تبليغاتX
داستان جنگ

کمین مجنون                     اکبر صحرائی

 

تو گردان شایعه شد.

ـ نماز نمی خونه!

گفتن:

«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»

باور نکردم و گفتم:

«لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.»

وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم.

ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی...

لبخندی و گفت:

«یادم می دی نماز خوندن رو!»

ـ بلد نیسی!؟

ـ نه، تا حالا نخوندم!

همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. 

توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد. با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد. 

+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 9:26 بعد از ظهر |

نمایی از فرهنگسرای پایداری و اکبر صحرایی
 داستان کوتاه کوتاه جنگ

 به چرخ تا به چرخم                  اکبر صحرائی

 

   ـ هاشم...شما هسی؟

     برگشت, گفت:

     ـ امريه!

     نوجوان هول گفت:

     ـ بي‌...بي‌سيم چي‌ام.

     هاشم خنده‌اي زد, گفت:

     ـ‌ خب منم با سيم‌چي‌ام.

     صورت نوجوان را كه سرخ شد، ادامه داد:

     ـ شوخي كردم. بي‌سيم‌چي کجا بودي؟

     ـ‌ گردان بودم! 

     ـ با كيا کار كردي؟

     بی سيم چی انگشتان دست را يكي يكي تا زد كف دست حنا بسته اش.

     ـ اسلام نسب، اعتمادي، عباسي، زارع، كدخدايي. بگم بازم؟

     ـ خدا بيامرزتشون! يكي رو بگو زنده باشه.   

     نوجوان دندان روی لب پايين گذاشت، گفت:

     ـ والله حالا فكرش مي‌كنم، مي‌بينم بي‌سيم چي هر كي بودم, شهيد شده!

     ـ پس سر همه رو خوردي؟ برو خدا روزيت رو جای ديگه ای بده!

     ـ ترسيدي فرمانده؟

     ـ‌ ترس؟ شايد!

     ـ نيگاه به قد ريزم نكن، تجربه دارم. 

     ـ با اين اسماي كه رديف كردي معلومه.

     ـ پس قبول کردی؟

     ـ حالا چرا مي‌خواي بي‌سيم چي من بشي؟

     ـ شنيدم شما خيلي باحاليد!

     ـ مي‌خواي سر منو هم بخوري...حرفي نيس! ولي يه چيز رو مي‌دوني؟ 

     ـ‌ چی رو؟

     ـ بيا جلوتر! می دونی هر كي هم تا حالا شده بي‌سيم‌چي من، شهيد شده؟

     ـ بله می دونم!

     ـ مي‌دوني؟!

     ـ بله! شما تا الان, نَُه تا بي‌سيم‌چي داشتيد كه همشون شهيد شدن.   

     ـ نه بابا! خيلی خوبه.

     ـ‌ منم بگم؟

     ـ چی رو؟

     ـ فرمانده فكرش مي‌كنم, مي‌بينم منم نه تا فرمانده داشتم كه شهيد شدن. 

     ـ خوبه. پس مي‌خواي با من بجنگي؟ 

     ـ جنگ...با شما؟

     ـ اسمت چيه؟

     ـ يدالله!

     ـ‌ پس يدالله, به چرخ تا به چرخم!

+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 7:21 بعد از ظهر |

مجموعه داستان "اکبر صحرایی" بررسی و نقد شد

  "آنا هنوز می‌خندد" تا حقایق را بازگو کند

9 مرداد 1387 ساعت 17:10
اکبر صحرایی، نویسنده مجموعه داستان"آنا هنوز می‌خندد" آگاهانه از نوعی طنز در گفت‌وگوي شخصيت‌ها استفاده کرده که برای بیان بعضی حقایق در سراسر داستان‌ها موج می‌زند.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) نشست نقد و بررسی کتاب "آنا هنوز می‌خندد" عصر هشتم مرداد ماه در فرهنگسرای پایداری با خواندن یکی از داستان‌های کوتاه کتاب با عنوان " بچرخ تا بچرخیم" توسط لیلا جلینی آغاز شد.

علی الله سلیمی، از منتقدان حاضر در نشست تخصصی بررسی کتاب‌های ادبي دفاع مقدس با عنوان "روايت‌هاي ماندگار" نویسنده کتاب"آنا هنوز می‌خندد" را اکبر صحرایی، متولد سال 1339 در شهر شیراز و کارشناس مدیریت معرفی کرد که آثارش ابتدا به سبک کلاسیک بود، اما در حال حاضر نثری تلگرافی که معروف به نثر آل‌احمد است را در نگارش به کار گرفته است.

وی ادامه داد: صحرایی نوشتن داستان را با روایت خاطرات و خاطره نگاری آغاز کرد و محور موضوعی آثارش ادبیات پایداری و دفاع مقدس است. نخستین کتاب او به نام " کانال مهتاب" در سال 1378 به چاپ رسید. "پرونده 312" و "خمپاره‌های خواب آلود" از آثار دیگر صحرایی است و آخرین کاری که از او به چاپ رسید و به عنوان کتاب فصل برگزیده شد، کتاب"کاش کمی بزرگ‌تر بودم" است. در حال حاضر هم مشغول نوشتن اثری درباره سفر مقام معظم رهبری به استان فارس و شهر شیراز است.

سلیمی درباره ویژگی‌های کتاب "آنا هنوز می‌خندد" خاطر نشان کرد: نگارش دیالوگ‌گونه داستان‌ها از ویژگی‌های این مجموعه است که آن‌ها را پیش می‌برد و داستان‌ها بر دیالوگ‌ها استوارند. این روش یک هنر است و نویسنده در این کار موفق بوده است.

وی افزود: شخصیت‌های داستان‌ها افراد عادی هستند و شاید بتوان گفت افرادی ساده‌لوح‌اند. البته در داستان‌های کوتاهی که بر دیالوگ استوارند مجالی برای شخصیت‌پردازی نیست.

سلیمی در پایان اظهار داشت: سبک هر داستان سلیقه‌ای است و نویسنده خود خواسته که شخصیت‌های داستان‌هایش در عمق ذهن خواننده نمانند.

کتایون کیایی، دیگر منتقد حاضر در این نشست گفت: نقد باید در خدمت داستان، اثر یک نویسنده و مخاطب باشد. اگر غیر از این باشد، مانع پیشرفت و شکوفایی ذوق و قریحه نویسنده می‌شود.

وی درباره ویژگی‌های کتاب"آنا هنوز می‌خندد" خاطر نشان کرد: این اثر داستانی در قالبی جدید به بیان موضوعات می‌پردازد و با این که تمام سوژه‌ها تکراری هستند، ولی به دلیل سبک و نوع نوشته‌ها که داستان کوتاه کوتاه هستند، مانند تکه‌های یک پازل در تکمیل و غنای اثر تاثیر گذاشته‌اند.

کیایی، مشخص شدن سرنوشت و سرانجام شخصیت‌های داستان‌ها را برای مخاطب، یکی از ویژگی‌های مثبت این اثر عنوان و تصریح کرد: نویسنده از زیاده گویی درباره شخصیت‌ها پرهیز کرده و تفسیر آن‌ها را بر عهده خواننده گذاشته است. البته شخصیت‌های داستان‌ها افرادی عادی و ساده هستند و رد پررنگی بر ذهن خواننده باقی نمی‌گذارند.

کتایون کیایی با اشاره به درون مایه طنز در این اثر گفت: نویسنده "آنا هنوز می‌خندد" آگاهانه از نوعی طنز در دیالوگ‌ها استفاده کرده که تلخ هم هست و برای بیان بعضی حقایق در سراسر داستان موج می‌زند.

وی افزود: نویسنده با این که خود در جنگ شرکت داشته، اما در اثرش بی‌طرفانه قضاوت کرده و تبعات جنگ را برای هر دو طرف نشان داده است.

این منتقد در پایان خاطر نشان کرد: غلظت گفتار و آشفتگی و گاهی روان پریشی شخصیت‌ها از نقاط ضعف داستان‌ها محسوب می‌شوند.

لیلا جلینی نیز به عنوان یکی از منتقدان حاضر در این نشست اظهار داشت: داستان‌ها بر اساس گفت وگوی شخصیت‌ها پیش رفته و در آخرین داستان ـ آنا هنوز می‌خندد ـ سبک روایت تغییر کرده است. یک تک گویی نمایشی است و انگار که نویسنده مخاطب را نمی‌بیند.

نشست نقد و بررسی کتاب "آنا هنوز می‌خندد" نوشته اکبر صحرایی عصر هشتم مرداد ماه در فرهنگسرای پایداری برگزار شد.

سومين جلسه از سلسله نشست‌هاي "روايت‌هاي ماندگار" برای نقد و بررسي كتاب‌هاي ادبيات پايداري درباره كتاب"سه دختر گلفروش" نوشته مجيد قيصري" است که با حضور جواد ماهزاده و علي‌الله سليمي، ساعت 17سه‌شنبه 22 مرداد در فرهنگسرای پایداری آغاز خواهد شد.

کد مطلب : 22746
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
نمایی از فرهنگسرای پایداری و اکبر صحرایی
نمایی از فرهنگسرای پایداری و اکبر صحرایی
گزارشگر : فاطمه نوروند
+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 7:40 بعد از ظهر |

راه شيری                اکبر صحرائی                                           

 

     ـ آسمون رو بايد نيگاه كنم...وسط آسمون، سمت جنوب. ستاره قطبي، بزرگ و پر نور. واي محكم زد نامرد!

     ـ ثاني!

     ـ چشمم تار شد. گم شد. دردش كمتر از شلاق قبلي بود. هنوز هشت تا ضربه ديگه!

     ـ ثالث!

     ـ فرصت ندارم. شانس آوردم نگهبان بازداشگاه جوان نيس. اين جوری قدرت ضرباتش كم‌تره. بايد از فرصت استفاده كنم...دب اكبر، خوشه پروين، ستاره ی زهره...مهم‌تر، راه شيري!

     ـ رابع!

     ـ پاهام داره ورم مي‌كنه. ستاره ی زهره! زيبا و درخشان, مثل فاطمه...کجايی؟ آخ, پهلوم! جاي پوتينش مي سوزه. بخند! تقصير خودمه! خيال کرد اعتراض می کنم. چشم به آسمون! 

     ـ خامس! 

     ـ كف پاهام تا مغز سرم تير کشيد. آهسته بشمار...هنوز تار مي‌بينم. بچه ها گفتن موقع كابل خوردن چشم ببندم...دب اكبر رو بايد ببينم وگرنه.

     ـ سادس!

     ـ چشمم رو بستم, بهتر شد. دوازده, سيزده ستاره شبيه ملاقه. بايد پيداش کنم. نزد چرا؟ داره استراحت می کنه. خسته شدی؟ هنوز کو تا چهارصد نفر شلاق زدن. 

     ـ سابه!

     ـ برای ديدنش حاضرم صد تا شلاق بخورم. درست مثل ديدن فاطمه! خدا کنه همون طوری که تو نامه صليب سرخ ازش خواسم رفته باشه سر زندگی جديدش...طرفی که دستم قطعه,  بدجوری خواب رفته...راه شيری, نه راه کعبه! 

     ـ ثامن!

     ـ وای سوختم خدا! لامصب همه ي زورش توي اين ضربه ود. پلك بزنم، بهتر مي‌بينم. نور...شهاب...می سوزند و آب می شن توي آسمون! دب اكبر.

     ـ تاسع!

     ـ نور برج ديدبانی چشمم رو می زنه. بايد پيداش كنم و جاش رو به بقيه بگم. همه بايد ببينن! خوشا به حال اونايي كه ديرتر فلك مي‌شن!

     ـ عاشر!

     تموم شد...بعد پنج سال ديدن شب لذت داشت! باز از سر آفتاب تا غروب، بيگاري و نديدن شب. فردا لو می ره که از عمد تَمرد كرديم تا شب رو ببينيم. قول می دم از اين به بعد چشم بسته فلك مي‌شيم. داره پاهام رو بازمی كنه...نوار كم رنگ؛ از اين طرف به اون طرف آسمون...اوناهاش راه شيري!

 

 

+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 12:26 بعد از ظهر |

كيسه خواب              اکبر صحرائی

ـ يه جور جداشون  كن، كم و زياد نشن‌!

            ـ سخته.

            ـ چاره‌ي نيس، بايد بشه دو تا جنازه.

            ـ آخه چه جور؟

            ـ دست بزن‌! بذار يادت بدم. اين استخوان جمجمه...

            ـ‌ زیاد شد!

            ـ مي‌ترسي بدشون بياد؟   

            ـ آخه كار باید حساب و كتاب داشته باشه!

            ـ برو سر دستاشون، انگشت براي اين.

            ـ بابا اين که انگشت پاست!

            ـ كي مي‌آد ببينه این انگشتاي آش‌و‌لاش، پا هست يا دست؟  

            ـ دست راست كوتاه شد. 

            ـ اگه گذاشتي، خودت دست بزن، نکنه مي‌ترسي؟

            ـ ترس؟ نه! فقط يه كمي.

            ـ پس كمك كن!

            ـ باشه. ووولي. 

            ـ ولي، بي ولي! بگرد دنبال دنده، مهره‌ي كمر و اين‌جور چيزا.

            ـ اينم مهره.. زودي.بگيرش، تو رو خدا!

            ـ اونو بده، بيشتر  به دنده و مهُره مي‌بره!

            ـ اينا چيه؟ دستم خوني شد!

            ـ بمالش تو خاك. اونا رو بده من!

            ـ دِ دِ... دنده، مهره...براي اين...گوشت، استخون... بدجور قاطي شدن...خون و خاك...آ...آ...

            ـ عق مي زني...بهتر شدي... فكر كنم شده دوتا جنازه، بي‌زبونا ريز و لاغرم بودن...مي‌مونه پاها!  

ـ به اينا مي‌گي جنازه؟ 

ـ داري بهانه مي‌آريا. 

ـ مهره‌ي كمر زياد اومد. ببين این چيه؟

ـ ببينم! ها!...

ـ اینا اینا، نيگاش كن!

            ـ شوخي نکن!. ببرش كنار...وگرنه.

            ـ ترس نداره. نيگاه من دارم...          

ـ وقت تلف نكن، بگرد تا زودتر خلاص بشيم.              

ـ استخون بلنده، فكر كنم لگنه. پايين تنشون سالم تره! شد پاي اين.        

ـ چيكار كردي، اشتباهِ، اين پا مال اون جنازه هس.       

ـ مگه كفشه؟ مي‌ترسي دلخور بشن!             

ـ پلاك! مال كدومشونه؟                

ـ مگه فرقي هم مي‌كنه؟                

ـ ها كه فرق...دارم چي مي‌گم. قاطي كردم.                

ـ تا بيشتر قاطي نكردي، بگرد تو کیسه خواب، ببين انگشت پا، پيدا مي‌كني!          

ـ كيسه خواب!؟

             ـ عجيب بود سئوالم؟       

ـ یه جوری حرف مي‌زني انگار اعضاي دو تا آدم سالم رو ريختن تو كيسه خواب. خمپاره كيسه خواب و اين دوتا رو يكي كرده...ساكتي؟    

            ـ حيرونم.

ـ از چي؟

            ـ چه‌ جور اين دو تا با هم رفتن تو يه كيسه خواب!

            ـ مسئول گل خونه گفت: دو قلو بودن و موقع خواب هم، جدا نمي شدن از هم!

+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 3:22 بعد از ظهر |

"شام آخر"   


اکبر صحرائی


ـ گرمای مقر، خرما پزونه!
ـ تازه عصرِ و هوا خنکتر شده.
ـ انگار از خمپاره و توپ دشمن خبری نیس؟
ـ ده کیلومتر تا خط اول فاصله داریم!
گردان999 آماده می شد تا برای تصرف تپه‌ی 194 که در اشغال دشمن بود، نیمه شب به خط منتقل شود. افراد گردان بعد از گرفتن مهمات و تجهیزات، دور هم گُل می‌گفتند، گُل می‌شنیدند.
ـ خوش به حال اونایی که زن و بچه ندارن!
ـ خیال کردی، مجردا ناکام از دنیار می‌رن!
ـ اونم در حالی که دینشون کامل نیس!
ـ یه روایت می‌گه، مجرد شهید بشی، او ن دنیا حوری بیشتری داری!
ـ حالا معلوم شد چرا مشت عباس تو هفتاد سالگی زن نگرفته!
پیرمرد ریسه خنده رفت. صدای تویوتای خاکی رنگ روی جاده‌ی شنی، توجه افراد گردان را جلب کرد.
ـ مرغ پلو شب حمله.
ـ کاش هر شب حمله بود!
تویوتا که نزدیک شد و ایستاد. ایاز آشپز پشت ماشین بین دو دیگ بزرگ نشسته بود. دستی به ریش جوگندمی بلندش کشید. سر قابلمه را برداشت، بوی مرغ و پلو پخش شد توی فضا.
ـ بیاین شام آخرتون رو بخورید!
پرویز فرمانده گردان نزدیک شد به تویوتا و گفت: « مشتی ایاز! غذا رو بده تدارکات گران تقسیم کنه!»
مثل بیشتر مواقع شب حمله، شام زود بین نیروهای گردان تقسیم شد.
نماز مغرب که خوانده شد، پرویز، معاونش جلال و بی‌سیم چی گوشه‌ی سنگر نشستند و یک مرغ سرخ شده را با پلو خوردند. پرویز انگشتش را لیس زد و برای سرکشی بیرون رفت. افراد گردان انگار که به عروسی دعوت شده باشند، مرغ و پلو می‌خوردند و گپ می‌زدند.
ـ مرغ به یی خوشمزگی نخورده بودیم!
ـ دست مش ایاز طلا!
ـ اگه یه آشپز خوب تو دنیا باشه، ایازه!
ـ با این مرغ پلو تپه 194 که هیچ، تپه 2000 رو هم می‌گیریم!
ـ امشب باید جنازه بچه‌های زیر تپه رو بیاریم عقب!
ـ می‌گن نامردا از عمد جنازه‌ی بچه‌ها رو از تپه می‌ریزن پایین!
- هر‌کی هم رفته جنازه بیاره، خودش شده جنازه!
ـ امشب تقاص پس می‌دن!
ـ لحظه شماری می‌کنم برس بالا تپه 194!
پرویز چشمش افتاد به دو بسیجی نوجوان آرپی جی زن که استخوان جناق سینه‌ی مرغ خورده‌ای را بین انگشت‌های دست خود نگه داشته بودند.
ـ جناق بشکونیم؟
ـ رو چی؟
ـ معلومه، هر کی برد، اون می‌شه آرپی جی زن!‌
ـ قبوله!
زور زدند. استخوان نازک شبیه دو شاخه تیرکمان، دو نیم شد!
نوجوان قدبلندتر تکه جناق سینه داخل دستش را گرفت طرف نوجوان نحیف تر و گفت: «بگیر و ببین کدوم بزرگه!»
ـ این بزرگـ
ـ یاد مرا تو را فراموش!
پرویز برگشت داخل سنگر تا پیش از حرکت استراحتی کند. تا پلک رو هم گذاشت، خوابش برد.
آنی از خواب پرید. توی شکمش جنگ بود! از درد به خودم می‌پیچید. فشاری از درون مغزش را از کار انداخته بود و بی اختیار به طرف مستراح جنگی هُلش داد. توی تاریکی باز حرف از ایاز آشپز بود.
ـ مش ایاز خدا لعنتت کنه!
ـ مش ایاز لال از دنیا بری!
ـ مش ایاز اسهال بگیری!
فشار از داخل نگذاشت روی پا بند شود. حس کرد هر آن ممکن است خودش را خیس کند. با احتیاط جوری که حرکت کار دستش ندهد، خودش را کشید سمت اولین مستراح سینه خاکریز. جا خورد! ده، پانزده نفر دست به شکم و شلوار با قمقمه، لیوان، آفتابه و قوطی کمپوت صف بسته بودند و انگار ماهی داخل ماهی تابه، بالا و پایین می‌پریدند. تا یکی پتوی مستراح جنگی را پس می‌زد و بیرون می‌آمد، دوباره برمی‌گشت توی صف و نوبت می‌گرفت.
ـ نوبتم رو می‌فروشم، کی می‌خواد؟ با دو تا کمپوت گیلاس!
ـ مسخره بازی در نیار! برو کنار یکی دیگه بره داخل!
ـ شوخی کردم! دارم منفجر می‌شم.
پرویز شلوغی را که دید، آمد برود و مستراح خلوت‌تری گیر بیاورد که چند نفر دست به شلوار دورش کردند.
ـ ایاز منافق باید اعدام بشه!
ـ از عمد تاید ریخته تو مرغ پلو تا حمله نشه!
ـ از منافقین خلق دستور می‌گیره!
ـ حمله چی می‌شه؟
پرویز اشاره کرد به خودش.
ـ گلاب به جمال تون، دارم منفجر!
تهدید کردند. « برو اون پیرمرد نابکار رو پیدا کن!»
ـ من این جوری نمی‌تونم فکر کنم، برم توالت، بعد!
ـ به شرطی که حق یی ستون پنجم رو بگذاری کف دستش، و گرنه.
ـ باشه، وظیفه‌ی منه که قضیه رو پی‌گیری کنم.
به فرمانده اجازه دادند به شرط برخورد با ایاز خارج از نوبت داخل مستراح برود. از داخل مستراح نعره‌ای بیرون زد: « سوختم!‌»
پشتش جوانی با شلوار نیم بند،‌خمیده بیرون آمد و گفت: «کدوم بی وجدان آفتابه داد دست من!»
نوجوانی جلو آمد. با شک و دو دلی گفت:‌«من! بد کردم آب بهت دادم؟»
ـ آخه بچه، توش نفت بود!
پرویز تند داخل مستراح شد. کارش را کرد. بیرون آمد. سراغ ایاز را از جلال گرفت. «نمی‌دونم...آب شده رفته تو زمین!»
شک و ظن‌اش زیاد شد. بی‌سیم چی گردان خبر آورد.
ـ ایاز تو سنگر تدارکاته!
پرویز خودش را به سنگر تدارکات رساند. ایاز را صدا زد. جوابی نشنید. داخل سنگر شد. زیر نور فانوس نفتی، ایاز را دید که دور خودش می‌چرخد. داد زد: « قایم شدی؟»
ایاز خودش را کشاند تو تاریکی. دنبالش کرد.
ـ می دونی چه دسته گلی آب دادی؟
پرویز به خودش پیچید و گفت: «می‌دونی تا خودم رو رسوندم، توالت چی کشیدم!»
ایاز با تانی جلو آمد. خودش را کشید توی روشنایی فانوس. گفت: «خوبه شما تا دستشویی رفتید فرمانده!»
اشاره کرد به شلوار خیسش.
ـ من که تا آن جا هم نرسیدم!
پرویز برگشت از سنگر خارج شود، ایاز صدا کرد:‌

«‌بـ...بـ...ببخشین!»
برگشت طرف ایاز.
ـ چیزی شده مشتی؟
ـ تکلیف حمله چی می‌شه؟
ـ معلومه، لغوه...غصه نخور به همه می‌گم مسمومیت شام ربطی به تو نداره.
ایاز با پشت دست تری چشم‌هایش را گرفت و زمزمه کرد: «به زنم قول داده بودم تو یی حمله، جنازه‌ی پسرش رو از پای تپه براش بر گردونم.»

 برگرفته از سایت آتی بان

+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 4:14 بعد از ظهر |

چرُت مُرده ها                  اکبر صحرائی

 

 

بعد از چند شبانه روز دفع پاتک سنگین دشمن، فرمانده ی محور جبهه برای بررسی سرکشی اوضاع، توی خاکریز دفاعی راه افتاد. داخل خاکریز بين تجهیزات و جنازه های دشمن، چشمش افتاد به جنازه ی سرباز خودي! به گمان این که شاید هنوز زنده باشد، روی جنازه خم شد. با آن صورت دود و خاک گرفته ی جنازه انگار سال ها مرده بود. امدادگر گردان را صدا زد و سرش هوار کشید:

ـ چرا جنازه هاي خودي را تخلیه نكردي؟!

ـ كدوم جنازه!

با انگشت اشاره کردم به جنازه.

زیر آتش خمپاره، امدادگر نگاهي به فرمانده انداخت و رفت طرف جنازه. خیره شد به آن.

ـ اينو مي گي!

ـ بله!

با نوک پوتین، آرام چند بار به پهلوی جنازه زد. جنازه چشم باز کرد. پلک های دود گرفته اش را مالید و گفت:

« نمی گذارن بین مرده ها هم، چرت بزنیم.»

 

+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 7:33 بعد از ظهر |

 

آنا و هم سنگرم                              اکبر صحرائی

 

کوچک و بزرگ محله ی قدیم لب آب، در سال های بزرگ شدنش، تنها صدای سلام او را شنیده و در این آرزوی ماندند که برای یک بار هم که شده، چشم و صورت او را درست ببینند، وقتی توی جنگ ترکش نخودی مغزش را سوراخ کرد، در راز وصیت نامه ی او هم ماندند.

«شبانه دفنم کنید! تنها با حضور، آنا و هم سنگرم!»

جنگ تمام شده و سال ها از آن دفن شبانه گذشت. برادر کوچک او به سن دفن شبانه ی او رسید. برادر در کمال آرامش، روی پشت بام گِلی که به بام های همسایه ها متصل بود؛ اتاقکی از تور سیمی ساخت و دسته های کبوتر هوا کرد. اهالی محله ی لب آب، رنگ چشم، و حتا خال کوچک کنار بینی برادر کوچک را بارها دیدند. پدر موقع برگشتن از مسجد، وقتی همسایه چند خانه دورتر، لب به شکایت گشود، سکته کرد و کنار پسر دفن شد. بعد از دفن شوهر، مادر تنها و افسرده شد.
+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 8:25 بعد از ظهر |

اکبر صحرایی

قصه ی رجب                      

 

غیر از سه وعده غذای بخور و نمیر، هیچ چیز گیر افراد گردان نمی آمد. همه ی این ها برمی گشت به رجب مرد میان سال تدارکات گردان ما.

            ـ اصراف نکنید، اینا تخم مرغ پیرزنه، با هزار زحمت فرستاده جبهه، حیفه، نخورید!  

            صغیر و کبیر می گفتند:

« قربون شکلت بشم، آخه تخم مرغ پیرزن چه ربطی دارد به کنسرو، کمپوت، شکر، آبلیمو...»

ـ تجربه ندارید، اومدیم و افتادیم تو محاصره ی دشمن...باید تو نداری، مصرف بشه!...قدیما نون نبود، تازه چای و قند هم، کوپنی بود.

ـ حالا هم که کوپنیه، مش رجب!

ـ فرق داره! حالا از سیری شکمه...نداریم بابا!

کسی حریفش نبود، حتا فرمانده ی گردان! کم کم باورمان شد که شاید ندارد. تا پیک گردان خبر آورد.

ـ تو سنگر رجب، از شیر مرغ، تا جان آدمی زاد گیر می آد! همه چیز  را احتکار کرده!

گفتم:

« می رم و هر جوریه، ازش جنس می گیرم!»

زیر آتش پراکنده ی خمپاره، خودم را به سنگر مستحکم رجب رساندم. دستی به ریش جوگندمی اش کشید. 

ـ امریه؟

قیافه ی آدم های ننه مرده را به خود گرفتم. 

ـ یه مقداری کمپوت، آبلیمو، شکر و این جور چیزا می خوام!

بر و بر تو چشمم زُل زد.

ـ فقط همین!

ـ بله، همین!

ـ قصه ی اون پیرزن و تخم مرغ اهدایی به جبهه اش رو شنیدی؟

ـ صدبار از خودت شنیدم، تو یی گرما یه چیزی بده بریزبم تو حلقمون!

ـ این جا از ریخت و پاش خبری نیس! همه چیز حساب و کتاب داره! بیت الماله! اصراف حرومه!

دستی به ریشم کشیدم.

ـ تو رو خدا!   

ـ نداریم! حیف این وسایل و خوراکی ها نیس، بره توی شکم شما! بعدش هم برید خالی اش کنید!

ـ قربونت برم، از بی قوتی، دهنمون بو کرده، آخه خوراکی برای خوردنه!

ـ شما که یکی دو روز بیشتر زنده نیستید! این وسایل رو می خواید حیف و میل کنید که چی؟

ـ مرد حسابی برعکس می گی! همه جای دنیا وقتی یکی به قول تو مُردنیه، بهش می رسن و دست و دهنش می کنن.

با قیافه ی حق به جانب گفت:

« می خوام وقتی شهید شدید با درجات بالاتر برید بهشت.»  

حریفش نشدم و دست از پا درازتر برگشتم داخل سنگر و بقیه هم به من خندیدند.

عصر توی سنگر هنوز دمغ حرف های رجب بودم که از بیرون صدای همهمه شنیدم. با احتیاط از سنگر بیرون رفتم. گلوله ی خمپاره ای صاف روی سقف سنگر تدارکات فرود آمده بود و کوهی از کمپوت، کنسرو و هر چیز خوردنی که فکرش را می کردیم، اطراف پراکنده بود. بچه های گردان یکی یکی از سنگرها بیرون آمدند و انگار که از قحطی در آمده باشند، هجوم بردند به دارو و ندار رجب. بعضی ها هم خوردند و شعار دادند:

ـ جنگ جنگ تا پیروزی، صدام بزن جای امروزی!

از خوشحالی داشتم بال در می آوردم که رجب آفتابه به دست از مستراح بیرون آمد. سنگر را که ویران و تاراج رفته دید، تسویه حساب گرفت و رفت.

+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 12:10 بعد از ظهر |

آخرین بار                      اکبر صحرائی

 

جبهه ی جنگ، زیر آتش خمپاره و گلوله، شب و نصف شب، خستگی و بی خوابی سرش نمی شد، همه را بیدار می کرد. توی هوای سرد زمستان، پتو را از روی سرم کنار زد و گفت:

            «بلند شو، نماز شب!»

چشمم از ماموریت شناسایی دیشب، از هم باز نمی شد. لجم در آمد و پتو را روي سر كشيدم. این بار با پا تکانم داد.

ـ پاشو، طلب آمرزش...حیفه به خدا!

تند سرم را از زير پتو بيرون آوردم و با چشم بسته هوار کشیدم. 

ـ از همين زير پتو، خدایا العفو، راحت شدی!

بعد از آن فریاد، آخرین باری بود که دیدمش.

 

+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:35 بعد از ظهر |

کمین مجنون                     اکبر صحرائی

 

تو گردان شایعه شد.

ـ نماز نمی خونه!

گفتن:

«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»

باور نکردم و گفتم:

«لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.»

وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم.

ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی...

لبخندی و گفت:

«یادم می دی نماز خوندن رو!»

ـ بلد نیسی!؟

ـ نه، تا حالا نخوندم!

همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. 

توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد. با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد. 

+ نوشته شده توسط کانال مهتاب در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 5:58 بعد از ظهر |
اكبر صحرايي" خود را مديون مضامين، آدم‌ها و بازماندگان جنگ مى‌داند

  به لباس خاكى‌ها مى‌بالم

23 ارديبهشت 1387 ساعت 19:24
اکبر صحرایی
جنگ من را به طرف نوشتن سوق داد و تاثيرات آن تا امروز انگيزه مضاعفى شد كه به مضامين جنگ بپردازم؛ مضامين و سوژه‌هايى كه بكر و دست نخورده مانده و سوژه‌هايى كه هنوز ادامه دارند و ادامه خواهند داشت./
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا) ،اکبر صحرایی درباره پرداختن به مضامین جنگ در آثار خود گفت: جنگ جدا از ذات پليدش، عامل تحول و تغيير در جوامع و تاريخ بشرى است. كافى است به اطراف نگاه كنيم، عمده مسايل روزمره جهان متاسفانه جنگ است. جنگ چه بخواهيم، چه نخواهيم بر تك تك آدم‌ها و جوامع بشرى تاثيرگذار است. 

نویسنده "کاش کمی بزرگ‌تر بودم" افزود: هنوز تاثيرات جنگ هشت ساله عراق عليه ايران بر جامعه ايران و جهان تاثيرگذار است. تصور مى‌كنيد اگر صدام در جنگ با ايران پيروز مى‌شد، امريكا به عراق حمله مى‌كرد؟ يا حتى افغانستان؟‌ در جايى ديگر گفته‌ام جنگ مرا تغيير داد و به طرف نوشتن پرتابم كرد. 

صحرايي به سخن حضرت امام(ره) در اين باره اشاره كرد و افزود: اين سخن از امام خمينى(ره) است كه "اميدوارم روزى برسد كه مسلسل‌ها به قلم تبديل شود." كافى است ده دقيقه به اين جمله امام فكر كنيم. جنگ من را به طرف نوشتن سوق داد و تاثيرات آن تا امروز انگيزه مضاعفى شد كه به مضامين جنگ بپردازم؛ مضامين و سوژه‌هايى كه بكر و دست نخورده مانده و سوژه‌هايى كه هنوز ادامه دارند و ادامه خواهند داشت. 

وي با اشاره به آثار مكتوب در اين باره گفت: صدها هزار سند مكتوب جنگ داريم و همچنين منابع غنى خاطرات كتبى و شفاهى دست نخورده. متاسفم كه نويسندگان به ندرت به اين مضامين بكر و غنى نزديك شده‌اند. مگرجنگ هشت ساله ما تاريخ اين مملكت نيست؟ تاثر من بيشتر از اين بابت است ، نويسندگانى كه با پرداختن به اين حوزه وارد عرصه ادبى كشور شده‌اند، حرفه اى‌تر كه مى‌شوند، خود را از اين عرصه پاك مى‌كنند، اما من خود را مديون مضامين جنگ، آدم‌هاى جنگ و بازماندگان آن مى‌دانم و به آن مى‌بالم. 

اکبر صحرایی با یادآوری خاطرات خود و درباره بازتاب آن‌ها در آثار خود می گوید: سال 1360 در شهر سوسنگرد، نوجوان داوطلبى كه با شور و شعف، لحظه شمارى مى‌كرد براى حمله به دشمن ، به گروهبانى كه ترديد داشت، گفت: «از چى مى ترسى؟» گروهبان كه ميان سال بود، سرى تكان داد و گفت: «وقتى به سن و سال من برسى، مى‌فهمى.» با گذشت سال ها از پايان جنگ هنوز هم دارم به پاسخ به ظاهر منطقى آن گروهبان، فكر مى‌كنم. دكتر چمران چند روز قبل از همين حمله، وقتى در دهلاويه تركش خورد و شهيد شد، هم سن و سال همان گروهبان بود با موقعيت سياسى و اجتماعى خاص خودش، ولى با روحيه و ايثار آن نوجوان شب حمله! من از نبوغ، گذشت، فعاليت‌ها و مبارزات چمران در امريكا و لبنان نمى گويم. من از خاكى شدن چمران در دهلاويه مى گويم. لباس خاكى چمران سوژه و ايده است. چمران نمود آدم‌هاى تكامل يافته جنگ است. به نظر شما تاثير اين آدم ها چقدر مى‌تواند باشد؟ من اسم اين‌ها را مى‌گذارم لباس خاكى‌ها! 

برگزيده داستان كوتاه چهارمين (۱۳۸۴) و پنجمين (۱۳۸۵) همايش ادبى "سوختگان وصل" دانشگاه تهران با اشاره به نمود طنز در آثارش و موضوع كلى‌تر، يعنى تاثير جنگ بر ادبيات، به خصوص داستان می‌گوید: طبع انسان آن قدرها هم از جنگ گريزان نيست. مى‌شود گفت كه دنيا، يا لااقل قسمتى از آن عشق و علاقه خاصى به جنگ دارند و معمولا هم با استدلال منطقى خود اين جنگ‌ها را راه انداخته‌اند كه به عنوان مثال مى خواهند وضع دنيا و زندگى را بهتر كنند.

 وی افزود:شكى نيست كسى كه براى دفاع از اعتقادات خود و سرزمين خود مى‌جنگد، كار مقدسى انجام مى‌دهد. جنگ ما هم به همين دليل دفاع مقدس ناميده شد، اما هر جنگ دو طرف دارد و حداقل يك طرف آن متجاوز و زورگو ست. در هر حال هر جنگى با خرابى و نيستى و مرگ هم همراه است. يكى از اصول زيبايى‌شناسى داستان‌هاى جنگ هم بر پايه همين موضوع شكل مى‌گيرد. بشر از يك طرف به شدت طالب زندگى است و از مرگ و نيستى فرار مى‌كند و از طرف ديگر، در طول تاريخ تقريبا هر سال سه جنگ راه انداخته است. اين جا خود به خود يك نوع پارادوكس شكل مى گيرد و همان طور كه مى دانيم ،پارادوكس‌ها شديدا مورد توجه ادبيات داستانى‌اند و نقش مهمى در زيبايى‌شناسى و ماهيت امر داستانى بازى مى‌كنند. اين كه دو چيز متضاد بتوانند به هر شكلى با همديگر جمع شوند ،خود به خود براى حس زيبايى‌شناسى انسان خيلى جالب است. 

نویسنده "خمپاره های خواب آلود" درباره نگاه بیرونی این رویکرد معتقد است: آثار ادبى بزرگ دنيا، اعم از جنگى و غيرجنگى، پر از پارادوكس‌هاى مختلف است. بعضى از نويسندگان و شاعران خيلى به پارادوكس علاقه دارند. يكى از آن‌ها حافظ است كه در سراسر ديوانش پارادوكس‌هاى مختلف و بسيار زيبايى خلق مى‌كند. شاعران يا نويسندگانى كه استعداد طنز دارند به پارادوكس، خيلى علاقه مندند، چون پارادوكس خود به خود يك موقعيت و حالت طنز هم در خودش دارد. بنابراين جبهه‌هاى جنگ، به خصوص جنگ دفاعى ما منبعى است غنى براى شكار طنز. براى نمونه ،مجموعه كتاب‌هاى "فرهنگ جبهه" تاليف سيدمهدى فهيمى غير از خاطرات طنزى كه در بسيارى از جلدهاى اين مجموعه وجود دارد، به تنهايى در سه جلد به شوخ طبعى‌هاى رزمندگان پرداخته است. اين تنها بخشى از لحظه‌هاى ناب طنزى است كه در جنگ اتفاق افتاده است. 

صحرایی با اشاره به این که ادبيات داستانى ما از زمان شكل گيرى قالب‌هاى جديدى نيز به خود پذيرفته است و ادبيات شفاهى و خاطره نويسى از اين دسته‌اند و براى هدايت اين قالب هاى نو بايد اصولى وجود داشته باشد، به این که آیا هنگام تدوين خاطرات شفاهى باید از عناصر داستانى استفاده كرد یا نه؟ اشاره کرد و گفت: استفاده از عناصر داستانى در تدوين خاطرات و مستندات تاريخى دقت نظر خاص خود را می‌طلبد. در خاطره نويسى اصل بر تحريف نكردن واقعه است. نمى توان در اين نوع نوشتار اصل را بر داستان نويسى محض تصور كرد. عنصر اصلى داستان خيال و بازى با ذهن است! لذا در خاطره‌نویسی بايد اصل بر وفادارى به واقعه، اتفاق يا خاطره قرار گيرد. به طورى كه اصل خاطره پايمال نشود. 

وی افزود: جدا از اين، سازه ها و شگردهاى زيادى از داستان در خاطره وجود دارد و ما نمى توانيم از آن‌ها استفاده نكنيم؛ مثل، توصيف، لحن، زبان، زمان، مكان و ديالوگ. برعكس نويسنده مى تواند با استفاده حرفه اى از اين عناصر، يك خاطره معمولى را به خاطره‌اى خواندنى و ماندنى تبديل كند. در مرحله بعد نويسنده مى تواند زحمت بيشترى تحمل كند و از عناصر ديگر داستان مثل: تعليق، زاويه ديد، شخصيت پردازى و منولوگ هم استفاده كند و متن را ارتقا بيشترى بدهد و آن را به داستان نزديك تر كند، مشروط بر اين كه مغز خاطره تغيير ماهوى پيدا نكند. تغيير ماهوى يك خاطره، استفاده از عنصر خيال پردازى است كه به طبع در خاطره نويسى كارايى چندانى ندارد. 

نویسنده «آنا هنوز می خندد» درباره واقع گرايى و فرار از كليشه هاى رايج كه در بسيارى از آثار ادبيات داستانى رايج است، گفت: شاه كليد نوشتن داستان تاثيرگذار و دور از كليشه‌اى جنگ، نگاه انسانى نويسنده به جنگ است. نگاهى كه به دفعات در قرآن هم آمده است: «يا ايهاالناس...» وقتى نگاه نويسنده جنگ انسانى شد، آن انسان مى تواند رزمنده و سرباز خودى باشد يا سرباز متجاوز دشمن. به طبع اين نوع نگاه، جهانى هم خواهد شد. وقتى با پيش داورى بنويسيد، شك نكنيد كه داستان شما كليشه اى و سطحى در خواهد آمد. نگاه انسانى نويسنده به اتفاقات و آدم هاى جنگ موجب خلق يك اثر ناب می‌شود. وقتى دوستانى در كتاب‌های كودك و نوجوان داستان جنگ مى‌نويسند و در تصويرسازى اثر ، صورت سربازان عراقى را شيطان و اجنه رسم مى‌كنند، قضاوت با شما. يا آن طرف قضيه، وقتی در مورد رزمندگان خودى اغراق نويسى می‌شود. البته اين نگاه مختص داستان جنگ نيست. نكته بعد، شناخت ماهيت جنگ دفاعى هشت ساله و آدم هاى آن است كه اين امكان را به نويسنده مى‌دهد تا عميق تر جنس آدم هاى جنگ را بشناسد. شناختى كه منجر به خلق اثرى باور پذير خواهد شد.

وی افزود: از ديدگاه من، بيشتر تك تيراندازان داوطلب در جنگ خط‌شكنند. منطقاً انسان جانش را دوست دارد و از خطر فرار مى‌كند، اما اين تك تيراندازان خط شكن با شوق به استقبال خطر مى روند و در نهايت، زخمى، جانباز يا شهيد مى‌شوند. اين جا همان پارادوكس شكل مى گيرد، پارادوكسى كه اگر به آن توجه شود، سوژه و الهامى است براى نوشتن يك داستان غنى و ناب جنگ. 

صحرایی درباره اظهار نگرانی بسیاری ازمخاطبان و نویسندگان درباره عدم معرفی رمان در کتاب سال دفاع مقدس ،گفت: از منظر من نوع طرز فكر و ديدگاه دوستان متولي كتاب سال يا اخيراً داستان بزرگ انقلاب، لااقل آنطور كه در بيانيه هاى پايان جشنواره‌هاى كتاب دفاع مقدس پيداست، دچار خطاى استراتژيكى است. يازده دوره از برگزارى جشنواره كتاب سال دفاع مقدس مى‌گذرد و هزينه هاى زيادى صرف شده، اما پرسش‌هاى زيادى مطرح است . بازده اين يازده جشنواره چه بوده است؟ اين جشنواره چه مقدار به رشد ادبيات دفاع مقدس كمك كرده يا لااقل تاثير گذار بوده؟ آيا هر دوره كه گذشته است ،برگزيدگان رشد (كمى و كيفى) داشته‌اند يا عقب گرد؟ و پرسش‌هايى كه زياد است. توجه كنيم به پاسخ متوليان و داوران جشنواره كه گله دارند و به قول ما شيرازى‌ها سال به سال قربان پارسال! شكى نيست كه نفس برگزارى جشنواره خوب است. اما ما در اين يازده دوره گذشته، آيا آفت شناسى كرده‌ايم؟ آيا به اين فكر كرده‌ايم كه جشنواره كليشه‌اى شده است و احتياج به نوآورى دارد و بايد خون تازه‌اي به رگ‌هاى آن تزريق شود؟ چرا هر سال تعدادى چهره جوان ظهور مى كنند و بعد محو مي‌شوند. البته اين غير از تعدادي نويسنده حرفه‌اى اين عرصه است كه از قبل نويسنده بوده‌اند و خواهند بود. 

نویسنده «كاش كمى بزرگ‌تر بودم » افزود: يكى از آن خطاهاى استراتژيكى اين جاست كه فكر مى كنند در كشور ده‌ها، يا صدها نويسنده خوب در اين عرصه بايد توليد كنيم! ديدگاه كارخانه‌اى؛ شك نكنيد اين نگاه، يعنى توليد نويسنده در عرصه ادبيات جنگ، فاجعه آميز است. بعد مى‌آيند و امكانات، هزينه و وقت را سرشكن مى كنند روى تعداد زيادى نويسنده ابتدايى، تفننى، نيمه حرفه‌ايى و حرفه‌اى. سوال من اين است كه آيا در كشورهاى پيشرو درادبيات هم همين شيوه اجرا مى شود؟ آمريكا، آلمان، روسيه، فرانسه و انگلستان چند نفر نويسنده مطرح در عرصه ادبيات جنگ