اکبر صحرایی
قصه ی رجب
غیر از سه وعده غذای بخور و نمیر، هیچ چیز گیر افراد گردان نمی آمد. همه ی این ها برمی گشت به رجب مرد میان سال تدارکات گردان ما.
ـ اصراف نکنید، اینا تخم مرغ پیرزنه، با هزار زحمت فرستاده جبهه، حیفه، نخورید!
صغیر و کبیر می گفتند:
« قربون شکلت بشم، آخه تخم مرغ پیرزن چه ربطی دارد به کنسرو، کمپوت، شکر، آبلیمو...»
ـ تجربه ندارید، اومدیم و افتادیم تو محاصره ی دشمن...باید تو نداری، مصرف بشه!...قدیما نون نبود، تازه چای و قند هم، کوپنی بود.
ـ حالا هم که کوپنیه، مش رجب!
ـ فرق داره! حالا از سیری شکمه...نداریم بابا!
کسی حریفش نبود، حتا فرمانده ی گردان! کم کم باورمان شد که شاید ندارد. تا پیک گردان خبر آورد.
ـ تو سنگر رجب، از شیر مرغ، تا جان آدمی زاد گیر می آد! همه چیز را احتکار کرده!
گفتم:
« می رم و هر جوریه، ازش جنس می گیرم!»
زیر آتش پراکنده ی خمپاره، خودم را به سنگر مستحکم رجب رساندم. دستی به ریش جوگندمی اش کشید.
ـ امریه؟
قیافه ی آدم های ننه مرده را به خود گرفتم.
ـ یه مقداری کمپوت، آبلیمو، شکر و این جور چیزا می خوام!
بر و بر تو چشمم زُل زد.
ـ فقط همین!
ـ بله، همین!
ـ قصه ی اون پیرزن و تخم مرغ اهدایی به جبهه اش رو شنیدی؟
ـ صدبار از خودت شنیدم، تو یی گرما یه چیزی بده بریزبم تو حلقمون!
ـ این جا از ریخت و پاش خبری نیس! همه چیز حساب و کتاب داره! بیت الماله! اصراف حرومه!
دستی به ریشم کشیدم.
ـ تو رو خدا!
ـ نداریم! حیف این وسایل و خوراکی ها نیس، بره توی شکم شما! بعدش هم برید خالی اش کنید!
ـ قربونت برم، از بی قوتی، دهنمون بو کرده، آخه خوراکی برای خوردنه!
ـ شما که یکی دو روز بیشتر زنده نیستید! این وسایل رو می خواید حیف و میل کنید که چی؟
ـ مرد حسابی برعکس می گی! همه جای دنیا وقتی یکی به قول تو مُردنیه، بهش می رسن و دست و دهنش می کنن.
با قیافه ی حق به جانب گفت:
« می خوام وقتی شهید شدید با درجات بالاتر برید بهشت.»
حریفش نشدم و دست از پا درازتر برگشتم داخل سنگر و بقیه هم به من خندیدند.
عصر توی سنگر هنوز دمغ حرف های رجب بودم که از بیرون صدای همهمه شنیدم. با احتیاط از سنگر بیرون رفتم. گلوله ی خمپاره ای صاف روی سقف سنگر تدارکات فرود آمده بود و کوهی از کمپوت، کنسرو و هر چیز خوردنی که فکرش را می کردیم، اطراف پراکنده بود. بچه های گردان یکی یکی از سنگرها بیرون آمدند و انگار که از قحطی در آمده باشند، هجوم بردند به دارو و ندار رجب. بعضی ها هم خوردند و شعار دادند:
ـ جنگ جنگ تا پیروزی، صدام بزن جای امروزی!
از خوشحالی داشتم بال در می آوردم که رجب آفتابه به دست از مستراح بیرون آمد. سنگر را که ویران و تاراج رفته دید، تسویه حساب گرفت و رفت.
+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت
12:10 بعد از ظهر |