چیه؟ هر رِنگی می زنید، بگین تا منم برقصم! چی می گه جوون؟ سیگار رو از همین الان ترک می کنی !؟ برادر من، به خدا سخته! فکراتو کردی؟ خُب برو سمت راست، قاطی سالما...اِاِه...شما کجا دیگه پدر جان! نیگاه کن تو رو خدا، هیچ کس نموند! باشه...حالا سیگاری ها لبخند!

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

گفتگوی اختصاصی با «اکبر صحرایی» نویسندهٔ کتاب‌های طنز جنگ
چهارشنبه، ۶ مرداد ۱۳۸۹ | گفت‌گو
سیدمهدی موحد

اختصاصی خانهٔ کتاب اشا: کسانی که داستان‌های کوتاه جنگ را می‌پسندند، بدون شک نام «اکبر صحرایی» را شنیده‌اند. او طبعی لطیف و طناز دارد و از این جهت، نوشته‌های جنگی-طنز او نیز مخاطب دارد. با وجود آن‌که عرصهٔ نویسندگی در حوزهٔ دفاع مقدس محل حضور آدم‌های کوتاه و بلند بسیاری است، صحرایی صاحب قله‌ای در این میان است. قله‌ای که رفیع‌ترین نیست، اما منحصر به فرد است.

صحرایی این‌روزها سرگرم کار روی رمانی است که به یکی از سفرهای رهبر می‌پردازد. این نویسندهٔ شهرستان‌نشین را، در یک صبح یک‌شنبه در اتاق نویسندگی‌اش ملاقات کردیم. اتاقکی که بالای خانه‌اش ساخته و اغلب در آن‌جا میزبان همقطارانش می‌شود.

اتاق کار صحرایی، پر از کتاب و لوح تقدیرهایی به نام او است. در گوشه‌ای از اتاق، آثار خود او جا خوش کرده‌اند. خوب که چشم بچرخانی چند قطعه عکس و وسایلی را می‌یابی که یادگار جنگیدنِ صحرایی است.

آن‌چه خواهید خواند، شرحِ گفتگوی ما و اکبر صحرایی، نویسندهٔ ۱۳ کتاب دفاع مقدس است.

آقای صحرایی، قرار است گفتگوی ما را مخاطبان سایت «خانهٔ کتاب اشا» بخوانند. شما این سایت را دیده‌اید؟

یک بار که داشتم توی اینترنت گشتی می‌زدم دیدم که مطلبی دربارهٔ کتابِ «آنا هنوز می‌خندد» در این سایت منتشر شده و البته بعداً خبرهایی را دربارهٔ خودم در این سایت خواندم که جالب بود.

با وجود محدودیت‌هایی که در طنازی در حوزهٔ دفاع مقدس وجود دارد، قلم شما در طنز خوب چرخیده. دربارهٔ طنزنویسیِ ارزشی نظرتان چیست؟

من بعد از کار «خمپاره‌های خواب‌آلوده» که سال ۶۲ نوشتم، تقریباً هفت سالی کار طنز نکردم. بعد از آن‌ «معمای کانال ماهی» را نوشتم که انتشارات علمی فرهنگی تازه چاپش کرده و بعد هم «عبور اکیداً ممنوع» را نوشتم. طنز فضای بکری دارد که می‌تواند مخاطبان زیادی را جلب کند.

طنز، با فکاهی و لودگی و جک خیلی فرق دارد. گاهی شما داستان‌های چخوف را می‌‌خوانید که اصلاً واژه‌های خنده‌دار به کار نمی‌برد، اما آخر داستان لبخند تلخی می‌زنید.

در ادبیات و سینمای طنز با جک و لودگی اشتباه گرفته می‌شود. طنز در واقع دو لایه دارد. یکی ظاهر قضیه است که کمی ممکن است خنده‌دار هم به نظر برسد اما لایهٔ اصلی نقد فضای حاکم و اجتماع یا واقعه‌ای است که نویسنده مد نظر دارد. گاهی هم نویسنده یک لایه بالاتر می‌رود و آن وقتی است که وجود انسان بصورت کلی شکافته می‌شود و ارزش‌های انسانی نیز در درون نوشتهٔ نویسنده قرار می‌گیرد. این لایه اگر بصورت مستقیم گفته شود، می‌شود یک شعار اما در طنز این می‌شود یه فضای تأثیرگذار.

ما در حوزهٔ داستان‌نویسی معاصر و همچنین فضای دفاع مقدس این فضا را کم داریم. برای همین هم کار سخت‌تر می‌شود. کار در این حوزه نیز هرچند سخت است اما چون بی‌بدیل است و نو، می‌تواند موفق باشد.

در این حوزه تجربهٔ تازه‌تان چیست؟

الان چند عنوان از داستان‌های قبلی‌ ام را با داستان‌های طنز جدید که حدودا ۳۵ داستان طنز می‌شود جمع کردم که در حال ویرایش آخر است. این کار یک تفاوت عمده با بقیهٔ مجموعه داستان‌های طنز دارد که به صورت سطحی در «آنا هنوز می‌خندد» آن را تجربه کردم و آن هم تکرار شخصیت‌ها است. من یک انسجام فرمی در «عبور اکیدا ممنوع» دادم تا خواننده هم بتواند به عنوان داستان کوتاه از کتاب استفاده کند و هم هر داستان را به عنوان یک فصل از یک رمان در نظر بگیرد. این یک تمایز در حوزهٔ طنز و تا حدودی در داستان کشور است. البته کار سختی هم هست که شما چیزی را بنویسید که هم استقلال داستان کوتاه را داشته باشد هم انسجام فصل‌های یک رمان را. در این‌جا هم همان شخصیت «دارعلی» من تکرار می‌شود اما با یک شناخت بیشتر. انشاالله امسال بتوانم به ناشر تحویلش بدهم.

ما اکبر صحرایی را با کارهای طنز، داستان کوتاه و رمان می‌شناسیم. خودتان فکر می‌کنید در کدام قالب چیره‌دست‌تر هستید؟

جواب این سؤال را، باید منتقد با خواندن همهٔ آثار بدهد. یک داستان‌نویس معمولاً در طول کارهای خود تقریباً تمام این حوزه‌ها را تجربه می‌کند. حتی شعر را. اما خوب معمولاً یک قالب و البته یک اثر نویسنده را مطرح می‌کند و به اوج می‌رساند. نویسنده این حوزه‌ها را می‌پیماید تا در یکی بالا برود. به نظر دوستان، من بیشتر در داستان کوتاه موفق‌تر هستم و خوب از ۱۳ اثر چاپ شده هم تنها ۳ اثر رمان است و یکی داستان بلند طنز. از نظر وزن هم داستان کوتاه هم بیش‌تر می‌چربد. هرچند «پرونده ۳۱۲» مرا بیش‌تر سر شوق آورد.

در دو-سه سال اخیر با «حافظ هفت» رفتم سراغ رمان و با «راز اشلو» زندگی‌نامه داستانی را شروع کردم. «حافظ هفت» سنگین‌ترین کار من بود. این یعنی من بیش‌تر به طرف رمان رفتم و خوب نویسنده هم با رمان بیش‌تر خودش را به جامعهٔ ادبی اثبات می‌کند.

من تقریباً ششصد-هفتصد صفحه‌ای از یک رمان اساسی که تمام ذهنیاتم از دوران کودکی تا انقلاب و جنگ و تخیلات من را در بر دارد نوشته‌ام که فعلا اسمش را گذاشته‌ام رمان نیمه تمام. شاید کار اساسی من و تجربیات من در آن متبلور شود.

سفارشی بودن رمان‌هایتان تأثیری در این قضیه نداشته است؟

ببینید من اصلاً این قضیهٔ کار سفارشی و غیر سفارشی را قبول ندارم. این بیش‌تر یک شعار تبلیغاتی است. یک نویسندهٔ حرفه‌ای برایش مهم نیست که کار سفارشی است یا غیر سفارشی. در غرب و هالیوود شما یک فیلم نمی‌بینید که سفارش دولت‌ها یا سرمایه‌داران با تفکرات خاص برای تأثیرگذاری بر جامعه و مردم نباشد.

وقتی نویسنده استعداد و فکر خودش را بریزد در یک کار، آن کار ارزش خودش را دارد. مگر این که بخواهد سریع و فرمالیته کاری را انجام دهد که آن ربطی به سفارشی یا غیر سفارشی بودن کار ندارد. اتفاقا چه اشکالی دارد که جایی بیاید یک حمایت مناسب از نویسنده بکند و کار بزرگی هم به او واگذار کند؟

به نظر شما جایگاه منتقد در چرخهٔ تولید و عرضهٔ کتاب کجا است؟

نویسنده، منتقد، مخاطب و ناشر و پخش، چهار پایه هستند که ادبیات کشور را نگه می‌دارند. اگر یکی از این پایه‌ها نباشد، ادبیات زمین می‌خورد. نویسنده باید بنویسد و تولید بکند، مخاطب مصرف بکند، منتقد باید نقد کند تا ایرادات گرفته شود.

یکی از آفت‌های رشد ادبیات کشور، کمبود منتقد است. ما نقد را گاهی با تبلیغ و گاهی هم با تخریب اشتباه می‌گیریم. گاهی منتقد نسبت به اثر آن قدر شیفتگی ایجاد می‌کند که انحراف ایجاد می‌شود و گاهی هم آن قدر بغض‌آلود برخورد می‌شود که کار و نویسنده را زمین می‌زند. اگر ما نقدی فلسفی، علمی و منطقی داشته باشیم، نویسنده را رشد می‌دهد. پس نقش تکامل را اول منتقد اجرا می‌کند.

اکبر صحرایی نویسندهٔ شهرستانیِ شهرستان‌نشینی است که در جامعهٔ ادبی شناخته شده است. ما در میان نویسندگان شهرستانی تعداد زیادی نویسنده مرکزنشین داریم که این نشان دهندهٔ اهمیتِ «مرکزنشینی» در رشد و معرفی یک نویسنده است. اما شما مثال نقض شده‌اید.

این امکاناتی که در تهران جمع می‌شود مثل ثروت، قدرت، رفاه و … می‌شود آهنربایی که تعدادی از نخبه‌های شهرستان‌ها را جذب می‌کند. این تجمع نخبگان خود موجب نخبه‌سوزی می‌شود. کارها می‌شود کارهای تکراری و کلیشه‌ای. شما برای مطرح شدن و دیده شدن باید بروید تهران. حالا استثناهایی وجود دارند مثل آقای عاکف یا آقای یاحسینی که در شهرستان‌ها هستند و مطرح هم هستند.

این اجماع انرژی که در حوزهٔ ادبیات در تهران ریخته، موجب ازدیاد وزن کاذب در تهران شده و در شهرستان‌ها لاغری مفرط ساخته. ببینید تمام خبرگزاری‌ها و رسانه‌های ما در تهران هستند. خوب برای یک مصاحبه به راحتی نویسندهٔ در دسترس را انتخاب می‌کنند. یا یک جلسهٔ نقد کتاب که مطرح می‌شود.

من یک مثال بزنم. در هفته دفاع مقدس از تهران با من تماس گرفتند که ما می‌خواهیم هر روز یک نقد داشته باشیم بر آثار دفاع مقدس. به دلایلی که مثلاً شما گفتید که صحرایی را دیگر نمی‌توان ندیده گرفت، با من تماس گرفتند. می‌خواستند آنا را نقد کنند. گفتند در این هفت روز ۶ نفر تهرانی را دعوت کردیم و یک روزش را هم برای شما گذاشتیم که البته اعتقاد دارم اگر ناشر آنا «سوره مهر» نبود آن هم اتفاق نمی‌افتاد.

دو ماه قبل با من هماهنگ شده اما چند روز قبلش می‌گویند آقای صحرایی ما امکان همراهی شما تا تهران را نداریم و خودتان باید زحمت بکشید بیائید. بحث رفت و آمد و هزینه نیست. نویسنده وقتی ببینید این طور است، طوری رفتار نمی‌کند که بگویند از حول حلیم افتاد توی دیگ.

نکته دیگر هم نوع نگاه است. نگاه مرکز به شهرستان‌ها یک نگاه بالا به پائین است.

مثلا انجمن قلم ایران. به نظرم اسمش را بگذارند انجمن قلم تهران درست‌تر است. این ها جلسات دارند، سفرها دارند، انتخابات دارند و…. در کدام یک از این برنامه‌ها یک نویسندهٔ شهرستانی حضور دارد؟ چرا در هیچ شهرستانی شعبه‌ای ندارد؟

 
نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

کتاب ظنز نوجوان جدید اکبر صحرایی سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 11:18 قبل از ظهر

وداع با مورچه سرباز

معمای کانال ماهی

اكبر صحرایی در داستان "معمای كانال ماهی"، ماجرای بیرون آوردن یك مورچه از گوش یك رزمنده را به تصویر كشیده است.

 

به گزارش ایبنا، داستان طنز "معمای كانال ماهی" چنین آغاز می‌شود كه جلیل، یكی از رزمندگان حاضر در منطقه شلمچه كه در شوخی با همرزمان خود مشهور است، به خاطر رفتن مورچه‌ای در گوشش، همراه رزمنده دیگری به نام اصغر، راهی بهداری منطقه جنگی می‌شوند.

 

بی‌تابی‌های جلیل و راهكارهای طنز دكتر برای درآوردن مورچه از گوش او، دیالوگ‌های صمیمی شخصیت‌های داستان "معمای كانال ماهی" و همچنین تصویرسازی‌ها، این اثر را خواندنی كرده‌اند.

 

ابتكار اكبر صحرایی در این داستان، معرفی برخی مناطق و عملیات‌های دوران دفاع‌مقدس به مخاطبان كودك و نوجوان است. وی در بخشی از داستان "معمای كانال ماهی"‌ نوشته است:‌

 

"اصغر، موتور تریل قرمز 125 را از سنگر بیرون می‌آورد. هندل كه می‌زند، جلیل پشت سرش سوار شده و توی گوشش وزوز می‌كند: "جون مادرت برو دیگه! برو..." اصغر گیج می‌شود و دنده‌های موتور را با هم قاطی می‌كند. گاز موتور را می‌گیرد و خاكریز را دور می‌زند و از روی سرپل، از كانال ماهی عبور می‌كند. اصغر موتور را می‌راند داخل منطقه دفاعی پنج ضلعی شكل كه 45 روز پیش در عملیات كربلای 5، از چنگ دشمن بیرون آورده بودند..."

بی‌تابی‌های جلیل و راهكارهای طنز دكتر برای درآوردن مورچه از گوش او، دیالوگ‌های صمیمی شخصیت‌های داستان "معمای كانال ماهی" و همچنین تصویرسازی‌ها، این اثر را خواندنی كرده‌اند

جلیل و اصغر در پایان این ماجرا و پس از بازگشت به مقر، متوجه می‌شوند كه سنگرشان مورد اصابت خمپاره قرار گرفته و آن‌ها جان سالم به در برده‌اند.

 

صحرایی در قسمتی از داستان "معمای كانال ماهی" و در توصیف لحظه درمان جلیل در بهداری نوشته است:

"دكتر از سنگر بیرون می‌رود و با یك سطل پلاستیكی آب برمی‌گردد. جلیل سطل آب را كه می‌بیند، وحشت‌زده می‌گوید: "این دیگه چیه؟" دكتر سطل آب را می‌گذارد كف سنگر.

ـ شجاع باش. سرت رو می‌كنی تو سطل،‌ گوشت كه پر از آب بشه، مورچه خودش می‌آد بیرون.

جلیل با تردید سر را داخل سطل آب می‌كند. اصغر آهنگ كارتون پلنگ صورتی را می‌زند و می‌خواند: "دریم دریم... وداع با مورچه سرباز!"

 

داستان "معمای كانال ماهی" نوشته اكبر صحرایی، با شمارگان 3 هزار نسخه  منتشر شده است.


تهیه و تنظیم: گروه کتاب تبیان - محمد بیگدلی
نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

داستان کوتاه طنز دفاع مقدس سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 11:53 قبل از ظهر

رزمندگان داستان  کوتاه طنز دفاع مقدس

باربی غنیمتی                                    اکبر صحرایی

نیمه شب، توی سایه روشن شعله های تانک، دارعلی جیب سرباز ناشناس را کاوید و سکه ایی پیدا کرد: آقایی که خودم باشم، ساعت اول حمله، اسیر بی اسیر...متجاوزه...همه بخوان اسیر جمع کنن، کسی نمی مونه پیشروی کنه...

عقب رفت و گلنگدن اسلحه را کشید: پیشونی یا قلب! جایی که دردش کمتره. تیر خورد کنار قلب داور، نیم ساعت جلو چشمم پل پل کرد تا شهید شد! تو مغز، زجرش کمتره!  

نوک شعله پوش اسلحه را گذاشت بین دو ابروی سرباز و انگشت گذاشت روی ماشه. به چشمان ورقلمبیده و صورت عرق نشسته ی اسیر زُل زد. صدای خفیفی از حلقوم سرباز بیرون زد: « انا مسلم...دخیل...دخیل...»

چند بار رگ زیر چشش زد تا ماشه را چکاند. تق سوزن اسلحه شنید و گلوله در نرفت: "بز اوردم! "

تند خشاب را امتحان کرد. خشاب خالی بود!

ـ شکراً سیدی! شکراً...

سرباز با ولع پیشانی بلند دارعلی را گرفت و ملچ ملچ ماچ کرد. دارعلی دچار حمله ی نیکو کارانه شد: "کشتنم نیومده به من...بی خود نبود بین اون همه آدم و عالم، من و شاپور شدیم مسئول جمع آوری غنایم...برم تا شاپور فرمون غنایم رو نبرده! "

بند پوتین سرباز را باز کرد و کف دست او را چسباند به هم. بند را ابتدا دور دو انگشت شست و بعد سایر انگشت ها و مچ پیچید و گره زد. سرباز را کشاند پناه سنگری و با اشاره حالی اش کرد، جم نخورد و خودش رفت تا داخل میدان جنگ، غور و تفحص کند.

توی نور چرکِ سپیده دم، رسید به مقر منهدم شده ی عراقی ها و چشمش به تابلو " قف! " افتاد. وسط میدان مین و حلقه های سیم خاردار جسدی وا رفته، دست هایش گویی در حال خواندن دعا به آسمان دراز بود. دورتر پای چپ جنازه کنده و پوتینش سالم بر پا مانده بود!

ضد هوایی روی تپه خاکی توجه ی او را جلب کرد. پیستوله ی رنگ را از داخل کوله پشتی بیرون آورد و از شیب خاکی بالا رفت. دور ضد هوایی که چرخید، انگشت به دهان ماند! هر جای آن را نگاه کرد، نوشته بود:" شاپور!"  

از تپه کوچک پایین آمد و داخل سنگرهای بتونی  شد. کنار جنازه ها تا چشم کار می کرد عروسک های مختلف " باربی " دید! انگار روز قبل رییس کارخانه باربی از جبهه دیدن کرده و به سربازها عروسک هدیه ی داده باشد. باربی را با لباس بلند پرنس برداشت و بیرون آمد و به سمت جیپ نظامی رفت. راننده ی ماشین پشت فرمان  با چشمان نیم باز و مِه گرفته، خشک بود! دور ماشین که پلکید، دوباره همان آش و همان کاسه! جیپ، منبع آب، موتور برق، حمام و حتی روی مستراح هم اسم شاپور حک شده بود. روی سنگر مقر فرماندهی جمله ی " عاش الصدام! " نظرش را گرفت. پشت لبی برگرداند: یعنی صدّام آش فروش بوده!

رفته رفته بخار سفید صبحگاهی انگار اشباح اسرارآمیز از جنوب رسید. مه چرخی زد و تا لبه ی سنگرها را پُر کرد. میدان جنگ به قصری افسون شده شبیه می مانست. دارعلی با پرنس باربی برگشت بالای سر سرباز اسیر.    

ـ پاشو ببینم!

برخاستن سرابز هم زمان شد با عبور شیی نورانی از بالای سر آن ها و دورتر صدای مهیب انفجار بلند شد. خیلی زود میان خاک و دود قاطری پالان دار ظاهر شد! حیوان که انگار موج گرفته بود، مثل کره اسب تازه متولد شده، روی پا بند نبود. لت و لو رفت و مقابل دارعلی ایستاد: غنیمتی بدی نیس. ازش سواری می گیریم. تو موقعیت فرسایشی جنگ، سرگرمیه...

پرنش باربی را به سرباز داد: مال تو!

پیستوله ی رنگ را تکان داد و با احتیاط به قاطر نزدیک شد.   سر تا پای قاطر هر جایی که چشم انداخت، کلمه ی شاپور دید! بی پروا و بی باک جلوتر رفت و با رنگ همه ی شاپورها را خط خطی کرد و روی گردن قاطر تنها جایی که نوشته ندید، دارعلی نوشت. آنی سر که چرخاند، اسیر باربی در بغل، زُل زده بود به او!  

آهسته آهسته خورشید از افق بیرون آمد و به یکباره همه چیز روشن شد و درخشید! همراه این نور باران، صدای تیراندازی توپخانه ی عراقی ها هم بلند شد. با این اوضاع جلو رفتن خطرناک بود! طرف اسیر زخمی رفت. دست های او را باز کرد و با اهن و تلپ روی قاطر نشاند. افسار قاطر را دست گرفت و کشید. حیوان تکان نخورد. دارعلی سرش را چسباند به گوش حیوان و کلمه های قر و قاطی فارسی و عربی بلغور کرد و با دست و پا به اسیر فهماند که لگد بزند زیر شکم قاطر. اسیر که خودش را تکاند و چیزی بلغور کرد، حیوان پشت سر دارعلی راه افتاد!  

آتش خمپاره سبک شد و آفتاب یواش یواش عرق تن دارعلی را در آورد. قاطر گیج و منگ لت و لو می رفت و سرباز و پرنس باربی را حمل می کرد. توی مسیر بازگشت تا چشم کار می کرد، تجهیزات نظامی و سایل انفرادی روی زمین پخش بود! دارعلی با قدم های استوار اسلحه، بی سیم، قبضه ی آرپی جی و هر چه می دید، برمی داشت و به سرباز می داد و توی ذهن کند و کو می کرد: چیز خُب هم زیادش دردسره...مال بد هم، بیخ ریش صابش...

سرباز هم با رضایت کامل تجهیزات نظامی را می گرفت و داخل خورجین قاطر جا می داد و به لابد به زندگی جدیدش فکر می کرد!

 

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

داستان کوتاه کوتاه دفاع مقدس سه شنبه هجدهم اسفند 1388 11:1 قبل از ظهر

داستان کوتاه کوتاه دفاع مقدس

کمین مجنون                                 اکبر صحرایی

تو گردان کم کم پچپچه شد.

ـ نماز نمی خونه!

گفتند:

« تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»

باور نکردم و گفتم:

« لابد می خواد ریا نشه، پنهونی می خوانه.»

وقتی دو نفری توی سنگر کمین پنج مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خود دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را با او باز کنم.

ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی...

لبخند زد.

« یادم می دی نماز خوندن رو!»

ـ بلد نیسی!؟

ـ ا حالا نخوندم!

همان وقت، داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت عراقی ها، تا جایی که خستگی اجازه        می داد، نماز خواندن را یادش دادم. 

توی تاریک روشنای صبح، اولین نماز را که خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق کانو آمدند و جای ما را گرفتند. با او سوار قایق شدم تا برگردم، اما خمپاره شصت امان نداد و توی آب هور فرود آمد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد؛ با انگشت روی سینه صلیبی کشید و چشمش با افق یکی شد! 

 

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

داستان طنز دفاع مقدس شنبه دهم بهمن 1388 11:33 قبل از ظهر

داستان کوتاه طنز دفاع مقدس

سامورايي جزیره ی مجنون                                اکبر صحرایی 

حاج صلواتی فرستاد دنبالم.

ـ بیا رفیقت جزیره رو ریخته بهم!

تند خودم را رساند به جزیره ی مجنون، مش رجب هم زده بود سیم آخر و می خواست کار را تمام کند.

ـ پُر رو...گوششش رو می گیرم و از سنگر می ندازمش بیرون! 

ـ موج خورده، نمی شه سر به سرش گذاشت.

ـ من از اون موجی ترم!

حاج صلواتی گفت: «زبون موسی رو بهتر بلدی، بیارش بیرون!»

ـ مگه چی شده؟

ـ صبح تا حالا نشسته و پلک نمی زنه! باید ببریمش بهداری.  

گفتم: « چهار دست و پاش رو بگیرید و بیارید بیرون!»

ـ هر کی رفته چوب خورده! تنها حرکتی که می کنه همینه، موج خمپاره خورده، زورش چند برابر شده!

با احتیاط پیچ سنگر را رد کردم و داخل شدم. موسی مثل سامورایی ها چهار زانو وسط سنگر نشسته بود و چوبی شبیه شمشیر، عمود گرفته بود جلو صورت و به سقف سنگر زُل زده بود. لبخند زدم و گفتم: « چه نقشه ایی تو اون سرته؟»

مثل چوب توی دستش، خشک بود. هر چه تحریکش کردم، پلک نزد! چرخیدم و مقابلش نشستم. « آدمای موجی صاف و ساده همه ی فکرش رو می ریزه بیرون! موقعشه ببینم قضیه خواهرش واقعیه! یا منو گذاشته سر کار!»

گفتم: « خدا وکیلی، قصه ی خواهرت سر کاریه یا راس می گی؟ خواهر داری. دستم ننداختی...به درد من می.»       

چوب سامورایی برق آسا توی فرق کم مویم فرود آمد و چوب برگشت جای اولش. دنیا پیش چشمم سیاه شد.

ـ آخ...خدا لعنتت کنه موسی!

دستی کشیدم جای ضربه. به چشم بی حرکتش خیره شدم.  

ـ می دونی موسی، با ننه ام حرف زدم، بدم نمی آد سر و سامون. 

چوب دوباره با سرعت باورنکردنی خورد توی ملاجم.

ـ  آخ....مادرت به عزات موسی!

از درد اشک از چشمانش سرازیر شد.

ـ اگه دروغ گفته باشی بیچاره ام کردی... گاهی خواب خواهر ندیده ات رو می بینم.

ضربه سوم نطقم را کور کرد. از بیرون صدای مش رجب آمد: « نمی تونی...بذار خودم بیام تو...»

از جا بلند شدم. توی سنگر قدم زد. برگشتم و دوباره مقابلش نشست و دستی به ریشم کشیدم و با چرب زبانی حرف زدم: « باشه...لااقل جون اینا بیا و ما رو کِنف نکن، بریم بیرون!»

مردمک چشمش برای لحظه ای برگشت روی من و دوباره دوخته شد به سقف سنگر. تحریک شدم بیشتر بگویم: « ناسلامتی من و تو سال ها تو جنگ رفیقیم...ناکس مش رجب منتظره به ریشم بخنده...بریم بیرون...»

وقتی عکس العملی از او ندیدم، عصبانی شدم.

ـ آخه صبح تا حالا به چی خیره شدی سامورایی مسخره؟

با چشم اشاره کرد به سقف و گفت: « تکون نخور، اون جا...»

از ترس ضربه چوب آهسته به سقف سنگر خیره شدم. فقط پلیت و گونی شن دیدم و چوبی کوچکی که بین دو لبه ی تیرآهن سقف کار گذاشته شده بود.

ـ خدا شفات بده دیوونه!

این بار با ابرو اشاره کرد به سقف.

ـ آهسته و آروم نیگاه کن!

صدای جیک نرم و ضعیف شنیدم. چشم گرداندم به سقف. زمزمه کردم: « یا حضرت فیل؟!»

موشی به اندازه ی بچه گربه سرک کشید و آمد ابتدای تیرآهن. موش چند بار به چپ و راست نگاه کرد. بو کشید و بعد با سرعت شروع کرد به دویدن تا طول سقف را طی کند. اما وسط تیرآهن سرش محکم به چوب ابتکاری بین دو تیرآهن خورد و انگار تکه سنگی سقوط کرد کف سنگر. موسی هم با سرعت محکم چوبش را کوبید توی سر موش. بعد دم موش بزگ را گرفت. سر صندوق مهمات کنار دستش را باز کرد و انداخت کنار چند موش دیگر، گفت: « اینم آخریش! حالا ببینم کدوم موش جرات می کنه انگشت پای منو بجوه!»

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

داستان کوتاه دفاع مقدس سه شنبه پانزدهم دی 1388 9:53 قبل از ظهر

 

داستان کوتاه دفاع مقدس

جنگ حنظله!                      اکبر صحرایی                                       

ـ بــ....ــ....ـایـ....ــد بــ....ــرم!

دو کلمه ی "باید برم" مرتضی توی مغزم کش آمد و اقیانوس آب سرد شد و روی تن گرمم ریخت. گفتم:    « باید بری؟ به این زودی!؟ لااقل تا عید بمون، بعد...»

نتوانستم ادامه بدهم. انگار تیغی توی گلویم فرو رفت! لبم خشک و سرم کرخت شد. لبخند زد و با چهره ی زلال کوهستانی اش مقابلم نشست. نگاهم کرد.

 ـ می دونی چند تا مث من تو جبهه از خونواده شون دورن و دارن می جنگن؟

ـ ولی ما تازه عروسی کردیم!

ـ قصه ی حنظله ی تازه داماد زمان پیامبر رو شنیدی که فردای عروسی اش حرکت می کنه برای جهاد و شهید می شه!

زبانم بند آمد و توان مخالفت با او را نداشتم. مثل همه ی دخترهای تازه عروس دوست داشتم شوهرم کنارم باشد. رفتن او برای من سخت بود. برگشتم و گریه کردم. چرخید و مقابلم نشست.

ـ مخالف رفتن منی دختر خاله!

صدایش بند بند تنم را لرزاند. همین طور که اشک می ریختم سر را بالا آوردم و گفتم: « نه!»

با گریه ادامه دادم: « بهت افتخار می کنم! اما می ترسم یه وقت برات...»

ـ حالا یه لبخند بزن!

لبخند زدم. دست گرمش را گذاشت روی صورتم و گفت: « اون جا برای ما زندگیه، می خوریم. می خوابیم و گاهی هم با  عراقیا تفنگ بازی می کنیم!»

آخر سر گفت: « دوست داری با حضرت زینب همدردی کنی؟»

ـ ها بله!

ـ اگه زمان زینب نبودی حالا باید نشون بدی مسلمونی و پیرو برادرش. تو فکر کردی امام حسین نمی دونست شهید می شه و خونواده اش اسیر. در حالی که می تونست با یزید بیعت کنه و زندگی راحتی داشته باشه. اما این کار رو نکرد و تن به ذلت نداد و جنگید و با لب تشنه شهید شد!

نفس گرفت. دستش را برداشت و دوباره روی صورت و چانه ام گذاشت. انگار با لب ها و گرمای انگشت ها، حرف هایش را کلمه کلمه به جانم تزریق می کرد.

ـ باید از ناموس، وطن و اسلام عزیز دفاع کرد. الان با زمان امام حسین تفاوتی نداره. امروز هم باید برای حفظ آبروی اسلام خون داد. حاضرم خونم به دست متجاوزای از خدا بی خبر بعثی ریخته بشه اما یک وجب از خاک کشورم از دست نره. عمر هم دست خداس!

مات و مبهوت به لب هایش خیره شده بودم و به حرف هایش فکر کردم. انگار داشت از همین الان مسیر زندگی ام را روشن می کرد. بالاخره ساک را برداشت و با همه خداحافظی کرد. بدرقه اش کردم تا از دیدم محو شد. دوباره رفت، به همین سادگی!

تنها شدم و دلم گرفت. سه کنج اتاق خواستم بزنم زیر گریه، اما حرف های او که وجودم را پُر کرده بود، نگذاشت! فکر کردم به آن چه بین من او گذشت. به شب و روزهای متعددی که باید با تنهایی خودم بسازم و به او فکر کنم: «...آمنه، اینا رو هم حفظ کن، می مونه بیت آخر ترانه، اونم طلبت...»  

" باز بیا نقره بکوب، طلا بریز، پولک بپاش!

زهره ی نور و غزل به گُل نشسته خنده هاش

پدر خاک به آسمون سپرده دلشو

صدای بال فرشته ها می آید، یواش یواش..."

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

داستان کوتاه دفاع مقدس چهارشنبه دوم دی 1388 10:55 بعد از ظهر
داستان کوتاه دفاع مقدس

سيگار دامادی                              اکبر صحرایی

 ـ سلام!

خیره می شوم به دهانه ی سنگر. جلوتر که می آید، مو و ریش کوتاه و سبیلش توی ذوق می زند، به سختی او را می شناسم. مثل پرده ی سینما برخورد تند یه هفته قبل او می آید جلو چشمم...

ـ دیگه یه دقيقه تو گردان نمی مونم!

ـ چیزی شده؟

ـ یه هفته تو یی خط صاحب مْرده، سیگار نکشیدم! اینم شد جبهه!؟

 ـ همین، فکر کردم عراقیا حمله کردن!

 ـ من یکی حالیم نیس. سیگار می خوام!

ـ مگه جبهه خونه ی خاله هس؟

ـ می زنم...لااالله...اصلن نوکرتم، نه نون می خوام، نه آب! فقط سیگار بهم برسون. صَدام رو کت بسته تحویلت می دم!

 ـ ببین این جا جای خوبیه برای ترک سیگار!

 ـ انگار حالت خوش نیس، سیگار می خوام!

ـ شرمنده، یه قلم جنس رو ندارم! 

ـ من بی ترمزم، همین جوری که داوطلب اومدم جبهه، می رم رد کارم...اصلا سیگار نمی خوام! چند ساعت مرخصی بده، بقیه اش با خودم. 

ـ نمی شه جبهه رو برای سیگار خالی کرد!

ـ می گم نَره، می گی بدوش! فکر نکنی فرمانده هسی. لاالا...

کوتاه نیایم کار دستم می دهد. اما نباید بفهمد عقب نشینی کرده ام. حرفش را می برم.

ـ تند نرو! من از تو کله شق ترم...اما از شهامتت خوشم اومد. دفعه ی آخرت باشه برای سیگار قشقرق به پا می کنیا! کاغد بده تا چند ساعتی برات بنویسم! 

ـ کاغذم کجا بود، بیا پشت همین پاکت خالی سیگار، بنویس!

... امروز که برگشتهُُ زمان خوبی است تا برخورد هفته ی پیش او را تلافی کنم. با طعنه شروع می کنم: « خبر می دادی گوسفند پیش پات بکشیم...ده روز فرار...» 

صدایش را بلند می کند. « من فرار نکردم!»

اشاره می کنم به سر و رویش.

ـ یی چه سر و وضعی برای خودت درست کردی، اگه فرار نکردی، کجا بودی؟

سر بالا می کند و می گوید: «شرمنده!»

ـ همین!؟ حالا کجا بودی؟

ـ قصه اش درازه!

ـ قصه!؟ بعد یه هفته فرار از جنگ، آمدی قصه بگی!

با انگشت هایش بازی می کند.

ـ ا اجازه بـ بدین، می گم براتون!

ـ فعلن که اجازه ی همه دست توه...بگو ببینم!

ـ مرخصی ساعتی که گرفتم، رفتم اهواز سیگار بخرم. دلم گرفت. سه ماه مرخصی نرفته بودم. هوایی شدم اونم هوای

حرفش را می خورد. می پرسم: « زن داری؟»

ـ دختر خاله ام از کوچکی اسمش رو منه! چند ماه پیش عقد کردم!

نفس عمیق می کشد.

ـ یهو دلم برای ننه ی پیرم، ده و هر کی رو می شناختم تنگ شد! وقتی خودم رو روی پل فلزی دیدم، هی به کارون نیگاه کردم و هی سیگار دود کردم، بلکه دلم باز بشه و برگردم خط.

آه کشید!

ـ باز که نشد هیچی، بدتر هم شد! بلیط اتوبوس گرفتم و نفهمیدم کی و چه جوری سر از خونه درآوردم. ننه منو که دید بال در آورد! همش یه طرف، بدبختی اون جا یه طرف! 

 ـ بدبختی!؟

دست هایش را از هم که باز می کند، کف آن رنگ حنا دارد لبخند می زند و ادامه می دهد: « پام که رسید ده، ننه پاهاش رو تو یه کفش کرد که تا نَمردم باید زن بگیری!»

ساکت می شود و انگار شرم دارد. می گویم: « بعدش!» 

انگار که منتطر اجازه باشد، به حرف می آید: « هر چی گفتم ننه باید برم جبهه، عروسی بمونه برای بعد. به خرجش نرفت که نرفت! از پیرزن که زن بگیر، از من که دفعه ی بعد!

 ـ بالاخره کی زور شد؟

 ـ ننه...با اجازه ی شما، منم بعله رو گفتم!

نفس عمیق می کشم: « تو بله رو گفتی یا دختر خاله؟»

می خندد و دندان های زردش پیدا می شود. می گویم: « مرد حسابی، پیغوم، پسغوم می دادی.»

 ـ نشد به خدا!

می گویم: « مبارکه!»

 ـ روتون مبارک!

 ـ حالا شیرینیت کو؟

 ساکش را برمی دارد و جعبه ی شیرینی بیرون می آورد. سرش را باز می کند و می گوید: « قابل شما رو نداره!»

گْْلی از شیرینی برمی دارم و توی دهان می گذارم و با دهان پْر می گویم: « یه هفته غیبت رو بخشیدم! ده روز هم روش، جای شیرینی عروسیت! حالا هم تا دیر نشده خودت رو برسون به عروس خانم!

ـ ممنون! ولی.

ـ ولی نداره، برو تا پشیمون نشدم!

ـ می مونم! همون یه هفته هم دلم پوسید. روز پنج، ششم دلم برای جبهه تنگ شد. هر چی هم سیگار کشیدم، افاقه نکرد که نکرد. ساکم رو برداشتم و اومدم به قولم عمل کنم.

ـ کدوم قول؟

ـ تحویل َصدام!

 

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

داستان کوتاه دفاع مقدس دوشنبه سی ام آذر 1388 3:5 بعد از ظهر

 

 

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |

داستان طنز دفاع مقدس سه شنبه هفدهم آذر 1388 9:31 قبل از ظهر

داستان کوتاه طنز دفاع مقدس

آمبولانس شُتری            اکبر صحرایی

چند بار زیر گوش افراد گردان خواندم: « اگه خرمشهر رو کوزه فرض کنیم، دهانه ی کوزه جاده شلمچه خرمشهره، یاید دهانه ی کوزه رو ببندیم تا عراقیا تسلیم بشن!»  

صبح زود با افراد از پس ُپشته های بی وقفه ی خاکریز بیرون ریختیم و با فریاد " الله اکبر" با عراقی ها درگیر شدیم. جاده شلمچه به خرمشهر تصرف که شد، زیر آتش شدید توپخانه دشمن وارد نخلستان شدیم تا ساحل اروند را تصرف کنیم و حلقه ی محاصره  خرمشهر کامل شود.     

سربازهای عراقی در نهایت آشفتگی یا تسلیم شدند و یا اسلحه ی خود را انداختند و به نخلستان گریختند. پیک گردان را صدا کردم: « بگو بچه ها نخلسون رو پاکسازی کردند، لب اروند مستقر شن!»

از کنار اسلحه های بی شمار کلاشینکفی که توی نخلستان ریخته بود، عبور کردم و به آمبولانس شُتری غنیمیتی رسیدم! آنی چشمم به راننده افتاد که آرنجش را روی کاپوت گذاشته و منتطر مشتری احتمالی بود. بی سیم چی ام، ذوق زده کنار رودخانه را نشان داد.

ـ اون جا رو!                                                                                                                                

حاشیه رودخانه تا چشم کار می کرد پوتین، اسلحه و کلاه آهنی زیتونی رنگ عراقی پخش بود. وسط رودخانه سربازهای وحشت زده عراقی بین عرض طویل و امواج خروشان رودخانه ی گِل آلود اروند زیر آب می رفتند و غرق می شدند. صدای تیراندازی بلند شد و گلوله بود که به سمت سربازهای داخل آب رفت. سر برگرداندم سمت معدودی از افراد گردان که زانو زده و با اسلحه آتش می کردند، هوار کشیدم:          « تیراندازی نکنید...»

 از آن سوی رودخانه سوت ممتد شنیدم. بعد چیزی آبکی توی نهر فرود آمد و صدا ناگهان قطع شد و زیر پایم خالی شد. موج بلندم کرد و چند متر دورتر به زمین کوبیدم. گوشم سوت می کشید و بند بند تنم درد داشت. نخلستان، رودخانه و آسمان دور سرم چرخید. دستم به خون گرم و لجز شکمم خورد. دورتر خون قاب صورت بی سیم چی جوانم را پوشانده بود و تکان نمی خورد! دو امدادگر بالای سرم آمدند. گفتم: « چیزیم نیس...اول اون!»

چشم که باز کردم خودم را مشتری آمبولانس شتری دو طبقه دیدم! صدای ناله ی خفیف بی سیم چی را از تخت بالای سر شنیدم و بعد قطره خونی که کش می آمد و می چکید رو صورتم. عصبی داد زدم: « راننده...»

درد صدایم را برید. دو لنگه ی در آمبولانس نیمه باز بود و خبری از راننده نبود! توانم را جمع کردم و با پا  به در کوبیدم. بالاخره چهره ی جوان راننده ظاهر شد.

ـ چیه برادر!

نهیب زدم: « چرا آمبولانس رو راه نمی ندازی!

دست کشیدم و قطره خونی که روی صورتم را نشان دادم و داد زدم: « مگه نمی بینی خونریزی داره!»

راننده خونسرد به تخت خالی سمت دیگر آمبولانس اشاره کرد. 

ـ آمبولانس سه تخته هس، باید تکمیل بشه!

صورتم از غضب در هم پیچید و هوار کشیدم: « این داره از خونریزی می میره...مگه اتوبوسه که تکمیل بشه؟»

راننده لُندید: « شلوغش نکن، مسئولم گفته تا تکمیل نشه، حرکت نکنم!»

ـ مسئولت کیه؟

ـ مسئول اورژانس...آخ...

خمپاره ی زمین خورد و صدای ناله ی راننده بلند شد! 

نوشته شده توسط کانال مهتاب  | لینک ثابت |