به تازگی دو سفرنامه جدید مربوط به سفرهای رهبر معظم انقلاب - این بار توسط انتشارات سوره مهر - به نامهای "حافظ هفت" و "قایق راندن به اقیانوس"روانه بازار نشر شده است. این دو سفرنامه در باره سفر معظم له به استانهای فارس و یزد است؛ که به ترتیب به وسیله اکبر صحرایی و مظفر سالاری - نویسندگان شیرازی و یزدی - نوشته شده است.
خبر انتشار این دو کتاب، بعد از مدتها که از نوشتنشان می گذشت، برای من خوشحال کننده بود.خاصه به این دلیل که در همان بدو نگارش - قبل از چاپ - آنها را خوانده بودم؛ و می دانستم که ارزش چاپ دارند.
راستش را بخواهید، اولین باری که تصمیم گرفته شد در سفرهای استانی رهبر، نویسنده ای اعزام شود تا دیده ها و شنیده های خود را به شکل هنری ثبت کند، با این ضعیف تماس گرفته، و در مورد شخص اعزامی مشورت شد. آن سفر، به استان مرکزی و شهرستان اراک بود.
در نظر داشتند کسی را بفرستند، که با شناختی که از او داشتم، برای این کار مناسب نبود. آقای محسن مؤمنی را پیشنهاد کردم. که خوشبختانه پذیرفته و اعزام شد. و نامبرده، سفرنامه اش را هم نوشت و تحویل داد. اما بعد از مدتها، معلوم نشد چرا و چطور، این نوشته، گم شد. و متاسفانه، آقای مؤمنی هم نسخه ای از نوشته اش را برای خود نگه نداشته بود تا جایگزین کند. در نتیجه، فضل پیشکسوتی انتشار نخستین سفرنامه رهبر به استانهای کشور، که متعلق به آقای مؤمنی بود، به نفر بعد از او که به این کار مبادرت ورزید تعلق گرفت.
چندی بعد، برای دومین سفر، که به استان سیستان و بلوچستان بود نیز شبیه همان ماجرا تکرار شد. که این بار نویسنده جوانی را پیشنهاد کردم. که این پیشنهادم نیز پذیرفته، و مشارالیه اعزام شد. اما این بار سفرنامه گم نشد؛ وچندی بعد انتشار یافت. و از آنجا که نخستین سفرنامه از این نوع بود، همچنین با سعه صدر قابل توجهی که از سوی دفتر نشر آثار رهبری در مورد آن نشان داده شد، اانتشار یافت؛ و استقبال بسیار خوبی هم از آن به عمل آمد.
در مورد سفر حضرت آقا به سمنان، و زنجان و قزوین، کسی در مورد نویسنده اعزامی،از بنده نظری نخواست. اما شنیدم که در مورد نویسنده سفرنامه قزوین و زنجان از نویسنده سفرنامه سیستان و بلوچستان نظرخواهی شده؛ و مشارالیه او را پیشنهاد کرده است.
سفرنامه استان سمنان را چند جوان بی نام و نشان در عرصه قلم نوشته بودند. که به نظر من، در این قد و قواره نبودند و حاصل کارشان نیز اصلا خوب نبود. سفرنامه قزوین و زنجان را هم - البته کمتر از سفرنامه سمنان - نپسندیدم. عمده اش هم به این دلیل بود که هر دو سفرنامه مذکور، به شدت تحت تاثیر سفرنامه سیستان و بلوچستان نوشته شده بودند. و دیگر اینکه شخصیت اصلی سفرنامه قزوین و زنجان، بیش از آنکه مقام معظم رهبری باشد، یکی از منسوبان نویسنده آن بود. سوم، نوع نگاه راوی به موضوع بود؛ که متاسفانه سنگ بنای کج آن از همان سفرنامه سیستان و بلوچستان گذاشته شده بود. آن هم اینکه، راوی می کوشید خود را کسی معرفی کند که از قبل، بستگی و وابستگی دلی و معنوی خاصی نسبت به رهبری نداشته است؛ و در طول نوشته نیز می کوشید این فاصله معنوی و دلی خود را مورد تاکید قرار دهد. در نتیجه - خاصه در سفرنامه سمنان - ، گاه فرازهایی دیده می شد که به نظر من، گستاخانه بود.
در مورد سفر رهبر به مشهد، با بنده نیز در مورد نویسنده اعزامی مشورت شد. گفتم: از اولین سفرنامه منتشره، بنای نادرستی در مورد نوع نگاه راوی به موضوع گذاشته شد؛ که لازم است اصلاح شود. متاسفانه سفرنامه نویسان بعدی هم، آن رویه غلط را تقلید کردند. بیایید یک بار کسی را اعزام کنید که با نگاه یک راوی مخلص حزب اللهی و دلبسته رهبر به قضیه نگاه، و آن را روایت کند.
و به رغم آن تجربه اولیه به ثمر ننشسته در این باره، مجددا آقای محسن مؤمنی را پیشنهاد کردم. که خوشبختانه دیگران هم این نظر را تایید کردند و آقای مؤمنی هم، با وجود گرفتاریهای بسیار،استقبال کرد. به مشارالیه پیشهادی فنی هم در مورد ساختار متفاوت سفرنامه اش دادم. که استقبال کرد.
به هرحال، این سفر انجام شد؛ و آقای مؤمنی نیز با صرف وقت و تحمل زحمت بسیار، سفرنامه اش را که به کل با آنچه تا این زمان در این باره منتشر شده متفاوت بود، نوشت و تحویل داد. اما این بار سفرنامه اش مورد پسند واقع نشد و روی دستش ماند.
در مورد سفرهای شیراز و یزد، بنا بر این شد که نویسندگان سفرنامه ها از اهالی قلم همان استانها باشند. برای فارس آقای اکبر صحرایی و برای یزد، اقای مظفر سالاری پیشنهاد، و پذیرفته شدند. آنان نیز، با وجود نگرانیهایی که از خطیری کار داشتند، استقبال کردند؛ و در موعد معین سفرنامه هایشان را نوشتند و پس از طی مراحل کارشناسی به تصویب رساندند. اما تا به چاپ برسند، مدت زمان قابل توجهی طول کشید. علتش هم این بود که برخی تصمیم گیران در این مورد در دفتر نشر آثار رهبری، نگران بودند که مبادا کثرت سفرنامه های منتشره در این باره، موجب عادی و کم اهمیت شدن آنها نزد مخاطب شود. در حالی نظر بنده، به عنوان کسی که در این مورد، فقط گاهی مورد مشورتی معمولی قرار می گرفتم، این نبود؛ و بر این نظرم هم پافشاری داشتم.
البته این هست که در همه سفرهای حضرت آقا، برنامه های تقریبا یکسانی اجرا می شود و اتفاقات تقریبا مشابهی می افتد. برخوردها و واکنشهای مردم در ارتباط با ایشان نیز، می توان گفت، یکسان است. بنابراین، اولین سفرنامه منتشره - که همان سفرنامه سیستان و بلوچستان بود- ، چون برای نخستین بار این مطالب در آن، برای مردم خارج از گود و کسانی که همیشه رهبرشان را از بیرون دیده بودند مطرح می شد، خود به خود - بی آنکه ارتباطی به قدرت قلم نویسنده داشته باشد - جذابیت زیادی داشت. در حالی که سفرنامه های بعدی، هر قدر هم نویسنده هایشان توانا و خوش قلم می بودند، خواه ناخواه از این جاذبه ناگزیر خالی بودند و بخت بلند بادآورده را نداشتند؛ و از این نظر، کارشان بسیار مشکل بود. و نویسندگان آن سفرنامه ها ، اگر - دانسته یا ندانسته - در نوع نگاه و چارچوب کلی کار نیز از همان سفرنامه اول تقلید می کردند - که معمولا هم همین گونه می شد - که مشکلشان مضاعف می شد.
سفرنامه های آقایان مظفر سالاری و اکبر صحرایی هم، در یک نگاه دقیق، دست کم از نظر نوع نگاه به موضوع، بی تاثیر از آن سفرنامه منتشره اولی نیستند. اما در نوع خود تازگیهایی دارند، که هر دوی آنها را از سفرنامه های سمنان، و قزوین و زنجان جذاب تر و خوندنی تر می کند. اما سفرنامه آقای اکبر صحرایی یک امتیاز اضافی قابل توجه، هم نسبت به این دو سفرنامه و هم نسبت به سفرنامه سیستان و بلوچستان دارد. آن هم خط قصه اش است.
اگر سفرنامه سیستان و بلوچستان فقط لعابی نازک از داستان دارد، خط قصه سفرنامه اکبر صحرایی، پررنگ است. خاصه پیچی که این خط قصه در طول خود می خورد و در میانه راه، با شدت گرفتن بیماری تنفسی راوی اصلی، به درخواست او، ادامه روایت به راوی دوم - که یک نویسنده محلی مسیحی است - واگذار می شود، پیرنگ داستانی آن را از سیر خطی و مستقیم سفرنامه سیستان و بلوچستان و همه سفرنامه های بعد از آن متمایز و برجسته می کند.
اکبر صحرایی از نویسندگان ارزشمند دفاع مقدس و نویسنده آثار داستانی و قلمی متعدد است؛ که در کارنامه ادبی خود جوایزی نیز - برای آثار منتشره اش - دارد. با جذابیت و نوآوریهای داستانی قابل توجهی که در "حافظ هفت" او هست، اگر این اثر به طریق مقتضی و روشهای مناسب به علاقه مندان معرفی شود، به احتمال زیاد، ان شاءالله، در نوع خود، رکورد خواهد زد.
نقل از: پايگاه رسمي محمدرضا سرشار(رضا رهگذر))
ادبیات؛ یک ابزار مهم
آیا بعد از سی سال گذشتن از تاریخ انقلاب اسلامی متولی فرهنگی این حوزه و نویسنده تکلیف خود را با مقوله ادبیات داستانی روشن کرده است یا خیر؟ روشن تر میپرسم: انتظار جامعه از این نوع ادبیات داستانی چیست؟پس از پاسخ بهاین پرسش است که میتوانیم از خود بپرسیم که: حال برای استفاده بهینهتر و حرفهایتر کردن ادبیات انقلاب اسلامی، چگونه و از چه ابزارهای داستانی باید استفاده کرد؟ چهبسا اساسیترین علت عدم تالیف داستان و رمانهای درخشان و تاثیرگذار با موضوع انقلاب اسلامی، توجه نکردن به ذات و جوهره ادبیات داستانی باشد. خطای بزرگ استراتژی این است که انتظار داشته باشیم ادبیات داستانی یک رویداد مهم اجتماعی سیاسی مثل انقلاب اسلامی و یا دفاع مقدس را توجیه کند. در حالی که وقایع و انقلابهای مهم تاریخ بشری مثل انقلاباسلامی مبرا از توجیه است. ضمن این که ادبیات داستانی ابزاری نیست که در این راه خرج شود. اما همین ابزار اگر مناسب بهکار گرفته شود میتواند یک واقعه تاریخی فرهنگی را ماندگار و ابدی کند.
نویسنده خوب حرفهای با ابزار داستانی میتواند یک واقعه تاریخی سیاسی و فرهنگی را در عصر خود و قرنهای بعد بهخواننده نشان دهد. نویسنده، خواننده را به سفر زمان و لحظهها میبرد. او خواننده را وارد یک مقطع مهم و تاثیرگذار تاریخی مثل انقلاب اسلامی یا دفاع مقدس میکند تا خواننده آن لحظههای ناب را با پوست و گوشت خود لمس کند و ببیند؛ ادبیات داستانی انتقال حس درونی یک واقعه یا لحظه است بهخواننده. ادبیات داستانی عواطف خفته خواننده را بیدار میکند و بهغلیان وامیدارد که البته از این راه درک خواننده از وقایع سرشارتر و عمیقتر میشود. تاکید میکنم وظیفه ادبیات داستانی نشان دادن لحظههای ناب زندگی است با جان و دل. بیشک این نشان دادن ابزارهایی مثل ذهن و تخیل؛ فرم، افسانه و فولکلور، عشق و... میطلبد.
ادبیات داستانی انتقال حس درونی یک واقعه یا لحظه است بهخواننده. ادبیات داستانی عواطف خفته خواننده را بیدار میکند و بهغلیان وامیدارد که البته از این راه درک خواننده از وقایع سرشارتر و عمیقتر میشود.
ادبیات داستانی با استفاده از ابزارهای خاص خود یک واقعه بزرگ تاریخی را با احساس عمیق نشان میدهد، توجیه نمیکند. بههمین دلیل نویسندگانی که از پتانسیل و جوهره ذاتی ادبیات داستانی استفاده مناسب کرده اند، خالق رمانهای ماندگار تاریخی شدهاند حتی اگر آن رمان افسانه یا تخیل ذهن محض نویسنده بوده باشد.
اگر بهرمانهای معروف جهان رجوع کنیم، هیچکدام توجیهگر یا مدافع محض یک رویداد مهم تاریخی نبوده اند. نمونه بارز آن رمان عظیم «جنگ و صلح» لئو تولستوی، «سلاخ خانه شماره پنج» کورت ونه گات جونیر، «وداع با اسلحه» همینگوی یا «بینوایان» ویکتورهوگو. رمان جنگ و صلح مقاطعی از مبارزات مردم روسیه را هنرمندانه با استفاده از عناصر داستانی بهتصویر میکشد، توجیه نمیکند یا بینوایان که اشارهای است بهانقلاب مردم فرانسه. هرچند این نظریه حکم مطلق نیست و تجربه و برداشت نویسنده از ادبیات داستانی انقلاب است.با این دیدگاه، نویسنده بهتر میتواند واژههای مقدسی مثل ایثار، عشق، محبت و شهادت و... که مبنا و پایه انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی بوده را بهخوبی بهخواننده منتقل کند. بهنظر میرسد دلیل اینکه تابهحال استفاده از تکنیک ادبیات داستانی در موضوعی مثل انقلاب اسلامی، ابتر مانده یا لااقل راضیکننده نبوده، شاید برگردد به انتظار بیجا و غیرمعقولی که متولیان فرهنگی ما از این ابزار و عناصر داستانی دارند. مثل این است که ما از آتش، سردی را بخواهیم! ذات آتش در گرمای اوست! ذات ادبیات داستانی نشان دادن و تحلیل هنرمندانه وقایع است بهخواننده نه توجیه گر وقایع. بالطبع در این نشان دادن عمیق، میتوان از عناصر داستانی مثل فرم، تخیل، فولکلور، طنز، سمبل و کنایه و حتی خیال پردازی استفاده کرد. شک نکنیم وقتی عناصر داستانی در جای درست خرج نشود، نتیجه معکوس میدهد.
اگر بهاین خطای استراتژی یا راهبردی توجه نشود، یکی از آفات آن میتواند تولید آثار ضعیف و کلیشهای در حوزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس باشد و نتیجه اینکه سیاستهای حمایتی و جشنوارهها هم بیتاثیر میماند. اصرار بر خطای نخست، خطای بعد را هم پیش میآورد. یعنی بهجای پرداختن بهریشه خطای استراتژیک ادبی؛ بهتاثیرات منفی اشتباه اول غوطه ور میشویم.
خشت اول گر نهد معمار کج
تا ثریا میرود دیوار کج
سپس در روند خطای استراتژی اول به این نتیجه میرسیم؛ نویسندگان ما از عناصر داستانی در حوزه داستان انقلاباسلامی، استفاده بهینه نکرده اند؛ عناصری مثل فرم، تخیل، فولکلور، افسانه، عشق، نماد و سمبل و اینجور چیزها. این نگاه نپرداختن بهعلتها و پرداختن بهمعلول است! بیشک نویسنده خوب در این عرصه وجود دارد و با همه این خطاهای استراتژی، معتقدم ادبیات انقلاب اسلامی رفته رفته راه خود را یافته و بهرشد خود ادامه خواهد داد.
متاسفانه در سالهای پس از انقلاب، ادبیات داستانیانقلاب، میدان را بهنفع ادبیات داستانی دفاع مقدس خالی کرده و نحیف شده. هرچند باید قبول کرد که در طول جنگ این کار اجتناب ناپذیر بود! اما پس از آن چرا؟! عملکرد متولیان فرهنگی دفاع مقدس بهجای برگرداندن ادبیات دفاع مقدس بهپیکره ادبیات انقلاب، با تفکیک این دو حوزه از هم و حمایتهای یکسویه و ناخواسته، عاملی شدند تا ادبیات داستانی انقلاب همچنان مهجور و ناتوان بماند. بهشخصه با تفکیک حوزههای ادبیاتی مخالف هستم. تاکید و تقسیم بندی بیمورد و تعصب بر داستان نویس جنگ، داستان نویس انقلاب، جایزه کتاب دفاع مقدس، منتقد جنگ، ناشر دفاع مقدس و... عاملی شد تا لحظهها و سوژههای بکر و جاندار انقلاب اسلامی در این 30 سال مورد استفاده بهینه قرار نگیرد و مهجور بماند. اتفاقات 30سال اخیر بهاندازه چند قرن تاریخ ایران، بینهایت سوژهها و لحظههای بکر و ناب دارد برای نویسنده ایرانی و حتی خارجی. وقتی بهعلتها توجه شود، آن وقت استفاده از تخیل، افسانه، عشق، اسطوره و... در ادبیات داستانی انقلاب اسلامی هم حل خواهد شد.
بخش ادبیات تبیان
تهران امروز- اکبر صحرایی


رمان «حافظ هفت» به قلم اكبر صحرايي، رماني درباره سفر 9 روزه مقام معظم رهبري به شيراز است. اين رمان در 9 فصل سفر رهبر انقلاب به شيراز را در نوروز 87 در قالبي داستاني روايت مي كند. ماجراي كلي اثر در رابطه با حضور دو شخصيت اصلي «جعفر» و «پانوسيان» در روزهاي حضور مقام معظم رهبري در شهر شيراز است.







به لحاظِ ساختارِ داستانی، تعلیق، جذابیت و همچنین سلامتِ عمومی و نگاه به موضوع، حافظ هفتِ آقای صحرایی را جذابتر، پختهتر و مثبتتر از کتابهایی که قبل از کارِ ایشان دربارهٔ سفرِ مقامِ معظمِ رهبری منتشر شده است میبینم…
اکبر صحرایی کسی است که نوشتن را جدی میگیرد و این در زمانهٔ ما ارجمند است.
صحرایی از عناصر و ساختارِ داستانی حداکثرِ استفاده را در این اثر کرده است.



