تبليغاتX
داستان جنگ
داستان جنگ
این وبلاگ شامل داستان های کوتاه و نظرات نویسنده وبلاگ می باشد. 
قالب وبلاگ

 

ناشناس آشنا                                        اکبر صحرایی

   دارعلی داخل كانالی بتوني نشسته بود كه شب قبل از تصرف دشمن در آورده بودند. انتظار ضد حمله‌ي دشمن را مي‌كشيدند. بي‌خوابي و خسته‌گي پيشروي شب قبل از يك طرف، درد روحي از دست دادن يدالله از طرف ديگر، باعث شده بود تا سرد شديدي سراغش بيايد. چفيه‌ دور گردن را باز كرد و محكم دور سر گره زد. هاشم كه متوجه حالش شد، گفت:

    ـ دارعلی برو استراحت كن! من بی سيم چی ام رو از دست دادم, تو عزا گرفتی؟   

     بلند شد و راه افتاد داخل كانال بتوني. سنگري دنج گير آورد. داخل شد.  سنگر ساکت و نيمه تاريك مي‌زد. متوجه ناشناسی شد. « اين ديگه کجا بود؟ حوصله ی کسی رو ندارم. » آمد از سنگر بيرون برود, پشيمان شد. « لابد اينم كسي رو از دست داده!»  

     سرش را كه روي ديواره‌ي سنگر گذاشت, بغضش تركيد و شروع كرد به ناله و گريه كردن. دست ناشناس را روي شانه‌ اش حس کرد. ناشناس شانه ی او را آرام فشار می داد. بالاخره فشار ملايم دست کار خودش را کرد و او را به حرف در آورد. انگار که منتظر بود با کسی درد دل کند, از سوختن و خاکستر شدن يدالله جلو چشم همه گفت و گريه كرد. ناشناس مي‌شنيد، سر تكان مي‌داد و به صورت او خيره مي‌شد. با آرامش خاصی به درد و دل دارعلی گوش مي‌داد و با چشمانش همدري مي‌كرد. حس کرد سبک و راحت شده. كم‌كم که سردردش خوب شد, سر را روی زمين گذاشت و به خواب رفت.  

     از صداي حسن پيک گردان بيدار شد:

     ـ‌ فرمانده كارت داره!

     بلند شد و باعجله از سنگر بيرون آمد, گفت:

     ـ چي شده؟!

     ـ دشمن داره آماده ی حمله می شه. 

     به سرعت پشت سر پيک راه افتاد. يک دفعه ايستاد. حسن برگشت، پرسيد:

     ـ چيزي شده؟

     اشاره كرد به سنگر پشت سر.

     ـ اونو صدا نمی زنی! 

     ـ كي رو؟

     ـ نمي‌دونم. يه نفر.

     حسن منتظر نشد حرفش تمام شود. فرز برگشت و داخل سنگر رفت.

     طولي نكشيد كه ناشناس را از سنگر هل داد بيرون. داخل دست حسن اسلحه بود. اشاره کرد به ناشناس و نفس زنان گفت:

    ـ اينو مي‌گفتي؟

    ـ بله!

     ـ اين که دشمنه!    

    ـ دشمن؟

     ـ بله! داخل سنگر با هم بوديد؟

     ـ ها!

    حسن اشاره كرد به اسلحه‌ي داخل دست و گفت:

     ـ اسلحه‌ داشته. شانس اوردي به خدا!

     دارعلی جلو رفت حسن پيک گردان را کنار زد. مقابل ناشناس که ايستاد. چشمش رفت به اسم عربی روی سينه ی عراقی: سيد عبد بطاط !

[ سه شنبه پنجم شهریور 1387 ] [ 1:37 بعد از ظهر ] [ کانال مهتاب ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ شامل داستان های کوتاه و نظرات نویسنده وبلاگ می باشد.
امکانات وب

explorer blog




border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

آمار سایت



Pichak go Up


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

جاوا اسكریپت

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

فال حافظ



فال انبیاء

فال انبیاء